چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

چرا در آدم‌ها این‌قدر احساسات متناقض برمی‌انگیزانم. چرا طیف این‌قدر اکستریم‌ داره. چرا اصلن آدم وسط ِطیف ندارم که در موردم بگه she is nice .چرا آدم‌ها یا ازم متنفرند یا عاشقمند. این شدت انرژی دیگران به سمتم، از من هم انرژی می‌گیره، اما من دلم می‌خواد همه‌ چی ملو باشه، یواش. می خوام احساسات اطرافم کمرنگ باشه. چقدر همه‌ چی این‌قدر پررنگه در این دنیایی که در واقع خیلی کم‌رنگ و بی‌اهمیته.

The road ahead is a long one

چهار روز پیش کابل بودنم یک‌ساله شد. روز شنبه سیزده آپریل رسیدم و روز یک شنبه اولین روز کاری، طالبان اولین حمله‌ی spring offensive شان را عملی کردند. طوری به کابل حمله کردند که برای هجده ساعت مرکز شهر را در دست داشتند و من خیلی خوب یادم است که شب ساعت دو درگیری کابل از روی پشت بام خانه مان شبیه آتش بازی بود و تا صبح از صدای هلی‌کوپترها نتوانستم بخوابم. صبح دوشنبه ساعت هفت اس ام اس تیم امنیتی آمد که آخرین طالب هم کشته شد. منظورشان از آخرین، آخرین از تیم حمله بود که توی یک ساختمان نیمه کاره از ظهر یک‌شنبه تیراندازی می‌کردند به اطراف. 

نمی‌دانم چقدر یاد گرفته‌ام توی این یک‌سال،‌ اما مطمئنم خیلی زیاد. شاید باید دور باشم تا بتوانم خودم در افغانستان را از بالا ببینم، اما هنوز زود است برای رفتن و دور بودن. هر از چندگاهی بمب‌گذاری‌ها و VIP Movement زندگی‌ روزانه‌م را مختل کرده، آستانه‌ی تحمل‌م روز به روز پایین‌تر آمده و شاید ده تا نق دیگر، اما خوب آگاهم به این‌که زندگی روزانه‌ي من ارزشی ندارد وقتی یک کشور در جنگ است و این آن حس "این نیز بگذرد" را خیلی قوی می‌کند. ته‌ش هیچ چیز مهم نیست، چون  The road ahead is a long one

در راستای این‌که هچی چیز مهم نیست خواستم این‌مقاله‌ی خیلی خوب را هم‌خوان کنم:

COLLEGE PRESSURES -- William Zinsser

An Article from The Norton Reader, Norton-Simon Publishing, 1978 

Dear Carlos: I desperately need a dean's excuse for my chem midterm which will begin in about 1 hour. All I can say is that I totally blew it this week. I've fallen incredibly, inconceivably behind.
Carlos: Help! I'm anxious to hear from you. I'll be in my room and won't leave it until I hear from you. Tomorrow is the last day for .......
Carlos: I left town because I started bugging out again. I stayed up all night to finish a take-home make-up exam and am typing it to hand in on the 10th. It was due on the 5th. P.S. I'm going to the dentist. Pain is pretty bad.
Carlos: Probably by Friday I'll be able to get back to my studies. Right now I'm going to take a long walk. This whole thing has taken a lot out of me.
Carlos: I'm really up the proverbial creek. The problem is I really bombed the history final. Since I need that course for my major I ....
Carlos: Here follows a tale of woe. I went home this weekend, had to help my Mom, and caught a fever so didn't have much time to study. My professor .....
Carlos: Aargh!! Trouble. Nothing original but everything's piling up at once. To be brief, my job interview .....
Hey Carlos, good news! I've got mononucleosis.
Who are these wretched supplicants, scribbling notes so laden with anxiety, seeking such miracles of postponement and balm? They are men and women who belong to Branford College, one of the twelve residential colleges at Yale University, and the messages are just a few of the hundreds that they left for their dean, Carlos Hortas -- often slipped under his door at 4 a.m. -- last year.

