چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۲

sos

کاش یکی به من بگه چطوری بر استرس کار زیاد غلبه کنم. من هفتاد درصد مواقع به خاطر استرس از این کار به آن یکی می پرم. و این باعث می شه که هیچ کاری رو تموم نکنم و هی استرسم زیاد تر بشه. و ددلاین ها رو رد کنم و حالم بدتر و بدتر بشه. قبلن خودم رو سرزنش می کردم و فکر می کردم تقصیر خودمه که کارها تموم نمی شه. الان پنج شش ماهیه که دست از سرزنش کردن خودم برداشتم. قبول کردم که هیچ آدمی با ظرفیت های  انسانی معمولی نمی تونه این حجم از کار رو انجام بده. از ظرفیت انسانی معمولی منظورم اینه که مثلن من باید روزی هشت ساعت بخوابم، شاید کسی که چهارساعت خواب بسشه بتونه، یا اینکه کارش خیلی تمرکز نخواد. اون کارهای مهم تر همیشه عقب می مونند، چون تمرکز بیشتری می خوان و من ندارم. مسلمن یک عالمه آدم توی دنیا این مشکل رو دارند و حتمن یه راه حل براش وجود داره. کارها رو دلگیت می کنم تا حدی که بشه، اما باز هم پی گیری می خواد یکی یکی شون. دو سه تا کتاب در مورد procrastination خوندم این اواخر، خیلی مشکلم رو حل نکرد. مشکل اصلی من دست دست کردن نیست. یعنی کم وقت تلف می کنم به معنای واقعی وقت تلف کردن. مشکلم اینه استرس نمی ذاره تمرکز کنم. این باعث می شه که خیلی کمتر از اون چیزی که در حالت معمولی می تونم انجام بدم، انجام بدم. 

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

privacy

این جا کم می نویسم چون تمام حرفهایم نق است. نمی توانم از چیز دیگری حرف بزنم. امروز صبح به دوست پسرم گفتم - طبعن به محض اینکه بیدار شدم و دقیقن قبل از این که او بخوابد - که خسته شدم این قدر هر روزم جنگ و دعوا دارد. گفت هر کاری این ها را دارد، آدم باید ببیند که بخش های خوبش آیا بر این بخش های بدش پیشی می گیرد یا نه. گفتم بله و با لبخند. بهش گفتم  حتی فکر کردن به بخشهای خوب لبخند به لبم می آورد همین الان هم.
اما این ویژگی های منحصر به فرد افغانستان زندگی کردن برای دارد روانی م می کند. مخصوصن برای ما کار و زندگی مان به هم وصل است. همان مسوول  امور امنیتی- یک چیزی توی مایه های انتظامات- که کارش چک کردن رفت و آمدن مان در آفیس هست، همان هم کلید می اندازد روز در اتاقت و چک می کند ببیند جلیقه ی ضد گلوله و کلاه ایمینی ت را توی اتاقت داری یا نه. بعد می گوید همه جا را گشتم پیدا نکردم، کجاست جیلقه ی ضد گلوله ات. گفتم زیر تختم. بیخود کردی بی اجازه رفتی توی اتاقم. و بعد مجبور شدم رسمن ایمیل بزنم شکایت کنم. مدیر کل آدم هم مدیرت در محل کار است هم در خانه مسوول امنیت است و می تواند بکن نکن و برو نرو بهت بگوید. اصلن خط و مرزهای زندگی خصوصی و عمومی مان معلوم نیست. اصولن فرض بر این است که زندگی مان در کنترل کامل آن هاست، " به خاطر امنیت خودمان".  امروز روز پنجم زندانی بودنمان به خاطر جلسه لویه جرگه در کابل است.  چهار روز به خاطر خود  جلسه و چهار روز هم به خاطر این که هنوز بزرگان در کابل هستند و طول می کشد تا برگردند ولایات خودشان. سه روز دیگر باقی مانده. 
هر از چند گاهی هم  هم یک دوربین امنیتی جدیدی کشف می کنم توی خانه و محل کابل. دیشب برای اولین بار دیدم بالای در حمامم یک دوربین گذاشته اند. نمی دانم از کی. بعضی اتاقها حمام شان داخل اتاق است، بعضی هایشان بیرون از اتاق. اتاق من طبقه ی سوم، تنها اتاقی است که حمام ش بیرون است و چون خیلی هم بزرگ است یک در ضد گلوله گذاشته اند برایش که در صورت حمله تبدیل به پناهگاه برای ما طبقه ی سومی ها بشود که وقت نمی شود تا زیر زمین برویم. البته این یک جوک است، چون یک شلیک آر پی چی یا بمب اطراف خانه کافی است تا همه شیشه های پنجره ی خیلی بزرگ حمام بریزد روی سر مایی که احتمالن به حمام پناه برده ایم. حالا حرفم این است که تمام آن روزهایی که چون دو نفر دیگر نبوده اند، برهنه طبقه ی سوم گشته ام، یا از حمام بیرون آمده ام، دربان ها و مامور امنیتی از توی اتاق هایشان لم داده بودند  و مرا می دیده اند. امروز صبح ایمیل زدم به مدیر مان و مامور امنیتی را سی سی گذاشتم و گفتم وقتی بالای در حمام آدم دوربین مدار بسته می گذارید باید خبر بدهید. عذرخواهی کردند و گفتند دفع ی بعد حتمن. این را شش ماه پیش گذاشته ایم. 

