چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۱

و صدای بارون روی ناوودون فلزی

داره دیوانه‌م می‌کنه.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

از میان نامه‌های لاهه-کابل

 And I am fighting the conclusion that apparently I'm easy to love and easy to leave...

Gea, 25 Jan 2013. The Hague 


چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۹۱

ا ز اینجا:

"قدیمها که دریک شرکت پیمانکار پروژه بودم قاعده این بود که برای تهیه پیشنهاد قرارداد بازدیدی از سایت کارفرما می‌کردیم. ‌ طبق ماشین آلات موجود، تجهیزات و ابزار دقیق انتخاب می‌کردیم و مدارک پیشنهاد فنی را ضمیمه پیشنهاد قیمت می‌کردیم و می‌فرستادیم. تعداد درخواستهایمان برای بازدید قبل از قرارداد بالا بود و پروسه تهیه پیشنهاد وقت گیر. منتها مساله این بود که درصد بالایی از این شرکتها اصلن دنبال کار کردن نبودند. یک تعدادی فقط می‌خواستند یک حدود قیمتی داشته باشند که اگر یک زمانی بخواهند این تیپ پروژه را کار کنند چقدر هزینه برایشان دارد. یک عده دیگر از قبل پیمانکارشان را انتخاب کرده بودند و فقط دنبال چند شرکت دیگربودند که یک مناقصه صوری برگزار کنند. حتی یک مورد هم بود که برای ترساندن پیمانکار درحال کار می‌خواستند مراسم بازدید بگذارند. بخاطر این مسائل خیلی برایمان مهم بود بفهمیم طرفمان چقدر برای انجام پروژه جدی است و ما طبعن چقدر باید انرژی بگذاریم روی تهیه پیشنهاد. یادم می آید سال اول که درگیر این داستان بودم خیلی حرفها و عکس العملها را جدی می‌گرفتم. اما کم کم دستم آمد. یعنی به جایی رسیده بودم که وقت برگشت به شرکت می‌توانستم با تقریب خوبی بگویم این کار به قرارداد می‌رسد یانه. بعد ها این حالت برایم بطور خودکار تعمیم داده شد به ارتباطات شخصی‌ام. یک شمی پیدا کردم که هرچقدر طرف خودش را به ظاهر با انگیزه و علاقه‌مند به یک مسئله ای که برایش مهم است نشان بدهد و کمک بخواهد سعی می‌کنم پله پله جلو بروم. کمکش می‌کنم منتها درحدی که قدم بعدی را خودش بردارد و نشانه ای عملی از خواستنش بروز دهد. و خوب این تکنیک خیلی در حفظ وقت و انرژی موثر بوده تابحال. "

هر وقت خواستید از دیگران شاکی باشید که کمک‌تون نکردند، به این فکر کنید که آیا نود درصد انرژی رو خودتون گذاشتید که ده درصد رو از بقیه بخواید؟



راست‌دار بریز

از کارها و آدم‌ها و فکرها و برنامه‌های کژدارمریزی که توی زندگی‌م دارم متنفرم. باید یا همون‌طوری که می‌خوام بشن یا حذف‌شون کنم. از جمله همین وبلاگ.

یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۱

Same as Blogging

Seth Says:


Is it interesting because it happened...
or because it happened to you?
If George Clooney sits next to you at a restaurant, that's interesting to you, no doubt, but only interesting to your friends because you're so excited. I mean, he had to sit next to someone!
Should we read your press release or come to your gallery opening or take a sales meeting because it's important, or because it's important to you?
Marketing is the art of seeing (and then creating) what might be interesting to more than our friends.

There's a circle of friends in our lives that care a lot about what we care about. The rest of the world? They mostly don't.