But students like the ones who wrote those notes can also be found on campuses from coast to coast -- especially in New England, and at many other private colleges across the country that have high academic standards and highly motivated students. Nobody could doubt that the notes are real. In their urgency and their gallows humor they are authentic voices of a generation that is panicky to succeed.

My own connection with the message writers is that I am master of Branford College. I live in its Gothic quadrangle and know the students well. (We have 485 of them.) I am privy to their hopes and fears -- and also to their stereo music and their piercing cries in the dead of night ("Does anybody ca-a-are?"). If they went to Carlos to ask how to get through tomorrow, they come to me to ask how to get through the rest of their lives.

Mainly I try to remind them that the road ahead is a long one and that it will have more unexpected turns than they think. There will be plenty of time to change jobs, change careers, change whole attitudes and approaches. They don't want to hear such liberating news. They want a map -- right now -- that they can follow unswervingly to career security, financial security, social security and, presumably, a prepaid grave.
What I wish for all students is some release from the clammy grip of the future. I wish them a chance to savor each segment of their education as an experience in itself and not as a grim preparation for the next step. I wish them the right to experiment, to trip and fall, to learn that defeat is as instructive as victory and is not the end of the world.

My wish, of course, is naive. One of the few rights that America does not proclaim is the right to fail. Achievement is the national god, venerated in our media -- the million dollar athlete, the wealthy executive -- and the glorified in our praise of possessions. In the presence of such a potent state religion, the young are growing up old.

کل مقاله را از این‌جا بخوانید 

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۲

و پرچم سفیدم را به نشانه‌ی خستگی از جنگیدن بالا گرفتم

وبلاگ همشهری داستان متنی را که حبیبه با بی‌رحمی درباره‌ی من نوشته بود گذاشته. می‌خواستم لینک بدهم، حبیبه گفت اصل سانسور نشده‌ی مطلب‌ش را بگذارم که دست‌ کم اصل متن یک‌جایی منتشر شده باشد. متن چاپ شده یکی دو تا اشتباه ویراستاری دارد و یکی دو تا سانسور. درست یادم نیست کجاها را سانسور شده ما یک رژ صورتی و خواننده‌ی خارجی را یادم است که حذف کرده. 

امیر این لینک را برایم ایمیل کرد، نمی‌دانم با چه معیاری کاندیدا شده‌ام. خواستم به کنار کارما رای بدهم، چند ثانیه‌ای هم دودلی کردم که آیا به خودم هم رای بدهم یا نه، بعد که کلیک کردم و فهمیدم لازم است از اکانت فیس بوک وارد شویم بی‌خیال رای دادن شدم کلن.

"من و سارا قرار بود برویم لیبی. فکرکنم 3 سال پیش بود. شاید هم بیشتر. 4 سال پیش. من داشتم زندگي امام موسي صدر را مي‌نوشتم كه سارا هم دوستش داشت و او ... به نظرم سارا هنوز داشت آن رشته عجیب را می خواند. «حفظ میراث جهانی بشريت» Preservation of  Heritage of Humanity انگلیسی‌اش به نظر درست‌تر یا قانع کننده‌تر می‌آید. قانع‌کننده از این نظر که یک نفر زندگی‌اش را بگذارد و برود در یک شهر دوری این درس را بخواند. به نظرم آن موقع سارا ترم آخرش بود. در اشتوتگارت درس می‌خواند. آن ترمش را در اشتوتگارت بود. قبلش ایتالیا بود و قبل‌ترش پاریس. بعدش هم رفت پاریس. اما آن موقع وقتی قرار بود با هم برویم لیبی هنوز نرفته بود. هنوز یونسکو کار نمی‌کرد و هنوز در یک اقدام عجیب محل کارش را با اصرار از پاریس به افغانستان تغییر نداده بود. هنوز خیلی از این کارهایی که الان کرده است را نکرده بود و بعضی از این خلق‌ها و روحیاتی که الان دارد را نداشته بود ولی یک چیز آن موقع هم همان طوری بود که الان هنوز هست. اینکه من و سارا هیچ وقت با هم نرفتیم لیبی. اما بگذاريد ببينم ... ازهمين جا مي‌خواستم شروع كنم؟ از اين جا نمي‌خواستم. اول بايد يك قصه ديگر را برايتان بگويم .


