دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۳

به شوشتر زدند گردن مسگری

توی این دوسالی که افغانستان بودم ( دقیقن دو سال است امروز. چهارده آپریل دوهزار و دوازده بود که رسیدم کابل)، با سه نفر به هم زده ام به خاطر این که فکر می کردند جنگی که امریکا در افغانستان راه انداخته جنگ درستی بوده. مسلمن هر سه نفر هم امریکایی. بحث تجربه ی شخصیست، جنرالایز کردن نیست. واقعن من هیچ غیر امریکایی رو ندیده ام که فکر کنه این جنگ جنگ درستی بوده. 

یادم به آخرین موردش افتاد، دی ماه گذشته  بود. با طرف دو روز پیشش توی لاهه به هم زدم؛ مخصوصن گفته بودم که لاهه همدیگه رو ببینیم که وقتی باهاش به هم می زنم لازم نباشه پاریس و خونه ی من باشه که بعد awkward به نظر برسه. توی ایستگاه قطار توی امستردام خداحافظی کردیم و من آمدم پاریس و اون بره ایسلند تا از اونجا پروزا کنه تورنتو. من قرار بود تا فردای اون روز پاریس باشم و روز بعدش برای جلسه برم لندن. پیش خودم فکر کردم، آفرین، بزرگ شدیم بالاخره، بالاخره به هم زدن بی دغدغه و بی کولی بازی رو یاد گرفتیم. فرداش حوالی ساعت دو بهم پیغام داد که "من یه کاری کردم که می ترسم اشتباه باشه و الان نگرانم" گفتم چیکار کردی؟ گفت توی قطارم نیم ساعت دیگه می رسم پاریس. رفته بود ایسلند و از اونجا دوباره پرواز کرده بود امستردام و با قطار آمده بود پاریس. گفتم برای چی؟؟؟؟؟ توی پیغام جور دیگه ای نمی تونستم داد بزنم. گفت فکر کردم نباید به این راحتی از دستت بدم. عصبانی شدم که مگر به تو ه فقط؟ به این فکر نکردی که من ممکنه زندگی داشته باشم مستقل از تو و تو نمی تونی هر وقت خواستی می تونی بیایی پاریس که من رو ببینی؟  هزارتا هم کار داشتم بعد از تعطیلات طولانی سال نو و از لندن هم مستقیم قرار بود برگردم کابل. گفتم من الان ده جا این ور و اون ور باید برم. ساعت هشت شب می تونم ببینمت و آدرس خونه رو دادم. بماند که تا هشت شب چقدرحرص خوردم و چقدر اشک ریختم. اشک ریختنم از استیصال بود. استیصالم در مقابل آدمهای ضعیف و وقتی آدمها ضعیف می شن، بیشتره. 

 شب رو دعوا کردیم و من رو مجبور کرد که بهش بگم دوستش ندارم و تمام مدتی که باهاشم دارم حرص می خورم از کارهاش، از رفتار توهین آمیزش بقیه. از ignorance و arrogance ش. خودش معتقد بود رفتارش توهین آمیز نیست با گارسون و راننده و ...شاید هم نباشه توی فرهنگ اونا. یکی دو تا نبود. کلن اذیت می شدم این اواخر. کلی هم بدبین بود نسبت به جهان. توی لاهه این چیزا رونگفتم. خیلی دوستانه گفتم که من کابلم و تو نیویورک و دوری م و نمی شه. اونم گفت می فهمه. اما توی پاریس مجبورم کرد، چون توی تحت فشار قرارم داد همه ی دلایل واقعی رو گفتم. توی این یک سالی که همدیگه رو می شناختیم و بعد شش ماهی که با هم بودیم هیچ وقت دعوای متعادل نداشتیم یا حتی بحث متعادل. همیشه هر چی من می گفتم همون بود. همیشه من خوب بودم و بقیه ی دنیا بد. نا متعادلی رابطه هم یک دلیل دیگه م بود که نگفتمش البته. فردا صبحش هم قرار بود من برم لندن  و اون هم با من می آمد ایستگاه قطار تا بره امستردام. 

حالا برگردیم به دلیل اصلی که این را گفتم، امروز ایمیل زد و ازم پرسید آن آخرین جمله ای که آن روز در پاریس توی تاکسی به فارسی گفتی چی بود. و من یادم به اون روز یک شنبه صبحی آمد که توی تاکسی از خانه ی من راه افتادیم تا ایستگاه قطار. نمی دانم به چه دلیل مسخره ای دو نفر که تازه شب پیشش برای دومین بار به هم زده اند باید در مورد حمله ی امریکا به افغانستان حرف بزنند. او که البته بهش نمی گفت جنگ می گفت intervention  که یا بار منفی ندارد یا اگر هم دارد قابل مقایسه با بار منفی"مداخله " که ما در فارسی می گوییم نیست. و ما برای اولین بار در تاریخ رابطه مان به طور برابر بحث کردیم. من برای اولین بار دیدم که همان طور که من هیجان و عصبانیت علیه جنگهای  امریکا حرف می زنم، او هم با عصبانیت و هیجان از جنگهای امریکا دفاع می کند. بعدن که بهش فکر کردم خوشحال شدم که بالاخره یک بار هم دعوای دو طرفه کردیم. حتی فکر کردم که این بحث باعث شد از دست من عصبانی باشد و  خاطره ی به هم زدن یک طرفه و "ناعادلانه" مان را کمرنگ کند. نه این که به خاطر حمله ی امریکا به افغانستان باهاش به هم زده باشم، اما بهش گفتم تو باید این بحث را یک سال پیش با من شروع می کردی، اینطوری اصلن باهات حرف هم نمی زدم چه برسد به یک رابطه.  یادم است در طول بحث یک مثال مسخره هم زد و کار را تمام کرد:  گفت مثل اینکه یکی توی خیابان بهت حمله کند و تو جوابش را ندهی (یازده سپتامبر را می گفت). گفتم یکی توی خیابان به شما در تاریکی حمله کرد. شما اصلن نمی دانستید کی هست. گفت خب که چی، نمی شد که دست روی دست بگذاریم باید به یکی حمله می کردیم تا کسی جرات نکند از این به بعد این کار را کند. به فارسی گفتم آره گنه کرد در بلخ آهنگری، به شوشتر زندند گردن مسگری. نوشتم ترجمه ندارد.  

این روزها که  به رفتن امریکایی ها نزدیک می شویم و بازار تحلیل مداخله ی نظامی امریکا در افغانستان گرم است، مدام دلم می خواهد همین جمله را  تکرار کنم به جای بحث کردن.