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۱

ناز و نیاز

یکی از ایرادهای اخلاقی‌م اینه که وقتی ناز می‌کنم ( نه به هدف ناز واقعن، در این حد از یه چیزی راضی نیستم و عنوان‌ش می‌کنم و می‌دونم که طرف/هام هم تلاش‌ خودش/ون رو می‌کنن تا شرایط رو تغییر بدن اون‌طوری که می‌خوام خلاصه‌ش نازه دیگه؟ )  اگر از یه حدی بیش‌تر لی‌لی‌ به لالام بذارند و اغراق کنند، من توی رودروایستی خودم و نقش‌م گیر می‌کنم و هی بیش‌تر ناز می‌کنم، بعد دیگه نمی‌دونم کجا و کی باید کوتاه بیام. خیلی موقعیت بدیه، دل‌ت نمی‌خواد طرف‌ت رو اذیت کنی اما کاری هم از دستت برنمیاد، رفتی توی نقش‌ت و در هم نمیایی. راه‌حلی که بقیه نجات پیدا کنند رو می‌دونم، دیالوگ رو باید قطع کنند(حالا هر چی باشه، ایمیل، تلفن، حضوری یا هر چی) بعد از یکی دوساعت یا یکی دو روز یا یکی دو هفته - بسته به موقعیت- من از این نقش اشتباهی میام بیرون. اما هر چی می‌گم حالا بعدن صحبت می‌کنیم فایده نداره، معمولن طرف فکر می‌کنه اگر ساکت بشه من رو بیش‌تر ناراحت کرده، اینه که کوتاه نمیاد و بیش‌تر اغراق می‌کنه و من هم بیش‌تر می‌رم توی نقش ناز کردن. 

الان توی اون موقعیت گیر کردم با رییس‌م. خیلی بده. اگر ادامه بده به اغراق در ناز خریدن، ممکنه بگم اصلن من می‌خوام برم دیگه این‌جا نمی‌مونم. روی رفتار و حرف‌های خودم کنترل ندارم در این مواقع و این خیلی بده.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۱

ژنتیک قومی و گریه

کماکان  بزرگ‌ترین کابوس من وقت سفراز لحظه‌ای که بلیت می‌گیرم اینه که توی سالن انتظار و مخصوصن هواپیما بچه باشه و بی وقفه گریه کنه. با این‌که از ترس همه‌ی جوانب رو در مورد انتخاب شرکت هوایی و ساعت پرواز در نظر می‌گیرم،  باز هم همیشه هم این بلا به سرم می‌یاد. کاش یه فکری به حال بچه‌هایی که توی هواپیما گریه می‌کنند می‌کردند. ظاهرن به خاطر تغییر فشار هوا گوش درد می‌گیرند و این دلیل گریه کردن‌شونه، اما آخه چرا بچه‌های بلوند گوش درد نمی‌گیرند؟ به آرش می‌گم یه چک بکن لیست مسافرها رو که بچه نباشه توی پرواز شیراز-تهران‌؛ تهران ـ کابل اما تنم رو می‌لرزونه، مثل استانبول- کابل. دوبی- کابل خیلی به‌تره. چرا بچه‌های بلوند یا سیاه‌پوست این‌طوری گریه نمی‌کنند؟ شاید واقعن ژنتیک باشه. آخه مهم نیست پدر و مادرشون یا خودشون کجا به دنیا آمده باشند، همه‌شون مثل هیولا گریه می‌کنند اگر ژن خاورمیانه‌ای و آسیای میانه‌ای و شمال آفریقایی داشته باشند. آخرش هم می‌ترسم  بچه‌ی خودم از همه‌ی اینایی که ازشون می‌ترسم بدتر بشه، که می‌شه هم با ژن‌های خاورمیانه‌ای که من دارم.

بله من  به ژنتیک قومی اعتقاد دارم، و فکر می‌کنم اگر از ترس آدم‌هایی مثل هیتلر و حکومت صهیونیستی در این علم رو تخته نکرده بودند، حالا چقدر نتیجه‌ی مثبت داشت این مطالعات ژنتیک قومی. حالا گریه به درک، این همه بیماری که به ژنتیک قومی بستگی دارند رو تا کی می‌خوان نادیده بگیرند از ترس راسیست‌ها.




دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱

بی‌رحمی

ده روز پیش از توی سالن انتظار فرودگاه اورلی پاریس یه ایمیل انتقادی  پنج شش صفحه‌ای به نیکیتا فرستادم آخرش هم گفتم ایمیل من جواب نمی‌خواد بهش فکر کن دفعه‌ي بعدی که پاریس بودم حرف می‌زنیم. شب پیش‌ش  هم‌دیگر رو بغل کردیم و وقت خداحافظی قول دادیم همین‌طور زود به زود هم‌دیگه رو ببینیم و برای هم بنویسیم، فکر کردم برای این‌که به قولم هم وفادار بمونم باید بنویسم اون حرفها رو؛ و الان به خاطر ایمیل آنا، که نوشته بود نگران نیکیتا است، رفتم خوندم ایمیل‌م به نیکی رو، پشتم یخ می‌کنه از بی‌رحمی کلمات‌م. واقعن من چطوری می‌تونم این‌قدر بی‌رحم باشم نسبت به نزدیک‌ترین دوستانم؟ هر چقدر نزدیک‌تر بی‌رحمی من بیش‌تر. با غریبه‌ها خیلی هم مهربونم، اما وقتی نزدیکانم ضعیف و درمانده می‌شن و می‌رن زیر درخت چه‌کنم (سیمین دانشور؟)،  و وقتی عکس‌العمل بقیه معمولن نگرانی و غم‌خواری و سنگ صبور بودنه، عکس‌العمل من بی‌رحمیه. انگار که شرایط کم داره به‌شون سخت می‌گیره و برای این‌که یه ضربه‌ی اساسی بخورند باید نزدیک‌ترین آدم‌هاشون هم رهاشون کنند تا بالاخره از توی چاهی که افتادند در بیان.

فکرش رو که می‌کنم توی همه‌ی دوستی‌هایی مهم‌م نامه‌ها و ایمیل‌های از این دست داشته‌ام. یعنی چنان از طرف انتقاد می‌کنم و کل زندگی‌ش رو زیر سوال می‌برم که آدمه اگر قوی نباشه احتمالن تا چند ماه نابوده. می‌دونم که می‌گم، بهم گفته‌اند  که چقدر ذهن‌شون فلاش بک می‌زنه و جملات بی‌رحمانه‌ی من  تنها وقتی دیگه آزارشون نمی‌ده که از اون وضعیت دراومده باشند. فقط هم با آدم‌هایی که برام مهم‌اند یا یه روزی مهم بودند این کار رو می‌کنم. این‌کار رو می‌کنم چون دوست دارم دوستان نزدیک خودم هم با من این‌کار رو کنند. انتقادِ غریبه‌ها رو هیچ نمی‌پذیرم چون من رو نمی‌شناسند یا فقط یه وجه رو می‌شناسند، خودم هم وقت ندارم و برام اون‌قدر مهم نیستند که به غریبه‌ها انتقاد کنم. اما دوست دارم که از دوستام انتقاد بشنوم و نیکیتا چهار سال‌ و نیمه‌ که واقعن با انتقاد‌های بی وقفه و روزمره‌ش زندگی من رو خیلی خیلی به‌تر از قبل کرده کرده، حالا که خودش داره سقوط می‌کنه- دست کنم از نظر من- باید جلوش رو بگیرم. باید بگم چیزی که از بیرون من دارم می‌بینم، بعد خودش فکر کنه که آیا این اون چیزیه که می‌خواد، اگر می‌خواد که خب من دیگه این آدم جدیدی که شده رو نمی‌تونم تحمل کنم. 

اما خیلی می‌ترسم که به این نتیجه برسه که بله این چیزیه که من می‌خوام، اشتباهی به این‌جا نرسیدم؛ اون وقت من دیگه مجبورم رهاش کنم و یکی از بهترین دوستان زندگی‌م رو  از دست بدم. از دست دادم که می‌گم، با همین پروسه‌ی انتقاد تکان‌دهنده، دست کم دو نفر رو از دست دادم. یعنی اگر آدمه اون‌قدری قوی  نباشه که بتونه شرایط خودش رو تغییر بده و کماکان به چه کنم و نق زدن به زندگی و منفی بافی و سقوط - از نظر من- ادامه بده، با بی‌اعتنایی و کمال آرامش- از نظر بقیه- خط می‌کشم روش؛ اما این کار اولی از همه  بی‌رحمی نسبت به خودم هست؛ نوستالژی اون دوستی تا همیشه با من می‌مونه.