***

شده از يك نفرچيزي بپرسيد، يك چيز خيلي معمولي و روتين و او جوابي خيلي مشخص و معلوم بهتان بدهد؟ انگار مدتها قبل به اين مساله فكر كرده و جواب آن را كنار گذاشته است؟ مثلا طرف خيلي مطمئن بداند كه سوپ‌هايي كه سبز باشند يعني در آن‌ها رب يا گوجه‌فرنگي به كار نرفته باشد نمي‌خورد. يا از جوراب‌هاي راه‌راه خاكستري و سورمه‌اي متنفر باشد. به نظرم آدم‌هاي اين طوري كساني هستند كه مي‌دانند از زندگي چي مي‌خواهند و مي‌دانند كجا دارند مي‌روند. اصولا آدم‌هايي كه خيلي درباره خودشان مي‌دانند، آدم‌هايي كه مي‌دانند چي دوست دارند، از چي متنفرند. چي اذيتشان مي‌كند. چي خوشحالشان مي‌كند. آدم‌هايي كه مي‌دانند به چي حسودي مي‌كنند و چه چيز يا چه كسي را ترجيح مي‌دهند ناديده بگيرند، به آدم‌هاي اين‌جوري به نظرم مي‌گويند آدم‌هاي با اعتماد به نفس. توانا. آدمهاي متكي به نفس. مستقل. اما هيچ وقت با يك آدم متكي به نفس اين طوري دوست بوده‌ايد؟ نه يك روز دو روز، ها! خيلي! از آن دوستي‌هاي چندين و چند ساله.

