سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۲

وبلاگ نویسی

این پست آیدا. من همیشه فکر می کردم وبلاگ نویس های خوبی که کامنت دونی شون رو نبستند یا دلیلش اینه که فحش نمی خورند (مثلن آیدا) یا فحش پروف شدند (مثل خرس). خودم روی توی هیچ کدوم از این طبقه بندی ها نمی دونستم بنابراین از مدتها پیش کامنتدونی رو بستم - یا نزدیک ترین چیز به بستن، چون بلد نیستم طوری ببندمش که همه ی کامنتهای قبلی حذف نشه- این هفت خوانی که داره باعث می شه هر از چند ماهی یک یا دو کامنت بگیرم که معمولن هم نفرت نمی تونه از این هفت خوان بگذره.
 این پست آیدا چشمم رو باز کرد و فهمیدم آدمهایی مثل آیدا هم  که نوشته هاشون قاعدتن نباید باعث عصبانیت کسی بشه فحش می خورند. همیشه فکر می کردم  خیلی کار سختیه که این قدر خوب بنویسی  و کسی رو هم نرنجونی (مثل آیدا یا لنگدراز) اما ظاهرن  آدم هایی هستند که  از همین ها هم می رنجند. می دونم نوشته هایی مثل نوشته های خرس (یا خودم- بدون اینکه ادعا کنم من به خوبی خرس می نویسم) چون opinionated هستند هر کاریشون کنی یک عده ای را می رنجانند که برای ت فحش می نویسند.

اما از طبقه بندی ها که بگذریم، چرا آخه؟ خب نخونید اگر چیزی آزارتون می ده. چی باعث می شه که ایمیل تون رو باز کنید یا کلیک کنید روی صفحه ی کامنت و فحش بدید؟ بازم از این مثال تکراری خودم می گم که وبلاگ کسی رو رفتن مثل اینه که بری مهمانی خونه ی کسی و با نفرت بد و بیراه بگی بهش. خب نرو اگر دوستش نداری. آیا چیزی لذت بخش تر از این هست که یکی زندگی ش رو برای شما به این زیبایی روایت کنه؟ 

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۲

کاخ گلستان در لیست میراث جهانی

دو ساعت پیش "کاخ گلستان" در لیست میراث جهانی یونسکو ثبت شد. روستای میمند پرونده اش موقتن برگردانده شد (referral یعنی قبول داریم که ارزش ثبت جهانی دارد اما پرونده اش را باید تکمیل کنید، به طور تلویحی می گویند فلان موارد را که کامل کردید سال بعد ثبتش می کنیم). پنج روز پیش هم بم  بعد از ده سال از لیست آثار میراث جهانی در خطر بیرون آمد (این را هم بگذارید توی لیست اتفاقات خوب هفته ی آخر خرداد).

باید اعتراف کنم که حالا دیگر خبرهایی این چنین در مورد افغانستان برای م به مراتب مهم تر از ایران است. باید اعتراف کنم که ترجیح می دادم امروز صبح با خبر ثبت بخش تاریخی هرات یا بلخ در لیست میراث جهانی بیدار می شدم تا کاخ گلستان. ترجیح می دادم بوداهای بامیان از لیست آثار در خطر بیرون بیایند تا بم. این طوری نیست که افغانستان را بیش تر از ایران دوست داشته باشم، حالا دیگر همه ی آسیای میانه خانه م است، مرزهای این اطراف روز به روز برای م کمرنگ تر می شوند. صرفن فکر می کنم ایران و ازبکستان (و حتی تاجیکستان و ترکمنستان) می توانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند و فعلن فکر کردن و کار کردن برای افغانستان از همه مهم تر است.

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۲

Barbara

"United Nations staff in Afghanistan are mourning the loss of one of their colleagues, Barbara De Anna, who died yesterday at a hospital in Germany from injuries sustained during the Taliban attack on 24 May on the compound of the International Organization for Migration (IOM) in Kabul. Ms. De Anna was 38. Barbara was an employee of IOM, an organization affiliated with the United Nations. Our thoughts and prayers are with her family."

