یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

دارد دو سال می شود...

خرداد سال نود و یک:
"سال‌هاست، مثلن هشت سال یا بیش‌‌تر، همیشه هر جا که بوده‌ام. در راه، توی ترافیک، در سفر، مخصوصن وقتی حالم خوب بوده، مخصوصن وقتی توی جمع بوده‌ام، یا حتی در خوشی منحصر به فرد تنهایی که بوده‌ام. وقتی به دوست‌ پسرم که حرف عاشقانه می‌زده نگاه می‌کرده‌ام، نصف شب که از خواب بیدار می‌شده‌ام که آب بخورم، توی تراس خانه‌ی ناپل رو به وزوو و مدیترانه، تهران بین نزدیک‌ترین دوستانم، شیراز وقتی با پسرها و بابا و مامان تخته بازی می‌کرده‌ایم، پاریس تولد سی سالگی ژرالدین، اصلن همیشه، هر چه بیش‌تر احساس خوش‌بختی کرده‌ام وضع‌م بدتر بوده، هر وقت‌ش را که یادم می‌آید، از خودم می‌پرسیده‌ام : "این‌جا چه غلطی می‌کنی، تو چرا این‌جایی؟" همیشه می‌خواستم بروم یک جای دیگر. تنها استثنای این چند سال چند ماهی بوده که بهار شش سال پیش تاجیکستان و ازبکستان بوده‌ام. و حال دو باره آن حس برگشته.
 یک و نیم ماه است از خودم نپرسیده‌ام این‌جا چه غلطی می‌کنی. یک و نیم ماه است انگار آن‌جایی که همیشه باید می‌بودم هستم. یک چیزی در آسیای مرکزی هست که به من این حس را می‌دهد که جای‌م درست است. خود خودم صدای‌ش خاموش شده. هی ازم نمی‌پرسد این‌جا چه غلطی می‌کنی."