***

اولين بار كي سارا را جدي گرفتم؟ وقتي فهميدم در دانشگاه تهران مردم‌شناسي، انسان‌شناسي يا چنين چيزي مي‌خواند؟ نه. اولين بار كه مطلب خوبي نوشت در مجله‌اي كه من هم در آن كار مي‌كردم درباره خاموشي‌هاي بزرگ و ناگهاني نيويورك؟ نه. اولين بار كه فهميدم مثل خودم خوره خواندن و كتاب است؟ نه. اولين بار كه  اولين سفر خارجي‌اش را رفت و تعريف مي‌كرد كه آن قدر در هند، موز خورده – از بس آن‌جا با فلفل خودشان و همه را خفه مي‌كنند-  كه حالش از دیدن موز بد می‌شود؟ نه. اولين بار كه او را ديدم؟ نه. چه طور مي‌توانستم دختر طفلكي معصومي را كه هفت هشت سالي از من كوچك‌تر بود، مانتو و مقنعه آبي مي‌پوشيد با آل‌استارهاي صورتي و كوله‌پشتي صورتي  و روژ صورتي– ساراي آن سالها تركيبي از صورتي و آبي بود- با دندان‌هاي جلويي كه از هم فاصله داشتند  جدي بگيرم؟ اصلا اولين بار كي سارا را ديدم؟ بين اولين باري كه سارا ديدم با اولين باري كه جدي‌اش گرفتم و وارد زندگي‌ام كردمش به عنوان يك دوست، فاصله‌اي بود. يادم است اولين بار كه جدي‌اش گرفتم بيشتر از يك سال بود كه مي‌شناختمش. صحنه اين طوري بود كه «س» دوست سارا مردد بود در اينكه فوق ليسانس اسپانيايي بخواند يا فرانسه؟ ظاهرا شرايط اين‌طوري بود كه او اگر تصميم مي‌گرفت فرانسه بخواند مي‌توانست بدون كنكور برود و بخواند چون شاگرد اول گروهش بود و خودش هم فرانسه دوست داشت ولي اسپانيايي هم دوست داشت – شبيه يكي از همين خواننده‌هاي امريكاي لاتين هم بود. يكي كه آن سالها تابلو بود و همه fan اش بودند- همه داشتند درباره محاسن و معايب هر كدام از اين انتخاب‌ها و نتايج و عواقبي كه بر هر يك مترتب خواهد شد مي‌گفتند. نكته‌هايي كه خيلي دقيق و به دردبخور بودند ولي همان‌هايي بودند كه خود «س»ِ بيچاره هم مي‌دانست و با وجود اين‌كه اين‌ها را مي‌دانست نمي‌توانست تصميم بگيرد. درواقع آن چيزي كه «س» نياز داشت بشنود را كسي نمي‌گفت. اينكه چه كار كند و كدام را انتخاب كند؟ بعد يادم است وسط اين نمايش ترديد و تصميم‌ سارا با صداي بلند و رسا اعلام كرد كه «س» بايد برود اسپانيايي بخواند. واضح است كه بايد اين كار را بكند و اگر هر كار ديگري بكند عمرش را تلف كرده است. به نظر من و در آن لحظه واقعا مهم نبود سارا به چه دليلي داشت اين حرف را مي‌زد. احتمالا دلايل او همان‌هايي بود كه همه داشتيم با جزييات براي «س» توضيح مي‌داديم مهم اين بود كه سارا براي اين موقعيت يك گزاره آماده و فكر شده و مشخص داشت. انگار قبلا فكر آن را كرده باشد. انگار زندگي براي او طوري است كه قبلا يك بار، يك دور