یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

Full Catastrophe Living

نزدیک ترین دوستم دیروز از کابل رفت. همکارم یا به عبارت دقیق تر رییس م. فکر می کردم یاد گرفته ام که خودم در برابر غم و هر احساس قوی منفی محافظت کنم. اما آدم معمولن از جایی که انتظارش را ندارد می خورد. روزی که آمدم این جا از کجا می دانستم نزدیک ترین دوستم رییسم خواهد بود. یادم است که حتی از  تهران به پاریس رفتن یا از پاریس به کابل آمدنم این همه غم دوری برایم نیاورد که این رفتن دیروز. شاید دلیلش این باشد که این اولین بار است که این من نیستم که می روم، بلکه یک آدم نزدیک دیگر است. شرایط همیشه برای آن که می رود آسان تر است و من عادت ندارم آنی باشم که می ماند. 

دارم سعی می کنم که  غم و دلتنگی ام را پنهان نکنم، نادیده نگیرم، که به خودم اجازه بدهم تا هر وقت که لازم است غمگین باشم تا این که کم کم کمرنگ شود. چون یاد گرفته ام که احساسات قوی را نمی شود به سرعت از بین برد، اگر بهشان فشار بیاوری تا پنهان شان کنی کانال می زنند به یک احساس قوی دیگر. اگر برایش سرپوش بگذارم ممکن است کانال بزند به عصبانیت، به ناامیدی یا به تلخی.