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

Relativism

"The hottest places in hell are reserved for those who, in times of great moral crisis, maintain their neutrality."

Dante Alighieri in Inferno.

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۹۲

Happiness

این قدر آدمهای مختلفی که اصلن نمی شناسم یا فقط به یک سلام می شناختم  به م در مورد انتخابات تبریک می گویند که باورم نمی شود، این همه آدم بدانند که خبر خوب بوده و فکر کنند که می توانند به هر ایرانی که می بینند تبریک بگویند. مثلن من وقتی اولاند رییس جمهور فرانسه شد هیچ نمی دانستم به کدام فرانسوی باید تبریک بگویم و به کی تسلیت. جدای همکاران و دوستان نزدیکم، از نگهبان اسحله به دست سفارت فرانسه گرفته تا سفیر روسیه، کاردار فرهنگی سفارت آلمان، راننده ی دفتر اکتد، آشپز دافا، همکار جدید اهل اسلواکی، فروشنده ی مغازه ی نقره فروشی کوچه ی مرغ فروشی، نماینده ی یونیسف در افغانستان، استاد دانشگاه امریکایی کابل، خبرنگار سی ان ان در کابل، کارمند یو اس اید در امور گمرک و سرباز نروژی نیروهای ناتو همه تا می فهمند ایرانی هستم، یک لبخند یهویی و عمیق توی صورتشان  پخش می شود ونتیجه ی انتخابات ایران را تبریک می گویند. واقعن با خوشحالی و هیجان تبریک می گویند. خوشحالی شان خوشحالم می کند. آیا من هم همین قدر در مورد اسلواکی و نروژ و روسیه و رواندا می دانم که اگر اتفاقی در کشورشان افتاد بدانم کی باید تبریک بگویم؟ نه. 

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۲

به روحانی رای می دهم

شما بردید. به روحانی رای می دهم،  اما نه به خاطر زیر سوال رفتن سابقه ی اجرایی قالیباف، بدیهی است که کاندیدایی که توی زندگی ش بیشتر فعالیت کرده باشد بیش تر هم می شود ازش نقطه ضعف پیدا کرد. به روحانی رای می دهم چون فکر می کنم باید حزبی رای داد، حزب که نداریم. خاتمی را اما به عنوان سخنگوی موقت حزب قبول دارم.

هیچ کدام از اعضای خانواده م هم نمی خواهند رای دهند، این را کجای دلم بگذارم. 

پی نوشت: با ده تلفن هر کدام سه- چهار دقیقه ای، نه تا تحریمی را راضی کردم که به روحانی رای بدهند. اصلن وارد بحث منتطقی هم لازم نشد بشوم، در حد به خاطر من یا به جای من بروید رای بدهید کافی بود. از داداش کوچیکه هم رای ش را به صد دلار خریدم. زورم به آرش هنوز نرسیده. تلفن بزنید، مهم نیست از چه ترفندی استفاده می کنید، هدف وسیله را توجیه می کند. مگر اینکه وسیله هدف بزرگتری را به خطر بیاندازد.  به نظر من در این وقت کم وقت نگذارید برای بحث های منطقی با تحریمی های سر سخت، تحریمی های ساده تر مثل پدربزرگ و مادربزرگ و گاهی پدر و مادر را راحت تر می شود راضی کرد به رای دادن. خوبی یا بدی دموکراسی این است که رای همه به یک اندازه می ارزد.