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

Camellia

هیجان داشتم و دارم برای شروع سال جدید. هیجانی که سالها نداشته‌ام. هیجان برای تیک زدن لیست‌ طولانی کارهای امسالم. دورنمای سال 2013 را دوست دارم. می‌دانم هیچ اتفاقی نیافتاده از یک‌ماه پیش تا به حال و کل پروسه‌ی سال جدید میلادی قراردادی است (در مقایسه با سال جدید ایرانی که بهار شروع می‌شود).  البته کاملن هم قراردادی نیست و احتمالن کریسمس و سال نو، همان جشن شب‌ یلدا/انقلاب زمستانی است که چند روز به خاطر تفاوت تقویم‌ها عقب و جلو افتاده. به هر حال برای بدن من در پایان پاییز اتفاقی نمی‌افتد و بلند شدن روزها را آن‌قدر حس نمی‌کنم که شروع بهار را و سال نویی که با بهار شروع می‌شود را. اما فعلن که این قراردادها تاثیر بیش‌تری روی زندگی روزمره‌ی من دارد تا بهار. همین قراردادهای بی ربط به طبیعت است که به من اجازه داده بتوانم یک ماه تعطیلی از پایان سال گذشته تا شروع سال جدید داشته‌باشم، توی سه کشوری که هر سه‌شان را خیلی دوست دارم، با آدم‌های که دوست‌شان دارم وقت بگذارنم و وقت داشته باشم که فکر کنم و برای ایده‌های جدیدم هیجان داشته باشم. نه این‌که بیش‌تر از قبل به زندگی وابسته شده باشم، هنوز هم هیچ مشکلی ندارم با این‌که همین فردا بمیرم، اما  حالا دیگر کم‌تر حوصله‌م از زندگی سر می‌رود و کم‌تر دلم می‌خواهد زودتر بمیرم.

***
یک لیست طولانی دارم برای رزولوشن‌ سال جدیدم؛ تقریبن هیچ کدام‌شان جدید نیست، همه‌شان به عبارتی ادامه‌ی زندگی سال پیش‌م است. فرق‌ش این است که ددلاین برای خودم گذاشته‌ام، مثلن شش ماه است توی کابل دارم دنبال معلم آلمانی خوب می‌گردم که بتواند  شنبه‌ها عصر بیاید خانه، برای امسال برای خودم ددلاین یک ماهه گذاشته‌ام. بالاخره چنین معلمی حتمن در کابل وجود دارد و یک‌ماه باید کافی‌ باشد برای پیدا کردن‌ش و شروع دوباره آلمانی خواندن. 

لیست‌م را شاید یک‌جا بگذارم‌ش اینجا که جدیت‌ش هم بیش‌تر شود، آخر می‌گوید اگر آدم با دیگران درمیان‌ش بگذارد بیش‌تر به‌ش پایبند می‌شود؛ البته فکرش را که می‌کنم می‌بینم من با هیچ کس بیش‌تر از خودم رو دربایستی ندارم و هیچ ناظری سخت‌گیرتر از خودم ندارم. اگر نتونستم به‌شان پایبند بمانم، معنی‌ش این است که واقعن نشدنی بوده. یعنی با معیارهای انسانی که حساب کنی آدم نمی‌تواند روزی ده تا دوازده ساعت کار کند، شش ساعت دید و بازدید و وقت گذراندن با دوستان و نزدیکان، سه- چهار ساعت کتاب خواندن، شش تا هشت ساعت خوابیدن و دو تا سه ساعت کلاس رفتن و زبان یاد گرفتن کند. آخرش هم خواب و زبان خواندن است که حذف می‌شوند.