به همه‌اش فكر كرده باشد. اين يكي از همان آدم‌ها بود. همان‌هايي كه مي‌دانند كجا دارند مي‌روند و چي مي‌خواهند و چرا دارند مي‌روند و ... اين‌طوري شد كه سارا وارد زندگي من شد. و اين‌طوري شد كه من سارا را براي اولين بار جدي گرفتم – و هر چه در اين دوستي پيشتر رفتم فهميدم كه اصلا اشتباه نكرده‌ام-  و در عين حال بعدها همين طوري شد كه من در چيزهايي عميقا از سارا نااميد شدم- اين را همين‌جا مي‌خواستم بگويم؟ يا بعدتر؟ - و اين طوري‌هاست كه همان چيزي كه شما را به تحسين وا مي‌دارد احتمالا يا يقينا جايي و به شكلي آزارتان هم خواهد داد.

***

ناتالیا گينزبورگ نوشته‌اي دارد به اسم «فضيلت‌هاي ناچيز»؛ يكي از بهترين تركيب‌هايي كه زبان بشر ‌توانسته خلق كند. خود ايتاليايي‌اش هم خوب است : Le piccolo virtu گينزبورگ مي‌گويد «تا آن جا كه به تربيت بچه‌ها مربوط مي‌شود فكر مي‌كنم به آنها نبايد فضيلت‌هاي ناچيز بلكه بايد فضيلت‌هاي بزرگ را آموخت. نه صرفه‌جويي را كه سخاوت را و بي‌تفاوتي نسبت به پول را. نه احتياط را كه شهامت و حقيرشمردن خطر را. نه زيركي را كه صراحت وعشق به واقعيت را. نه سياست‌بازي كه عشق به همنوع و فداكاري را. نه آرزوي توفيق كه آرزوي بودن و دانستن را. اما معمولا بيشتر ما برعكس عمل مي‌كنيم». نمي‌دانم چند بار تا به حال اين يادداشت را خوانده‌ام. شايد ده‌‌ها بار. اما دو هفته پيش كه داشتم دوباره مي‌خواندمش احساس كردم يك جاي كار اشكال دارد. احساس كردم اگر واقعا هم بشود انسان‌هايي با اين خصوصيات بار آورد اين به هر حال اجتناب‌‌ناپذير است - با اينكه گينزبورگ با همان روش غيرقابل تقليد و جادويي خودش تلاش كرده ثابت كند، نيست -كه آدم‌هايي اينچنين موجوداتي خودخواه، تند، عصيانگر، كم شفقت، مستبد و كم‌توان در همدردي و سمپاتي و در نهايت نادوست‌داشتني هم نباشند. احساس كردم اين‌هايي كه گينزبورگ مي‌گويد يعني فرديت – كه به وضوح دو لبه دارد-  يعني همان‌هايي كه مي‌دانند از زندگي چي مي‌خواهند. همان‌هايي كه مي‌دانند كجا دارند مي‌روند. همان‌هايي كه درباره همه چيز از جمله پنير و چايي شيرين گزاره مشخص دقيقي دارند. همان‌هايي كه به شدت خودشان هستند. همان‌هايي كه من دوستشان دارم و جدي‌شان مي‌گيرم. آدم‌هايي مثل سارا كه اتفاقا همان روز باهاش دعوا كرده بودم. البته منظورم دقيقا دعوا نيست. همان طور كه منظورم دقيقا اين نيست كه سارا آدم مستبد، عصيانگر، تند، نادوست‌داشتني‌ يا خودخواهي است. هر چند اندكي از همه اين‌ها را دارد.  بگذاريد اول برايتان تعريف كنم آدم با سارا سر چه چيزي ممكن است دعوايش شود؟