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

بدیهی است که رای می دهم

جرات ریسک کردن در مورد رییس جمهور آینده ایران را ندارم. به قالیباف رای می دهم. فکر می کنم اگر هم علیه ش تقلب کنند احتمال دارد که  بلد باشد چطوری بجنگد.
از سری طبقه بندی هایم یکی هم این است که آدمها دو دسته اند، آن هایی که نیت برای شان مهم است و آن هایی که نتیجه. برای من نتیجه مهم است. مهم نیست نیت قالیباف از مدیرت خوبش در دوران شهرداری تهران چه بوده، نتیجه ش را دوست دارم. می ترسم رای دادن به روحانی مثل رای دادن به کروبی و معین دوره های قبل باشد، رای م هرز می رود.

من چون از ایران دورم و ایرانی هم اطرافم کم است که در مورد این چیزها حرف بزند توی شبکه های اجتماعی هم خیلی فعال نیستم، امسال هیچ شور و هیجانی ندارم اما نظرم به نظر پیام در این نوشته ی پایین خیلی نزدیک است. البته باید بگویم که کلن تحلیل های زیادی نخوانده ام، هر چه جسته گریخته خوانده ام در مورد این بوده که چرا باید رای بدهیم و تقریبن چیزی در مورد اینکه "چرا به کی رای می دهم" نخوانده ام.

"چرا به عارف و روحانی رأی نمیدهم؟

برای منی که از نوجوانی سیاست را با ورود محمد خاتمی به انتخابات پیگیری کرده‌ام و راهم را شناختم، از بزرگان اصلاحات همیشه یاد گرفته‌ام و یک لحظه از فکر و مرام "اصلاح‌طلبی" خارج نشده‌ام، سخت‌ترین کار نوشتن نام کاندیدایی‌ست که منتسب به جریان اصلاح‌طلبی نباشد. سخت‌تر، شنیدن متلک از کسانی‌ست که چند سالی از آزادی‌خواهیشان نگذشته و طعنه خوردن از دوستانی‌ست که حاضر به قبول هر آدمی به عنوان یک اصلاح‌طلب هستند؛ بعد از اینهمه هزینه و سختی که این جریان تا به حال تحمل کرده است.

به نظرم داستان فقط شرکت در انتخابات و نوشتن یک نام بر روی برگه رأی نیست. تصمیم برای آینده خانه‌ایست که روی آب قرار گرفته و روز به روز در آن فرو میرود. راضی کردن علاقه قلبی نیست، تلاش برای روزهای بهتر است؛ تقلا برای پس گرفتن حقوق از دست رفته و روزهای نسبتاً خوش گذشته. اتفاقی که البته یک شبه به وقوع نمیپیوندد.

نه تنها عارف، که هر شخص دیگری غیر از خاتمی و هاشمی هم به این مرحله میرسید باز فرقی نمیکرد و رأیم او نبود. بعد از این 4 سال لعنتی و 4 سال قبلش، به وضع مملکت که نگاه میکنیم، همه جا نیاز به اصلاح دارد. حقوق بشر و آزادی مطبوعات و آزادی بیان همیشه مشکل این خانه بوده، چیز جدیدی نیست و با روی کار آمدن هیچ کسی به این راحتی‌ها حل نمیشود. اما مهم‌تر از آن، وضعیت اقتصادی و مدیریتی کشور است. وزیر این وزارتخانه و مدیر آن اداره و رئیس آن سازمان را میشود تغییر داد، ولی سدهای محکمی که در برابر این انتخاب‌های جدید قرار دارد را نمیشود به این راحتی تکان داد. "برادران قاچاقچی" و فرزندان گوش به فرمان آنها در این پایگاه و آن پایگاه را چه میکنند؟ بحران‌های هفتگی و بزن بزن‌های مطبوعاتی و پشت‌پرده را چه طور مدیریت میکنند؟

شاید برای مایی که نقشمان در حل این بزن بزن‌ها و تنش‌ها، سهمی به اندازه انتشار یک "لینک خبری" داریم، یا نوشتن شعاری روی کیوسک تلفن عمومی یا تجمعات جسته گریخته (که همان‌ها هم گاهی منجر به سخت‌تر شدن کار میشود تا حل مشکل)، آمدن یک رئیس‌جمهور تقریباً "این‌وری" هیجان و نشاط و شادی به همراه بیاورد، ولی این هیجان هم دیگر خسته‌کننده شده. این مبارزه نیست، این تفریح است، یک تفریح بی‌نتیجه و فرسایشی و خیلی مواقع اعصاب خردکن!