 توی لیست دغدغه‌ی ذهنی امسالم، مثل سال پیش و سال پیش‌تر و پیش‌ترتر، زبان یاد گرفتن مهم‌ترین و روی اعصاب‌ترین بخش زندگی‌ام است. به خودم می‌گویم که باورم نمی‌شود بخواهی و نتوانی، شاید توی ناخودآگاه‌ت نخواهی. مگر می‌شود این همه سال دغدغه‌ت این باشد و هنوز این همه از خودت ناراضی باشی. فقط آلمانی  که نیست، انگلیسی و فرانسه را من برای همیشه مثل صلیب به دوش می‌کشم؛ مدام هم خودم را برای  آن همه سالی که تمام پنج شنبه‌ عصرهای‌ام را از خودم گرفتم برای چهارساعت کلاس اسپانیایی -به عبارتی کل پنج‌شنبه‌ وقف اسپانیایی بود- و حالا از پس یک مکالمه‌ی ساده‌ی کاری هم بر نمی‌آیم سرزنش می‌کنم. نه ماه هم هست تقریبن هر روز به این فکر می‌کنم که آیا پشتو خواندن را شروع کنم یا نه. عربی هم که باید مثل یک غبطه‌ی ابدی با  خودم به گور ببرم. روسی را هم چهارترم خواندم که برای‌م ثابت شود که بله زبان خواندن سن دارد، نمی‌توانی از هر وقتی که دلت خواست شروع کنی و توقع داشته باشی که در عرض چهارسال  بتوانی بنشینی به روسی در مورد توسعه‌ی پایدار حرف بزنی. لیست زبان‌هایی را که الان باید بخوانم، بیش‌تر از این‌که به دوست داشتن یا نداشتن خودم مربوط باشد، به وقتی که در گذشته روی‌شان گذاشته‌ام مربوط است. مثلن اگر به خودم بود شاید عربی هیچ‌وقت در لیست‌م نبود، این‌قدر که آوای این زبان را دوست ندارم (ادبیات‌ش را دوست دارم) یا مثلن شاید به جای اسپانیایی، روسی را بر می‌داشتم که هم کاراتر بود و هم مرا بیش‌تر به آن بخشی از جهان که دوست‌تر دارم (آسیای میانه) متصل می‌کرد. اما نمی‌توانم گذشته‌ را نادیده بگیرد.
 حالا توی رو دربایستی همه چیزهای نیمه‌ کاره‌ای که از این زبان‌های نیمه خوانده به یاد دارم افتاده‌ام. فکر این‌که یک روزی نه چندان دور، به زبان آلمانی امتحان درسی پاس کرده‌ام و به آلمانی کنفرانس داده‌ام و الان این‌همه درمی‌مانم توی یک ایمیل ساده نوشتن، بیش‌تر آزارم می‌دهد. ایتالیایی را هم که کلن تصمیم گرفته‌ام فدای اسپانیایی کنم، اما کماکان هر بار توی جمع‌های ایتالیایی زبان هستم، یک نوستالژی خیلی بدی سراغم می‌آید.

***
سال دوهزار و سیزده یا باید این مساله زبان یاد گرفتن را حل کنم- یعنی یاد بگیرم چطوری می‌شود به سمت به‌تر شدن حرکت کرد، مخصوصن توی انگلیسی و فرانسه - یا بروم پیش روان‌کاو و روان‌شناس تا یادم بدهد چطوری از این فشار ذهنی و سرزنش مدام خودم رها بشوم. در مورد آن‌هایی که چیز زیادی نمی‌دانم، هنوز می‌شود کلاس رفت؛ اما انگلیسی و فرانسه را دیگر نمی‌شود کلاس رفت، باید راه‌های دیگری پیدا کنم، اما عقلم به جایی نمی‌رسد. شش سال است که با این زبان‌ها کار و زندگی می‌کنم  و درس می‌خوانم. شش سال است نود و پنج درصد کتاب‌ها یا کلن چیزهایی که می‌خوانم - که زیاد هم می‌خوانم- به انگلیسی یا فرانسه است. صد درصد چیزهایی که می‌شنوم به این زبان‌هاست (مگر در تعطیلات ایران)؛ وقتی انگلیسی یاد می‌گرفتیم می‌گفتند برای این‌که زبان‌تان به‌تر شود به انگلیسی بخوانید و بشنوید، اما من احساس می‌کنم سال‌هاست (مثلن در انگلیسی از ده سال پیش) درجا زده‌ام. می‌خواهم بتوانم این‌ها را مثل فارسی روان بنویسم. باید راه‌های دیگری هم وجود داشته باشد...با هر معلم زبانی هم حرف زده‌ام فورن گفته: ئه تو که انگلیسی‌ت/فرانسه‌ت خیلی خوب است، چی می‌خواهی یاد بگیری و من فورن فهمیده‌ام طرف معلم خوبی نیست. فقط کاملیا بود که می‌فهمید من چه می‌گویم. کاملیا یک زن شصت و پنج ساله‌ی انگلیسی و به‌ترین معلم زبانی است که به عمرم دیده‌ام؛ و کیم پاریس است. کیم بهم  تست‌هایی از گرامر انگلیسی را می‌داد که احساس می‌کردم اولین بار است شرطی‌ها را دارم یاد می‌گیرد. کیم بهم می‌گفت از صفحه‌ی بیست تا چهل جین ایر را بردار و زیر فلان فرم‌های گرامری خط بکش و بعد می‌نشستیم و تصحیح می‌کردیم. کیم ازمجموعه آثار شکسپیر کپی می‌گرفت و می‌آورد سر کلاس و می‌گفت برای جلسه‌ی بعد جملات‌ این ده صفحه  را تجزیه کن. کیم برای هر کلمه‌ای ازم ده‌تا سینانیم می‌خواست. اما کیم پاریس است و من به خاطر هر چهارشنبه‌ای که به خاطر کار کلاس را کنسل کردم غصه می‌خورم. 




چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

Marcel Mauss: The Gift


یه پسره بود که سه-چهار ماه باهاش دوست بودم توی سال دوهزار و دوازده. اصلن نمی‌دونم چرا قبول کردم، تحت اصرار و پافشاری احتمالن. نباید آدم به چنین چیزهایی اعتراف کنه، اما من تقریبن به هر رابطه‌ی دوستی از این دست- با هر کسی- تن می‌دم اگر به قدر کافی مورد اصرار و پافشاری قرار بگیرم. بگذریم، من از اول می‌دونستم که ادامه دار نخواهد بود رابطه و از روز اولی هم که قبول کردم بهش گفتم که مثلن سه ماه. چون کلن از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کردیم، مرد خیلی محافظه کار بود، خیلی منظم و مرتب بود، شبیه بیزنس‌من‌ها بود، نظراتش شبیه حرفهای مس میدیا بود و توی جمع اگر بحث می‌کردیم  همیشه طرف مقابل هم‌دیگه بودیم و من حرص می‌خوردم از دست خودم که با این آدمه دوستم و آدم‌های جمع هم با چشم و ابرو به من یادآوری می‌کردند که رعایت مردت رو بکن و دست کم توی جمع همراه‌ش باش و سرش داد نزن.می‌گم توی جمع، چون دونفره که بودیم یه خورده بحث می‌کردیم، من داد می‌زدم  بعد اون دوتا دست‌هاش رو تا دوطرف سرش بالا می‌برد و می‌گفت اوکی دارلینگ، هر چی تو بگی. کل اینا رو گفتم که تصویر رابطه رو ترسیم کنم، که نه تنها من می‌دونستم که به نظرم از بیرون هم قابل تشخیص بود که این رابطه ادامه دار نیست. اما مرد کلن همه‌ی زندگی‌‌ش رو انگار روی من بنیان گذاشته بود، هفته‌ای سه بار هم یادآوری می‌کردم که من رو نترسون رم می‌کنم اما اون جدی نمی‌گرفت و به تلاش برای ایمپرس کردن من ادامه می‌داد.  با من مثل یک پرنسس رفتار می‌کرد، هیچ وقت  نذاشت هیچ دری رو خودم باز کنم یا حتی دستم رو دراز کنم و کتابم رو بردارم. هدیه‌های خیلی گران‌قیمت هم جزو این پروسه‌ بود.مثلن اولی‌ش گوشواره‌های الماس تیفانی بود. من البته هیچ مشکلی با هدیه گران قیمت گرفتن نداشتم اما گاهی وقت‌ها خب یه لحظه فکر می‌کردم جدی جدی من دو ماه دیگه که باهاش به هم زدم این چی فکر خواهد کرد؛ و این باعث می‌شد که گاه و بیگاه بهش یادآوری کنم که یادته که من از روز اول گفتم یه رابطه‌ی سه-چهار ماهه بیشتر نخواهد بود. آخه من از روز اولی که هر رابطه‌ای رو شروع می‌کنم دقیقن و بدون خطا می‌دونم به چه دلیل با طرف به هم خواهم زد. انگار بهم الهام می‌شه اما آقایی که کتاب بلینک رو نوشته معتقده که الهام نیست، به خاطر تجربه‌ی زندگیه این چیزهایی که در برخورد اول در مورد آدم‌ها متوجه می‌شویم، یعنی مغزمون با سرعت غیر قابل باوری داده‌ها رو پروسس می‌کنه و نتیجه رو به تو به شکل الهام یا "یه حسی بهم می‌گه" ارائه می‌ده.

بعد شبی که به‌ش گفتم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم- بدون این‌که دلیل واضحی داشته باشم که بتونم بهش بگم- خیلی جا خورد. جا خوردنش  شبیه جا خوردن یه بیزنس من بود که فهمیده سهام‌ شرکت‌ش سقوط کرده، اغراق نمی‌کنم. یه چیزی توی نگاه‌ش بود که انگار برای سرمایه‌‌گذاری‌ش یه اتفاقی افتاده. بعد گفت بذار تا فردا فکر کنم. من گفتم به چی؟ تموم شده. گفت هیچی نگو تا فردا. باشه تا فردا هیچی نگفتم. فردا صبح بهم پیشنهاد ازدواج داد. گفتم مگر زده به سرت. من می‌گم دوست نباشیم تو می‌گی ازدواج کنیم؟ گفت خب شاید دلیل تو این بوده باشه که فکر کنی وقت برای رابطه‌ای که آینده نداره نذاری؛ اما الان آینده داره. منظورم همین چیزهاست وقتی می‌گم از زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم.