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۲

frustrated and desperate

دیروز عصر ساعت پنج که جلوی دفتر وزیر منتظر بودم تا دوباره اسمم را چک کنند و بعد از سه بار ماشین مان را با سگ گشتن و کارتم را چک کردن،  دوباره تلفن بزنند به دفترش تا مطمئن بشوند من می توانم داخل شوم، در شرایطی که در چهار روز گذشته هر روز آمده ام دفتر همین وزیر و هر روز مثل یک بمب گذار چک مان کرده اند. سرم را تکیه دادم به پنجره ی ماشین و گذاشتم اشکهایم سرازیر شوند. تمام روز خودم را نگه داشته بودم و ساعت پنج عصر یک دفعه فکر کردم که حق گریه کردن را که دیگر نباید از خودم بگیرم. فکر کردم هیچ وقت در زندگی ام به اندازه ی این یک و نیم سال گذشته تا مرز دیوانگی مستاصل نشده ام. مرزهای استیصال را هر بار رد کرده ام و فکر کرده ام از این بدتر ممکن نیست و همیشه بدتر ممکن بوده. هیچ وقت این قدر همه چیز از کنترل من خارج نبوده است. هیچ وقت این همه ناتوان نبوده ام در برابر شرایط بیرونی. استیصال حس جدیدی است که من در افغانستان کشفش کرده ام.

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۲

کسی می دونه ایران ایر چه روزهایی و چه ساعتهایی به رم پرواز می کنه.  سرچ کردم اما چیزی دستگیرم نشد. 

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

I've convinced myself that it's okay to give up

این دو سه هفته ی آخر، تقریبن هیچ کدام از ایمیل هایی که به وبلاگ شده را جواب نداده ام. جواب می دهم، منتظرم وقت کنم، طبق معمول وقتی وقت دارم (وقت توی ترافیک گیر کردن یا توی یک جلسه مزخرف بودن ) یا قیر نیست یا قیف. یا فونت فارسی نیست یا اینترنت. تلفنم فونت فارسی دارد اما خیلی سخت است باهاش تایپ کردن. قرار گذاشته ام روز چهارشنبه از توی فرودگاه کابل به همه ی ایمیل های عقب مانده وبلاگ جواب بدهم. 

چهار روز می روم استانبول که هم دیگر را ببینیم بعد از شش هفته. بهش گفتم بعد از استانبول دیگر تمام، نمی دانم چقدر جدی بودم. اما می دانم که من لانگ دیستنس بلد نیستم، او هم از من بدتر. اصلن نه می تواند پشت تلفن حرف بزند و نه اسکایپ. همین جا هم که بود بلد نبود تلفنی حرف بزند، من هیچ وقت آدمی در این سن را ندیده ام که این همه با تلفن حرف زدن بیگانه باشد سلام و خداحافظی هم نمی کرد. مثل مادر بزرگم حرفش که تمام می شد قطع می کرد، حتی بدون اینکه منتظر عکس العمل من باشد.  نامه های طولانی می نویسد من هم جواب های تلگرافی می دهم چون با تاچ تایپ کردن برایم سخت است. چت کردن مان هم محدود است، صبح او بعد از ساعت کاری من و وقت سوشالایز کردن من است. شب هم که می آیم خانه ده دقیقه چت می کنیم و من وسط چت کردن خوابم می برد.  او در مورد چیزهایی که برای من هیچ اهمیتی ندارد حرف می زند مثلن شهردار جدید نیویورک یا این که اهالی واشنگتن دی سی لباس های تکراری می پوشند . یک بار هم دعوای مان شد سر یک چیز ظاهرن الکی و غیرمهم. یک روز گفت که امروز باید برود...(اسمش را یادم نیست) بعد از کار. من پرسیدم این کجاست؟ چیست. گفت شرکت اپراتور تلفن. مثل روشن یا اتصلات در افغانستان. من هم بهش گفتم می دانی یک جور ignorance و arrogance امریکایی ها را داری هر چقدر هم همه جای مختلف دنیا زندگی کرده باشی و خودت را مبرا بدانی. من ممکن نبود که پاریس یا تهران که بودم بگویم امروز باید بروم free یا orange یا ام تی ان، حتمن به جای اسم توضیح اش را می گفتم. اما تو فکر می کنی همه بای دیفالت اسم شرکتهای اپراتور تلفن را در آمریکا می دانند، چون آنجا مرکز دنیا است. او هم گفت I think you jump on my errors too quickly every time I do or say something wrong و این مساله ی مهمی هم نبود. من هم گفتم همین رفتارهای کوچک جمع می شوند و تصویر یک آدم را توی ذهن دیگران درست می کنند. 

حالا البته دلم از چیز دیگری پر است. زیر کار دارم له می شوم و هر بار هم  یکهو یک اتفاقی می افتد  که هر چه ریسته ای را پنبه می کند، و این اتفاقها استثنا نیستند، روزمره اند. هر هفته هم یک ایمیل جدید بهمان می زنند که تا اطلاع ثانوی فلان جاها نروید چون خطرناک است و ما اطلاع موثق داریم که طالبان قرار است حمله کنند، بعد این اطلاع ثانوی شان هیچ وقت نمی آیند. تا حالا تقریبن همه  سفارت خانه ها، مراکز دولتی، رستورانهایی که خارجی ها می توانند بروند و...در این لیست جاهای خطرناکشان است. کلن امروز از آن روزهایی است که فکر می کنم تا آخر سال اینجا بمانم و بعد بروم یک جای دیگر.