شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۲

این طوری برای هر دومان آسان‌تر است

امروز توی راه پله‌ها بهم گفت از روزی که شروع کردی بی‌اعتنایی، شانه بالا انداختن، وقت حرف زدن توی چشمم نگاه نکردن و لبخند نزدن، پیش خودم گفتم می‌گذرد؛ مثل بقیه وقت‌ها بعد از دو روز هیچ کدام طاقت نمی‌آوریم و دوباره با یک شوخی من و لبخند تو همه‌چیز بر می‌گردد به جای اول. بعد که چند روز گذشت و دیدم تو مگر این‌که مجبور باشی از حدود من رد نمی‌شوی و به شوخی‌های‌م لبخند نمی‌زنی- راستی چطوری می‌توانی لبخند نزنی؟ من تا پیش از این هیچ وقت بدون لبخند نمی‌توانستم تصورت کنم- و جواب سوال‌های‌م را تلگرافی می‌دهی- این چند روز جواب‌های‌ت آن‌قدر مختصر بود که هی یادم می‌افتاد به جمله‌‌‌ی کلیدی‌ت make every word tell- فکر کردم ممکن نیست بدون تو بتوانم ادامه دهم. حالا که چند روز دیگر هم گذشته می‌دانی به چه نتیجه‌ای رسیده‌ام؟ فکر می‌کنم بدون تو می‌توانم. دارم به این فکر می‌کنم که آدمی که به این راحتی نزدیکان‌ش را کنار می‌گذارد را من اصلن نمی‌خواهم. نباید بخواهم. هنوز هم سخت است، اما بی‌اعتنایی‌ت و آرامش‌ت توی این چند روز بزرگ‌ترین کمک به من بود، اگر عصبی بودی، قهر می‌کردی و داد می‌زدی سعی می‌کردم همه چیز را همان‌طور که تو می‌خواهی تغییر دهم. الان نمی‌خواهم. نباید بخواهم. من این‌طور دوستی‌ای را نباید بخواهم.

دلم می‌خواست برای‌ش بگویم که چقدر برای من هم سخت است. چطور هر بار که یادم می‌آید در آینده دوست نخواهیم بود، دلم هری می‌ریزد و فکر می‌کنم این شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود. اما یک صدایی توی سرم می‌گوید "این نیز بگذرد" و من آن‌قدری تجربه کسب کرده‌ام که بدانم صدا راست می‌گوید. اما نگفتم. شانه بالا انداختم و از پله‌ها رفتم پایین. 

His very face sits

استادم گفت که در مورد یک جا بنویسم. یک شهر، روستا، خیابان یا دشت، کوه. نمی‌دانم در مورد سیسیل بنویسم یا پامیر. بعد بهم ده تا نمونه‌ی خوب داد که بخوانم. من عاشق این دو تا شدم. فکر که کردم فهمیدم چرا از میان این همه نمونه‌ی خوب من عاشق این دو تا شدم. چون کلی گویی دارند. عاشق کلی گویی در مورد شهرها و آدم‌هام. این یعنی نویسنده توانسته the big picture را ببیند.  بی‌نظیرند.

 V.S. Pritchett on Istanbul, Turkey



Istanbul has meant so much to the imagination that the reality shocks most travelers. We cannot get the sultans out of our minds. We half expect to find them still cross-legged and jeweled on their divans. We remember tales of the harem. The truth is that Istanbul has no glory except its situation. It is a city of steep, cobbled, noisy hills. . . .


Mostly the shops sell cloth, clothes, stockings, shoes, the Greek traders rushing out, with cloth unrolled, at any potential customer, the Turks passively waiting. Porters shout: everyone shouts; you are butted by horses, knocked sideways by loads of bedding, and through all this, you see one of the miraculous sights of Turkey---a demure youth carrying a brass tray suspended on three chains, and in the exact center of the tray a small glass of red tea. He never spills it; he maneuvers it through chaos to his boss, who is sitting on the doorstep of his shop.


One realized that there are two breeds in Turkey: those who carry and those who sit. No one sits quite so relaxedly, expertly, beatifically as a Turk; he sits with every inch of his body; his very face sits. He sits as if he inherited the art from generations of sultans in the palace above Seraglio Point. Nothing he like better than to invite you to sit with him in his shop or in his office with half a dozen other sitters: a few polite inquiries about your age, your marriage, the sex of your children, the number of your relations, and where and how you live, and then, like the other sitters, you clear your throat with a hawk that surpasses anything heard in Lisbon, New York or Sheffield, and join the general silence.

Jonathan Raban on Minnesota

Flying to Minneapolis from the West, you see it as a theological problem.


