دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۹۲

Overwhelmed

My friends outside Afghanistan ask me, what exactly do you like about Kabul that you don't wanna come back home? Well, I've never received this much of love from the people surrounding me. And I've never radiated this much love to the people around me. This is exactly what I mean when talking about living an intense life and loving so intensely.  

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۲

Sure, my trasure

یه همکار ایتالیایی دارم که به جای dear کلمه ی ایتالیایی tesoro رو به انگلیسی ترجمه می کنه و با اون خطابم می کنه. مثلن بهش می گم لطفن فلان کار رو می کنی؟ می گه sure, my treasure. یا میاد در آفیسم و می گه are you going home for lunch treasure, من تنم مور مور می شه هر بار که می گه. مثل آرایشگرم - مرد- که مثل نقل و نبات به همه می گه love, honey, babe. یکی از دلایلی که دیگه پیش آرایشگره نمی رم همینه که نمی خوام یکی مدام love خطابم کنم. اما این همکارم رو دوست دارم، ففط نمی دونم چطوری بهش بگم به این راحتی نمی تونی tesoro رو به انگلیسی ترجمه کنی و به کارش ببری. 

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۲

برآیند

از اردیبهشت امسال تیم مون خیلی بزرگتر شده. یعنی تیم سه نفره مون شده هفت نفر. به جز یه نفر رو که از پاریس آمده و همکار بودیم قبلن و رییسم انتخاب و استخدام کرده، سه نفر دیگه رو من مسوولیت استخدام شون رو به عهده گرفتم. چون رییسم اهل ریسک نیست. ترجیح می داد این همه کار رو سه نفری که هستیم انجام بدیم چون همه ش فکر می کنه هر آدمی که نمی شناسه بیاد خیلی بد کار می کنه. من گفتم که مسوولیت آگهی دادن و مصاحبه و انتخاب و مذاکره باهاشون با من. دو نفرشون افغان هستند یکی هم اروپایی. با هر کدوم شون هم قرارداد سه ماهه بستیم اول که اگر خوب نبودند بگیم برند. حالا کم کم داره قراردادهاشون تموم می شه و باید برای بقیه ش تصمیم گرفت. دو نفری که افغان هستند، بی نظیرند. واقعن بهشون افتخار می کنم و به خودم که توی این وانفسا پیداشون کردم. مساله اینه که توی کشوری که این همه سازمان خارجی و داخلی وجود داره و یه بخش بزرگی از نخبه هاشون مهاجرت کردند و هیچ وقت برنگشتند، آدمهایی با این خصوصیاتی که ما پیدا کردیم یا معاون وزیر و وزیر و رییس سازمانهای دولتی هستند ( بله من معاون وزیر بیست و چند ساله و وزیر سی و چند سااله می شناسم. تازه توی بخشهای دولتی که شایسته سالاری وجود داره) یا رده های خیلی بالاتر از من توی سازمانهای بین المللی دارند.

هر دو شون مستقیمن به من گزارش می دن و مسوولیت منتور کردنشون هم با منه. البته این برای من هم تجربه ی جدیدیه. کسی که توی اروپا کار کرده می دونه که با تجربه و سن ما کم اتفاق میافته که تو کسی رو داشته باشی که بهت گزارش بده یا اسیستانت داشته باشی. اما خب آموزش دادن دردسرهای خودش رو هم داره. برای همینه که رییسم قبول کرده اون اسیستانت نداشته باشه و من داشته باشم، چون نه می تونه کارش رو بسپره به کسی و  نه حوصله ی توضیح دادن و آموزش دادن داره. من دوره ی کارآموزیم رو رو که توی فرانسه گذروندم، یه رییس خیلی خیلی خوب داشتم و از اون یاد گرفتم که آدم بهتره اعتماد کنه و وقت بذاره و ماهی گرفتن یاد بده به زیر دستش تا اینکه بهش اعتماد نکنه و همه ی کارها رو خودش انجام بده. اینه که هر وقت هم خسته می شم و در مورد یه کاری که سپردم بهشون و پیش خودم فکر می کردم اه باید خودم انجامش می دادم، یادم می افته به رییس سابقم و به اینکه من بعد از سه ماه کارآموزی باهاش می تونستم تقریبن همه ی  کارهای اون رو انجام بدم و به این نتیجه می رسم که می ارزه. الان با اطمینان می گم که واقعن هم می ارزه. وقتی اسیستانت م رو می برم یه جلسه از حرف زدنش لذت می رم. از خودم راضی م که این همه  بهش اعتماد کردم و اعتماد به نفسش  اینقدر بالا رفته تو این چند ماه که حالا در بیست و هشت سالگی مثل یه مدیر امور مالی-اداری حرف می زنه در حالی که توی هشت سال قبلی سابقه ی کارش همیشه در حد یک منشی باقی مونده بود و باقی نگه داشته شده بود. (اینا رو می دونم چون صاحب کار قبلی و کار قبلی ش رو می شناسم). 

حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم این دو نفر رو مطمئنن نگه می داریم و با یه افزایش حقوق  هم نگه می داریم. اما اون آدم اروپایی که به عنوان متخصص استخدام کردیم - که هشت سال هم از من بزرگتره و با تجربه تر و من از اول برام عجیب بود که هیچ اعتراضی نداشت که باید به من گزارش بده- رو در هیچ صورتی نمی خوام بمونه. اما رییسم چون قلب خیلی رقیقی داره فکر می کنه گناه داره. من معتقدم که آدم باید در مقیاس بزرگتر رقیق القلب باشه، نگه داشتن کسی که توی کارش خوب نیست یعنی گرفتن حق بقیه ای که بهترند و بیرون بیکارند. قبلن هم خودش با این آدمه کار کرده و هیچ ازش راضی نبوده اما الان دلش نمیاد قراردادش رو تمدید نکنه. سوال اینه که اگر قبلن هم باهاش کار کرده و راضی نبودند پس چرا دوباره گرفتیمش؟ چون توی حوزه ی تخصصی ش خیلی خوبه. یعنی یه کارهایی رو خیلی عالی انجام می ده. گزارش و مقاله نوشتن از کاری که انجام داده رو هم. اما اگر از طرف ما بره یه جلسه می دونیم که کارمون ساخته است، اینقدر که با ندانم کاری همه رو آزار می ده. هنوز نفهمیدم آگاهانه اینقدر بده یا ندانم کاریه. یعنی یه ایمیل ساده ش اینقدر لحن بدی می تونه داشته باشه که اونقدر پارتنرهای کاری مون یا دولت رو آزار می ده که ما تا دو هفته باید پشت سرش گندهاش رو پاک کنیم. و این پاک کردن گندها هم معمولن به عهده ی من بوده توی این سه ماه. سخته توضیح دادنش چون برای خودم هم مورد عجیبیه و هنوز نمی دونم از خنگیشه که رفتار اجتماعیش اینقدر بده یا واقعن آدم بدجنسیه. رییسم می گه اوتیست ه. مدام هم پشت سر این و اون حرف می زنه. خیلی هم روابط اجتماعی گسترده ای هم داره برای پشت سر این و اون حرف زدن (بیش از ده سال آن اند آف افغانستان کار کرده) اما با یه social butterfly فرق می کنه. رییسم بهش به شوخی و جدی  می گه تو social moth هستی. 
دیروز نشستم باهاش حرف زدم و گفتم من فکر نمی کنم که بشه تو با این تیم بمونی. جا خورد گفت من فکر می کردم کارهام رو ایده آل انجام دادم، گفتم آره تحقیقات و گزارشات و نقشه ها و عکسها و اون چیزهای روی کاغذ رو آره. اما توی این سه ماه مطلقن یه روز هم نبوده که تو از من و از تیم انرژی نگرفته باشی. گفتم همیشه با یه مشکل و نق میای سراغ  آدم، هیچ وقت با راه حل نمیای. در صورتی که باید بدونی که وقتی یه تیم یه آدم جدید رو استخدام می کنه برای اینه که از مشکلات کم کنه و نه اضافه کنه. گفتم هیچ وقت اونقدر مسوولیت پذیر نبودی توی این مدت که مشکل ایجاد نکنی اگر هم کردی بیای بگی این مشکل هست و من این راه حل رو براش پیشنهاد می کنم. برای من کار یه دو دو تا چارتای ساده است. برایند انرژی که می گیری و کاری که انجام می دی حتی صفر هم نیست، منفیه. یعنی من اگر لازم نبود گندهای رو تو پاک کنم (از داخل آفیس با بخش مالی ادرای و اسیستانت خودم و راننده و آشپزو مدیر گرفته تا بیرون از آفیس مسوولان رده بالای دولتی تا پارتنرهایی که سالها انرژی صرف شده تا این همه رابطه سازمان باهاشون خوب باشه) خودم می تونستم این کارهایی رو که تو انجام دادی انجام بدم. مسلمن نه با کیفیتی که تو انجام دادی اما هفتاد تا هشتاد درصد این کیفیت رو می تونستم. و ته ش که فکرش رو بکنی اجرای پروژه ها توی این سطحی که ما انجامش می دیم با همون هفتاد تا هشتاد درصد ممکنه اگر روابط خوب رو حفظ کنی.  به جای تو هم یکی رو می گرفتیم که یه بار دیگه از روی دوشمون برداره.

واقعن دلم فشرده شد این حرفها رو بهش زدم، توی سازمانهایی مثل سازمان ما وقتی می خوان طرف رو دیگه نگه ندارند یا اخراج کنند روش متعارف اینه که بگن بودجه نداریم. هیچ کس دلیل واقعی رو هیچ وقت به طرف نمی گه. اما  من فکر می کنم این آدم اگر قراره بره - یا حتی بمونه- حقشه بدونه سازمانش یا حتی کلن افراد در موردش چی فکر می کنند به جای اینکه همه ش پشت سرش  این حرفها رو بزنند. 

برای خودم هم مدام به این برآیند فکر می کنم. نه فقط توی روابط کاری، توی همه ی روابط. مدام حواسم هست برآیندم برای اطرافیانم منفی یا -حتی صفر- نباشه. اگر فکر کردم توی یه رابطه ی برآیندم منفیه راهم رو می کشم و می رم. اگر فکر کردم به جای اینکه راه حل باشم یه بارم روی دوش دیگری راهم رو می کشم می رم. البته مسلمن توی روابط خیلی طولانی آدم اونقدر کردیت داره که با چند ماه منفی بودن  مشکل بودن و بدحال بودن برایند نهایی ش منفی نمی شه به این آسونی ها. حالا شما بهم بگین دو-دو تا چهارتا، صفر و یک. اما من فکر می کنم جهان اینطوری کار می کنه (همون گیفت مارسل موس به عبارتی) و بهتره آدم  این ساز و کار رو به عنوان واقعیتی که وجود داره بشناسه و بهش تن بده  تا این که منکرش بشه و معتقد باشه این برخورد ریاضی و غیر انسانیه. 

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۹۲

You are the results of four billion years of evolutionary success fucking act like it.