***

«چون نمي‌توانم مثل شما تشخيص بدهم چي را صلاح است بگويم چي را نه، پس همه چيز را مي‌گويم. چون در نهايت و هميشهPolicy   Transparency is the Best». اين يكي از جمله‌هاي كليدي ساراست وقتي ازش مي‌پرسي چرا فلان قضيه‌اي را كه برايت گفتم به فلاني گفتي. آدم دلش مي‌خواهد خفه‌اش كند چون اين جمله، همين‌طوري و به خودي خود جمله درستي است. اصولا و تقريبا همه جملاتي كه سارا وقتي به دليلي او را مواخذه مي‌كني يا از دستش دلخوري در «توضيح» خودش مي‌گويد – چون او هيچ‌وقت از خودش «دفاع» يا خودش را «توجيه» نمي‌كند. بيش از اين‌ها به خودش و درستي كارها و رفتارهايش ايمان و اعتماد دارد- گزاره‌هايي منطقي و درست‌اند كه به نظر من در آن لحظه مورد سوء‌استفاده قرار گرفته‌اند. يك خصوصيت ديگر سارا كه ظاهرا مي‌تواند بي‌آزار و بي‌اهميت باشد اما اصلا اين طور نيست و درواقع نشانه‌اي از اين است كه هيچ چيز و هيچ‌كس آن‌قدرها هم اهميت ندارد – و اين هم يكي از همان فضيلت‌هاي بزرگِ دولبه است- اين است كه «يادش مي‌رود». بله! همين! يادش مي‌رود و اين شامل همه چيز مي‌تواند بشود. شامل اشيايي از خودش كه هر جا و به هر شكلي ممكن است جا بگذارد، از بليط پروازش به هر جاي دنيا تا گوشواره و مسواك – كه البته به خودش مربوط است – تا قراري كه با شما براي ملاقاتتان يا هر كار ديگري مي‌گذارد و اطلاعات كوچك و بزرگي كه درباره هر چيزي بين او و شما رد و بدل شده است و گاهي براي پيش‌بردن يك برنامه كليدي بوده است. اين مي‌تواند كشنده باشد در حالي كه از نظر سارا اصلا اين طور نيست. از نظر او هر برنامه‌اي مي‌تواند و بايد بتواند در لحظه تغيير كند و به شكل ديگري دربيايد. نوع بشر بايد بتواند با هر چيزي و هر plan و موقعيتي در زندگي‌اش اين كار را بكند. اگر نمي‌تواند ضعف اوست. نوع بشر بايد بتواند هر چيزي را كه اراده مي‌كند به دست بياورد يا تغيير بدهد و سارا خودش تقريبا نشان داده كه قادر به چنين چيزي هست به همين خاطر وقتي قرار بوده ساعت 8 يك شبي بيايد خانه‌ات ممكن است ناگهان و ساعت هفت ونيم بگويد «ببين من يه سانس سينما مي رم با فلاني و بهماني كه قرار بود ببينمشون. بعد مي‌رسم پيش تو. خيلي دير مي‌شه؟ تو هم مي‌توني بياي. فيلمش نمي‌دونم چطوره، ممكنه از اين روشنفكري، هنريا باشه كه شماها خوشتون مياد. اگه دوست داري بعدش با هم مي‌ريم خونه» - يك گزاره كليدي ديگر سارا اين است كه «من روشنفكر نيستم»-  و اين يعني كه خب برنامه‌ات را در لحظه عوض كن، مگر نمي‌شود؟ مي‌شود. آدم هر كاري كه بخواهد مي‌تواند بكند. با سارا به همين دليل هيچ برنامه‌اي نمي‌شود ريخت و در عين حال هر جور برنامه‌اي مي شود ريخت.كليدش اين است كه روي او حساب نكنيد. روي خودتان حساب كنيد. مخصوصا وقتي حالتان بد است، درب و داغانيد اصلا نبايد اين كار را بكنيد. او با آن فرديت پررنگ اصلا زير بار اين نقش كه عصا يا ستوني باشد كه شما قرار است به آن تكيه بدهيد نخواهد رفت. اصولا آدم‌هاي اين‌طوري از آن گروه دوستاني كه «گيرند دست دوست در پريشان حالي و درماندگي» نيستند. آن‌ها از آدم‌هاي اين‌طوري، از پريشان‌حالي و درماندگي بيزارند. به همين دليل بايد ياد بگيريد كه روي آنها حساب نكنيد. وقتي با آن‌هاييد بايد هميشه روي خودتان حساب كنيد. اصلا اگر اين طوري هستيد آن‌ها با شما خواهند ماند. اگر نه به سرعت و با بي‌رحمي طرد خواهيد شد و تنها گذاشته خواهيد شد. آن‌ها به شكل نسبتا دارويني‌اي آن مادرِ بي‌رحم طبيعتند كه در نهايت فقط گونه‌هاي قوي‌تر را در دامانشان پناه خواهند داد. چون فرديت رشد يافته – هماني كه گينزبورگ به آن زيبايي در فضيلت‌هاي ناچيز درباره‌اش حرف مي‌زند به وفور، خودخواهي  هم مي‌آورد. چون كسي نمي‌تواند بگويد در نهايت كدام خطرناك‌تر يا غيرانساني‌تر است؛ فرديت‌هاي خودخواه يا فضيلت‌هاي كوتاه... مي‌دانيد چي مي‌خواهم بگويم؟