ترجیح میدهم به کسی رأی بدهم که از میان آنها باشد و کم‌دشمن، ولی حل مشکلات اصلی مردم و کشور در توان و اولویتش باشد. کسی که صاحبان قدرت (صاحب!) همه فکر و ذکر خود را معطوف به کنترلش نکنند. کسی که اگر به یکی از آن سدهای کذا برخورد کرد "قدرت" شکستن یا لااقل دور زدن آن را داشته باشد. کسی که فقط در ماه انتخابات به فکر نوشتن برنامه نیفتاده باشد و در عمل اراده‌اش و قدرتش برای حل مشکلات را نشان داده باشد. کسی که مقتدر و بااراده و البته مقبول. ترجیح میدهم هر روز صبح که به سراغ اخبار میروم به جای چند بیانیه و تهدید علیه او و تیمش، خبرهای خوب ِمعمولی از عملکردش را بخوانم.

فکر میکنم که اگر کسی قرار است روزی با تعامل و سیاست، اوضاع زندانیان و مطبوعات را در عمل بهبود بدهد، آن شخص از میان ما نخواهد بود. امیدوارانه فکر میکنم که اگر شدنی باشد (که است!)، این کار تنها توسط آن شخص معتدل و میانه‌روی "آن طرفی" اتفاق می‌افتد."

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۲

Sometimes the things you can't change, end up changing you

من با باربارا دوست صمیمی نبودم، این طور نبود که روزی سه بار از همدیگر با اس ام اس خبر بگیریم و  تلاش کنیم که زود به زود هم دیگر را ببنیم. همان هفته ای یکی دوبار همدیگر را می دیدیم. اما آن قدر دوست بودیم که هنوز بعد از ده روز وقتی یادم می آید  در شرایطی که نود درصد سطح بدنش آتش گرفته بوده دوساعت توی پناهگاه جلوی چشم همکاران ش می سوخته، تا چند ساعت دلشوره و دلهره ی مداوم دارم، یک چیزی مثل قلب توی گلویم به وجود آمده و به شدت می تپد.  پنج شنبه ی دو هفته پیش باربارا اس ام اس داده بود که جمعه بیا خانه ی ما- خانه ی سازمان جهانی مهاجرت- دور هم باشیم. گفته بودم بهش گفتم همه ی شما را یک شنبه می بینم، جمعه می روم خانه ی دوستم آیدا که قرار هفتگی والیبال دارند. 
جمعه ساعت یک ربع به چهار رسیدم خانه ی آیدا. انسوک هم با خودم آورده بودم که اینقدر خانه نماند.  بعضی ها والیبال بازی می کردند، و بقیه روی مبل های حصیری توی حیاط خیلی سبزشان زیر درخت ها نشسته بودیم و آبجو به دست حرف می زدیم. هوا ابری بود و برای اوایل خرداد کابل خیلی خنک. بک دفعه صدای غرش خیلی بلند رعد همه مان را ساکت کرد. بعضی از آنهایی که والیبال بازی می کردند دست کشیدند و آمدند گفتند انفجار بود. ما خوش بین ترها باورمان نمی شد انفجار باشد. بعد همان طور که بحث می کردیم شلیک ها شروع شد. ودوباره انفجار و بعد یکی دیگر و یکی دیگر. حالا دیگر فرق انفجار بمب و آرپی جی را می دانم. اولی که ثابت شد بمب بود سه تای بعدی آرپی جی بودند؛ نه این که  صدایشان از بمب خیلی خفیف تر باشد، اما وقتی می بینی صدای انفجار اینقدر پشت سر هم می آید معلوم است که دارند با آرپی جی شلیک می کنند برای این که آدمها خودشان رو منفجر کنند دنگ و فنگ اش از منفجر کردن آرپی جی بیشتر است. صدای شلیک گلوله قطع نمی شد. رفتیم داخل خانه چون گلوله های سرگردان ممکن روی سرمان پایین بیاید. ما که توی خانه نشسته بودیم و  تلفن جواب می دادیم و و اس ام اس های امنیتی بهمان می رسید باربارا داشته توی پناهگاه می سوخته.