The great flat farms of Minnesota are laid out in a ruled grid, as empty of surprises as a sheet of graph paper. Every graveled path, every ditch has been projected along the latitude and longitude lines of the township-and-range-survey system. The farms are square, the fields are square, the houses are square; if you could pluck their roofs off from over people’s heads, you’d see families sitting at square tables in the dead center of square rooms. Nature has been stripped, shaven, drilled, punished and repressed in this right-angled, right-thinking Lutheran country. It makes you ache for the sight of a rebellious curve or the irregular, dappled colour of a field where a careless farmer has allowed corn and soybeans to cohabit.


But there are no careless farmers on this flight path. The landscape is open to your inspection---as to God’s---as an enormous advertisement for the awful rectitude of the people. There are no funny goings-on down here, its says: we are plain upright folk, fit candidates for heaven.


Then the river enters the picture---a broad, serpentine shadow that sprawls uncomfortably across the checkerboard. Deviously winding, riddled with black sloughs and green cigar-shaped islands, the Mississippi looks as if it had been put here to teach the god-fearing Midwest a lesson about stubborn and unregenerate nature. Like John Calvin’s bad tempter, it presents itself as the wild beast in the heart of the heartland.


When people who live on the river attribute a gender to the Mississippi, they do so without whimsy, and nearly always they give it their own sex. “You better respect the river, of he’ll do you in,” growls the lockmaster. “She’s mean---she’s had a lot of people from around here,” says the waitress at the lunch counter. When Eliot wrote that the river is within us (as the seas is all about us), he was nailing something true in an everyday way about the Mississippi. People do see its muddy turmoil as a bodying-forth of their own turbulent inner selves. When they boast to strangers about their river’s wantonness, its appetite for trouble and destruction, its floods and drownings, there’s a note in their voices that says, I have it in me to do that . . . I know how it feels.

جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۲

callous

نیکیتا بهم ایمیل زد که نوروز مبارک. سال نو مبارک. دو تا جمله بود. نه آخرش بوس و امضا داشت و نه اولش  سارای عزیزم. بهش جواب دادم چقدر  سرد؟ این چه ایمیلیه؟ نوشت:

The truth is, your words hurt me; Your long email of January the 4th, which was supposed to help me, hurt me in a way that nobody's words ever did. You criticized me in a way that nobody ever did because you knew me as a friend, too well, but you criticized me as an enemy so harsh, so callous  I am 30 and I never knew that words can be so powerful and can hurt one to that extend. I was very depressed during the whole January and February  That means, I didn't see any friend, lost  lots of weight and closed myself to everyone. When you came to Paris in early March I felt better, but still couldn't talk to you, I had too many things to tell you but I didn't feel like it.
Anyway things are getting better now. I am working to fix everything. 


کاش چیزی که حبیبه نوشته بود به انگلیسی بود تا در دفاع از خودم برای‌ نیکتیا می‌فرستادم. دست خودم نیست. هر چقدر کسی را بیش‌تر دوست داشته باشم باهاش سخت‌گیرترم. کاش همه‌ چیز برگردد جای اول، هم نیکی خودش را از این چاه بکشد بیرون و هم دوستی‌مان برگردد سرجای‌ش.

یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۱

ماهی قرمز


پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۱

نوروز 1392

لیست مهمان‌های مهمانی نوروز خانه‌مان را آماده کردم، نیم ساعت طول کشید تا سه خط متن ایمیل را نوشتم. می‌خواستم نوشته ریتم داشته باشد و قافیه‌ها جور دربیایند. نوشتم دور هم جمع شویم نوروز و تولد سوزان را جشن بگیریم and to welcome spring as well as two new colleagues. دلم می خواست که یک هم‌کارجدید بود که ریتم spring با colleague جور دربیاید. اما نمی‌شد، دو تا هم‌کار جدید داریم و به خاطر قافیه‌ی یک دعوت‌نامه نمی‌شود یکی‌شان را حذف کرد.

ایمیل را بالاخره فرستادم و تکیه دادم به صندلی و فکر کردم که من دارم رویایم را زندگی می‌کنم، که نوروز را یک سال در کابل جشن بگیرم. همان‌طور که نوروز تاجیکستان یک روز رویایم بود و بعد که رفتم هم تبدیل شد یکی از به‌ترین و رنگی‌ترین خاطره‌های زندگی‌م. از بهار کابل، نمی‌دانم به خاطر کدام عکس، نوشته، شعر یا ترانه‌ای، گل لاله یادم است؛ شاید هم فقط بهار مزار لاله داشته باشد. شاید یک وقتی سیدرضا محمدی هم‌چین شعری را برای‌م خوانده بود. آن موقع تصمیم داشت برود کابل و یک کافه بزند آن‌جا. رفت؟ کافه زد؟ چرا ازش هیچ خبری ندارم؟ یک چیز محوی در مورد یک کافه‌  که دیوارهای قرمز داشت و  خیلی سرد بود و نمی‌شد گرم‌ش کرد یادم است، نمی‌دانم نگرانی‌ش گرم کردن کافه بود یا واقعن بعدتر کافه‌ی زد و نمی‌شد هیچ‌ جوری گرم‌ش کرد، حتی نمی‌دانم این را از خودش شنیده بودم یا از یک دوست مشترک یا شاید هم خواب دیده‌ام؟ کلن من گذشته را همین‌جوری یادم می‌آید، ترتیب خاطرات جا به جا می‌شود و جزییات یادم نمی‌ماند، یک تصویر محو و مه‌آلود و داستان‌وار کلی یادم است، به قول حبیبه انگار در یک فضای رئالیسم جادویی زندگی کرده‌ام.