***

« حبيبه! بیا بريم سانتياگو د كومپستلا Santiago de compostela اگه تو بیاي منم ميآم». اين جايي كه سارا مي‌گويد يك جور زيارتگاه و مكاني تاريخي در شمال غرب اسپانياست. هر سال از نيمه‌هاي آوريل آدم‌ها از هر جاي دنيا راه مي‌افتند، خودشان را به يكي از چند نقطه‌اي كه در اروپا معلوم شده مي‌رسانند و از آن‌جا پاي پياده و منزل به منزل مي‌روند و مي‌روند تا برسند به سانتياگو د كومپستلا و در اين راه مثل هر سلوكي ممكن است هر بلايي سرشان بيايد. سارا دارد تعريف مي‌كند كه خانه دوستش كه يك پرنسس هلندي است به تصرف ساس‌ها درآمده چون شوهر او مسافر اين راه بوده و از منزلگاه‌هاي اين پياده‌رويِ سالكانه ممكن است آدم هر جور جك و جانور يا مرضي با خودش به خانه بياورد. شوهر پرنسس، ساس با خودش آورده كه نه مي بينيشان نه مي‌تواني ازشان خلاص شوي. فقط شب‌ها درمي‌آيند و خونت را مثل چي مي‌خورند. من دارم به موقعيتي كه سارا دارد توصيف مي‌كند فكر مي‌كنم. موقعيت‌هاي عجيبي كه فقط سارا ممكن است در آن‌ها قرار گرفته باشد و مثل هميشه آغشته به يك جور رئاليسم جادويي است. از آن‌هايي كه در فضاي مرطوب و خفه قصه‌هاي آمريكاي لاتين – كه سارا عاشقشان است- مي‌شود پيدايشان كرد. با خودم فكر مي‌كنم بد هم نيست آدم گاهي چنين ديوانگي‌هايي بكند و زير لب مي‌گويم «حشره را هيچ‌جوري نيستم. اگر حشره نبود يك كاريش مي‌شد كرد». بعد سارا با ذوق مي‌گويد « مياي بريم؟ اگر بياي من ميام» و من نگاهش مي‌كنم. چه قدر دوستش دارم! و چه قدر مي‌دانم كه ما هيچ‌وقت با هم نمي‌رويم سانتياگو د كومپستلا. خوبی سارا این است که وقتی هست وقتی کنارش هستی همه چیز خیلی شدنی و ممکن و در دسترس به نظر می رسد. همه چیز. از مسافرت به ماه تا عوض کردن دنیا تا یک آرایشگاه رفتن ساده و  فال قهوه. با سارا خوب مي‌شود آرزو كرد. خوب مي‌شود خیال‌پردازی كرد اما كاري نمي‌شود كرد و با این حال او دوستی است نادر که خیلی کم ممکن است شبیه‌اش را پیدا کنید. خیلی کم ممکن است با کسی این قدر احساس توانايي و اعتماد به نفس کنید و خيلي كم ممكن است با كسي اين قدر احساس ناتواني، عدم اعتماد به نفس و اشتباه بكنيد. چون كافي است كمي قوي نباشيد. كمي كم بياوريد. كمي هوس كنيد تكيه كنيد تا او با صراحتي سرد بهتان بگويد كه « اگر مي‌خواهي به فنا بروي خب حتما همين راه را ادامه بده اگر نه خودت را جمع كن اما انتظار نداشته باش من كاري برايت بكنم». به نظرم فرديت، شفقت آدم‌ها را كم مي‌كند و خرد آنها را تيز. اين مخلوقاتِ نادر را مدام بيشتر تحسين‌ مي‌كني و كمتر دوست‌ مي‌داري. يادم هست 6 سال پيش وقتي سارا زنگ زد و گفت دارد مي‌رود پاريس درس بخواند، درجا و همان پشت تلفن زدم زير گريه و او بلافاصله گفت «چرا غصه مي‌خوري عزيزم؟ مي‌آي اون‌‌جا و مي‌ريم دوتايي شهرو مي‌چرخيم. نمي‌دوني پاريس چه ارديبهشتي داره! عين شيرازه!» يكي ديگر از همان جمله‌ها. جمله‌هايي پر از برقِ فرديت. پاريس رفتم. ارديبهشت نبود. سارا هم نبود. افغانستان بود. برنامه‌اش جور نشد كه باشد. تاسفي هم نداشت بابتش. به نظرش يك بار بالاخره جور مي‌شود. مثل شيراز كه يك بار با هم رفتيم. اين را نگفتم بهتان؟ اين تنها كاري است كه من و سارا با هم انجام داديم. وقتي ايران بود. وقتي هنوز كمتر شاخص و بيشتر دوست‌داشتني بود."      