بخش های امنیتی بقیه ی سازمان ها به  کارمندان شان اس ام اس دادند که هر جا هستند بمانند مگر اینکه زیر گلوله باشند. اما  سازمان ملل تصمیم گرفته بود همه کارمندانش باید برگردند خانه هایشان تا کنترل راحت تر باشد.  به افسر امنیتی گفتم ما تایمانی هستیم  آیا باید برگردیم خانه حتی اگر خانه ی آژانس ما به محل حمله خیلی نزدیک باشد؟ گفت بله دستور است. تا آن موقع دیگر معلوم شده بود که به سازمان جهانی مهاجرت حمله شده که چند کوچه با خانه ی ما فاصله دارد ولی هنوز ثابت نشده بود که آیا سازمان ملل واقعن هدف حمله بوده یا صرفن چون نزدیک یکی از ساختمان های وزارت داخله بوده اند اشتباهی به شان حمله شده. روز بعد طالبان گفتند بله هدف حمله ی مستقیم بوده اید، چون دارید با سی آی ای کار می کنید. راننده آمد دنبال مان و ساعت پنج  که رسیدیم  خانه بقیه نگران منتظرمان بودند، به هر حال وقتی این همه طالب توی شهر باشند احتمال حمله به ماشین مان وجود داشت. وقتی فابیو زنگ زد، توی تراس خانه خودمان نشسته  بودیم و  جنگ اینقدر نزدیک بود که حتی صدای تیز رد شدن گلوله ها را می شنیدیم. فابیو زنگ زد که بپرسد ما زنده ایم یا نه؟ گفتم هستیم. گفت تو هم شنیده ای در میان کارمندان آی او ام یک خانم ایتالیایی کشته شده؟ نفسم حبس شد، خانم ایتالیایی آی او ام یعنی باربارا؟ نه نشنیده بودم. به ما گفته بودند همه ی کارمندان سالم اند تا نترسیم. طبق اطلاعات سفارت ایتالیا چهار نفر دیگر زخمی شده بودند و بین بیست درصد تا هفتاد درصد سوخته بودند و بارابارا کشته شده بود؟ سه ساعت بعد معلوم شد که باربارا هنوز زنده است  بیمارستان امریکایی ها در بگرام منتقلش کردند. اما قدیمی ترها می گفتند احتمالن کشته شده، خبرش را نمی دهند بیرون چون باید اول خبر مرگش را به خانواده اش اطلاع دهند. توی کانتینر زیر دوش بوده و آرپی جی خورده به کانتینر، این آرپی جی ها قرار است تانک را سوراخ کنند کانتینر که چیزی نیست.

جنگ  حوالی دوازده شب تمام شد. و فردا صبح که گزارش جنگ دیشب را بهمان ایمیل کردند گفته بودن که بارابارا را همکارانش به پناهگاه برده بودند و بعد همه باهم توی پناهگاه زندانی شده بودند و بارابارا بیشتر از دو ساعت توی پناهگاه در حضور همکارنش داشته می سوخته.  چون طالبان داشته اند از خانه ی آنها به ساختمان های اطراف حمله می کرده اند و کسی نمی توانسته آنها را از پناهگاه نجات بدهند. گفتند به همه ی کارمندان آی او ام یک ماه مرخصی داده اند که از کابل دور باشند. باربار روز بعدش به آلمان منتقل شد و حالا بعد از ده روز مطمئنند زنده می مانند اما نود درصد پوستش سوخته.