یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۹۲

آذر ماه 1392

می خواستم یک پست طولانی بنویسم و تشکر کنم به خاطر این همه ایمیل مفصل و طولانی که گرفتم در مورد پست قبلی. باورم نمی شد که این همه خواننده ی خاموشی دارم که حاضرند بردارند و ایمیل طولانی بنویسند اگر کمک خواستم. می خواستم همه ی ایمیلها را یکی یکی جواب دهم ( جواب می دهم وقت تعطیلات)، هر روز می خواستم این کار را کنم. اما نشد. هر روز نشد. هر روز فرودگاه بودم یا ایستگاه قطار یا توی جاده. بدون استثنا هر روز. فکر کنم وقت خوبی را انتخاب نکردم برای حل مشکل استرس م. یک هفته ی کاری دیگر باقی مانده. فقط یک هفته، اگر سالم از این هفته بیرون بیایم یکماه یا بیشتر وقت دارم که آرام بگیرم. یک ماه وقت دارم که ترمز بگیرم. این یک هفته ی گذشته که حالم این قدر بد بود که مدام یک قلب دیگر هم توی گلویم می زد. یادم می افتاد به حرفی که هفته ها به پیا می زدم، وقتی پیا حالش خوب نبود، تمام روزهای آن هفته ها بهش گفتم همه چیز توی ذهن تو است. هیچ چیز مهم بیرونی وجود ندارد که حالت را خوب کند یا بد. اما  خودم نمی توانستم ذهنم را درست کنم که کم تر حرص بخورم، کمتر استرس داشته باشم، کمتر عجله کنم، کمتر فکر کنم همه چیز عقب است و من به هیچ کاری نمی رسم، شاید هم یک بیماری باشد. دو سال پیش همین وقتها چنان آرامشی داشتم که فکر می کردم ابدی است، نبود، هیچ چیزی ابدی نیست، تا آخر عمر باید با خودت و ذهنت راه بیایی و مواظب باشی از طرفین بام نیافتی. 

رفتم ایتالیا برای کار. دو روز هم ناپل بودم. خیابانهای ش را قدم زدم و چهار سال پیش فکر کردم. به این که چقدر همه چیز عوض شده،چقدر من عوض شده ام. چقدر به خودم مطمئن ترم. چقدر تکلیفم با خودم روشن تر است.  به این فکر کردم که چهار سال آینده چقدر غیر قابل پیش بینی می تواند باشد و همین تنها منبع شادی و لبخندم بود این روزها. وزیر فرهنگ را که با وزیر فرهنگ ایتالیا دیدار داشت همراهی کردم، گفتند بیش تر از شش نفر نمی توانند توی اتاق باشند و بنابراین من همراه وزیر رفتم که اگر لازم شد توی میتینگ به زبان دیگری پچ پچ کنیم آن زبان فارسی باشد. دو روز قبلش هم دیدار داشت با معاون وزیر امور خارجه ایتالیا و من در تمام طول مدت جلسه پاهایم را به هم فشار می دادم و فکر می کردم دیر شده، بس است، زود برویم. کجا؟ خودم هم نمی دانم. یک جا بند نمی شوم. قرص هایی که برای پرکاری تیروییدم می خورم هم انگار دیگر اثری ندارند. بی قرارم، بی وقفه بی قرارم. توی خواب هم بی قرارم و در طول شب چند بار بیدار می شوم و فکر می کنم باید زودتر بیدار شوم. وقتی این حالت را برای دوستی می گویم، با بغض می گویم اش. دلم برای خودم که این همه بی قرار است می سوزد و از این که کاری از دستم بر نمی آید. این که ممکن است کاملن فیزیولوژیک باشد و این طوری هم که به پیا می گفتم همه چیز از ذهن من شروع نشود. یک بخشی است تقصیر این همه جا به جایی است، زندگی م دیگر روتین ندارد.

از بیشتر از یک ماه پیش روزانه یک عکس در فیس بوک می گذارم که چیزی شبیه یادداشتهای روزانه باشد، تا دوستانم تصوری از زندگی روزمره م اینجا داشته باشند. می خواستم هم زمان اینجا هم بگذارم اما نمی شود. وقت نمی شود. نمی دانم عمومی اش کنم و لینک ش را اینجا بگذارم یا نه. کار سختی است برای آدمی که سال ها دچار این توهم بوده که انانیم می نویسد. حالا اگر دیدم نمی توانم عکسها را اینجا منتقل کنم، لینکش را  می گذارم. با دوربین تلفن م عکس می گیرم که دردسرهای ش مسلمن کمتر است.