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

slow living

این‌قدر سرم شلوغه و هزارتا کار دارم و لیست کارهام هی طولانی و طولانی‌تر می‌شه که نصف کارهایی که باید انجام بدم و وقت نمی‌کنم رو توی خواب انجام می‌دم (مخصوصن ایمیل فرستادن رو- صد درصد ایمیل‌های عقب افتاده به دوستام رو توی خواب می‌فرستم) این باعث می‌شه هم از خواب هم خسته بیدار بشم و هم این‌که یه عالمه کارهایی که باید انجام بدم رو فکر کنم انجام دادم ولی نداده باشم. بعد آدم‌ها فکر می‌کنند من خل شدم، به آنا می‌گم ئه اون روز بهت زنگ زدم و با هم حرف زدیم تو فلان چیز رو گفتی، به هم‌کارم می‌گم به‌ش گفتم فلان پروپوزال رو فلان روز آماده کنه، ایمیل زدم که فلان متن  رو باید تا هفته‌ی دیگه ترجمه کنه. ولی بعد معلوم می‌‌شه تو خواب بهش گفتم یا ایمیل زدم. به دوستم می‌گم من که اومدم مهمونی تولدت تو رو. نمی‌دونم این آیا پاسخ ذهن همه‌ی آدم‌هاست به شلوغی زندگی یا منم که نصف‌ش رو توی خواب زندگی می‌کنم. دارم روانی می‌شم. سه هفته پیش اون مرد جوان کنیایی که توی بخش spaی سرینا کار می‌کنه بهم گفت سارا تو چرا همیشه این‌قدر استرس و عجله داری. این‌جا سپا ست. بهش گفتم آخه همیشه یه راننده  منتظرمه. اما خودم می‌دونم که این دلیلش‌ نیست. دستِ کم پنجاه درصد آدم‌هایی که میان سرینا یه راننده منتظرشونه. اما دلم می‌خواست توجیه کنم، انگار خجالت کشیدم از این‌که از بیرون این‌طوری به نظر می‌رسم. از اون موقع سعی کردم که - اطراف اون آدم- ظاهرم رو حفظ کنم و به نظر نیاد که سرم شلوغه دیروز بهم گفت دیگه جلوی من این پا و اون پا نمی‌کنی، نمی‌دویی، دو تا تلفن هم‌زمان دستت نیست که با یکی‌ش بنویسی و با اون‌یکی حرف بزنی، دارند موهات رو می‌شورند مدام یه چیزی نمی‌خونی انگار که از یکی عقبی؛ اما همون آدمی، از چشمات پیداست که اظطراب و عجله داری. انگار هچیی برات جذاب و جالب نیست اون‌قدری که باعث آرامش‌ت بشه. 


دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۹۲

ده ماه بعد

هنوز نمی‌شه  نیویورکر وتایم یا اصلن هیچ مجله ی درست و حسابی انگلیسی زبان رو با کیندل فروخته شده در فرانسه خرید. غیر منطقی و مسخره‌اس. تازه مثلن یکی مثل اکونومیست یا آتلانتیک هم که ظاهرن می‌شه برای کیندل  فرانسوی خرید با  کیندل فایر نمی‌شه خرید. اما کماکان معتقدم زندگیم رو دو تا اتفاق مهم به قبل و بعد از خودشون تقیسم کردند. قبل و بعد از پامیر و قبل و بعد از کیندل. البته فقط یه آواره‌ی بی خانمان مثل خودم می‌فهمه که یعنی  چی آدم بتونه در عرض چند دقیقه کتابی رو که می‌خواد بخره یا از کتابخونه امانت بگیره و بخونه. تازه شبها هم مجبور نیستی با نور موبایل کتاب‌ بخونی، خودش نور داره. چقدر این چند سال فرانسه و آلمان و ایتالیا از این ور شهر رفتم تا اون ور تا از تنها کتابفروشی انگلیسی زبان شهر یه کتاب انگلیسی بخرم. تقریبن هیچ وقت هم انتخاب خودم نبود، کتابی رو می خوندم که کتابفروش هوس کرده بود بیاره. توی ناپل که کتابفروشی انگلیسی نبود اصلن، از دست دوم فروشی ها کتابهای پلیسی یا زندگینامه و  سفرنامه قدیمی می‌شد پیدا کرد. توی شتوتگارت یه کتابفروشی مرکز شهر بود که یه گوشه‌ش کتاب انگلیسی داشت. توی پاریس هم کتابفروشی شکسپیر اند کامپنی هست، که بیش‌تر فضاش جذابه تا محتواش، این‌قدر که همیشه هرچیزی رو که می‌خواستم نداشتند.