 دیروز از ساعت هفت و نیم توی فرودگاه بودم که بروم بامیان، بالاخره ساعت یک خبر دادند که به خاطر هوا پرواز کنسل است و نمی‌رویم بامیان.  بامیان کوهستانی‌است و هلی‌کوپتر هم پایین می‌پرد و اگر ابر باشد نمی‌تواند فرود بیاید.  برای یک پرواز نیم ساعته، ساعت شش بیدار شدم و پنج ساعت و نیم توی فرودگاه بودم. دیگر فرودگاه و تاخیر و کنسلی پرواز باعث نمی‌شود مثل روانی‌ها بشوم. عادت کرده‌ام. آدم به همه چیز عادت می‌کند.
 امروز صبح نیکلا رفت مأموریت چهار روزه. دیشب ساعت ده و نیم رفتم تا نیم ساعت ببینم‌ش برای خداحافظی. همین‌طور که داشت بطری شامپانْیْ را باز می‌کرد اشک توی چشم‌م جمع شد، فکر کردم اگر بر نگردد چی، اگر هلی‌کوپترشان را بزنند چی؟ اگر اتفاقی برای‌ش بیافتد چی. و بی‌هوا بوسیدم‌ش. داشت لیوان‌مان را پر می‌کرد، لیوان را گذاشت کنار و آغوش‌ش را باز کرد و من به جاي تمام این هشت ماهی که از آغوش‌ش طفره رفته بودم، همان‌جا ایستاده دور میز آشپزخانه در آغوش‌ش ماندم، سرم را توی گردن‌ش جا کردم و آن‌قدر در همان وضعیت ماندم که راننده زنگ زد که جلوی در منتظرم است، این یعنی نیم ساعت گذشته بود.

راضی‌م. با خودم در صلح‌م و صبح تا شب با خودم سر جنگ ندارم. احتمالن یک بخشی‌ش به سی و یک ساله بودن بستگی دارد و یک بخشی‌ش از لطف این کشوراست که به‌م یاد داده که لازم نیست علاوه بر فشارهای بیرونی، آدم خودش هم به خودش سخت بگیرد.


پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

بهار

تهران‌م. رفته بودم پاریس تعطیلات، گفتم به جای استانبول یا دوبی از راه تهران برگردم کابل و این همیشه مساوی است با یکی دو روز تهران ماندن. امروز ظهر وقت دکتر داشتم برای کف پای‌م که انگار تا آخر عمر باید این پروسه‌ی عمل‌ کردن‌ش ادامه پیدا کند. توی نوبت نشسته بودم و  وول می‌خوردم و با کیندل‌م کتاب می‌خواندم که یک‌دفعه یادم آمد همشهری داستان شماره عید قرار بود امروز منتشر شود. حبیبه گفته بود یک چیزی در مورد من نوشته برای این شماره. 

رفتم از کیوسک روزنامه فروشی پایین ساختمان، یک شماره همشهری داستان بهار خریدم و آمدم بالا نشستم به خواندن. احساس عجیبی بود این که یک نوشته به نظرت  این‌ همه خوب باشد اما قاعدتن نتوانی در موردش بی‌طرفانه قضاوت کنی چون در مورد خودت است. با این همه بعد از خواندنش احساس کردم که  می‌توانم بی‌طرفانه قضاوت‌ش کنم، مستقل از بی‌رحمانه بودن‌ش :) نوشته‌ی خیلی خوبی بود؛ دلم می‌خواست می‌‌شد این‌جا هم‌خوان‌ش می‌کردم اما قواعد کپی‌رایت‌ش را نمی‌دانم. خلاصه این‌که حال و هوایِ بهار امسال من با یک نوشته‌ی خوبِ بی‌رحمانه‌ در مورد خودم شروع شد.

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۱

You already have permission


Just saying.
You have permission to create, to speak up, and stand up.
You have permission to be generous, to fail, and to be vulnerable.
You have permission to own your words, to matter and to help.
No need to wait. 

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۱