تا این‌جاش طبیعیه خب، بارها برای همه‌مون توی اشل‌های دیگه اما شبیه‌ش اتفاق افتاده. اما از هفته‌ی دوم یا سومی که از "غم پایان رابطه" خلاص شده بود؛ یه رفتارهای عجیب و غریبی‌ش شروع شده بود، مدام  بهم تلفن می‌زد یا ایمیل و ازم می‌خواست یه کاری براش انجام بدم، از چیزهای ساده‌ای مثل این‌که یه متنی رو براش از فرانسه ترجمه کنم گرفته تا این‌که مثلن این‌که من از فلان آدم  که می‌شناسم و رابطه‌ی عجیبی هم با من داره و مرد هم این رو می‌دونه بخوام برای مرد یه کاری انجام بده. الان نمی‌تونم با جزییات بگم، اما مثلن شبیه این بود که  شما بدونید من سکرتر اول سفارت برزیل رو می‌شناسم و طرف هم یه لاس قوی با من داره می‌زنه و شما هم این رو می‌دونید بعد شما به من بگید می‌شه ازش بخوای برای من یه روزه ویزای برزیل صادر کنه؟ خب من خودم هم اگر لازم داشتم یه روزه ویزای برزیل بگیرم ممکن نبود ازش کمک بخوام. درخواست در این حد سه چهار بار اتفاق افتاد و من مثل یه دوست- با این‌که عادت ندارم با دوست پسر سابق دوست بمونم، اما موندم چون اون اصرار کرد- تلاش کردم براش کارش رو انجام بدم، اما آخرین بار بهش گفتم: ببین برای این‌که طرف برای تو این‌کار رو کنه من باید اول باهاش بخوابم و من نمی‌تونم این‌کار رو کنم، اگر خودت می‌تونی باهاش بخوابی گو ئه هد.

درخواست‌های ریز و درشتش هنوز بعد از ماه‌ها ادامه داره، هر بار شماره‌ش میافته روی موبایلم یا یه ایمیل ازش دارم می‌دونم که دوباره نشسته دو-دوتا چارتا کرده دیده "اووه هنوز خیلی مونده تا اون همه سرمایه‌ای رو که خرج این رابطه کردم پس بگیرم"، و بعد دوباره یه خواسته‌ی جدید از توی جیب‌ش برای من درآورده. این اولین باره که من توی زندگی‌م با یه آدم این‌طوری -توی هر نوعی از رابطه- طرف می‌شم و پذیرشش برام سخته. این دو-دوتاچارتایی کردن این آدمه باعث شده ایمان‌م نسبت به نوع بشر سست بشه. مارسل موس این سیستم هدیه رو خیلی خوب توضیح داده توی اون کتاب‌ش که توی دوره‌ی لیسانس می‌خوندیم. رییسم هم مدام بهش ریفرنس می‌داد توی توضیح و تحلیل رفتار آدمها، یعنی توی زندگی روزمره‌م  دست کم روزی یه بار اسم مارسل موس رو از زبون رییسم می‌شنیدم. من اما جدی‌ش نگرفته بودم این‌قدر که همه‌مون این کار داد و ستد هدیه رو ناخودآگاه انجام می‌دیم. فقط هم جواهرات و هدیه‌های مختلفش نبودند که، احتمالن دوست داشتن تمام و کمالش و حمایت و پشتیبانی بی نقص و نامحدودش اصلن قیمت ندارند که بتونه یه روزی فکر کنه من جبران کردم. 

آخیش خیالم راحت شد بالاخره گفتمش. به هیشکی نمی‌تونستم بگم به این صراحت، یا طرف رو می‌شناختند که نمی‌تونستم بگم یا نمی‌شناختند که توضیح وضعیت خیلی سخت بود.

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۱

Ayda Says:

لابد حوالی سال هشتاد و سه بوده، یکی از عجیب‌ترین سال‌های زندگی من. داشتم پریشان‌گویی می‌کردم، آشفته و پشت سر هم. یه جایی اون وسطا مرد بی‌مقدمه گفت خیالت راحت، هر اتفاقی که بیفته و هر بلایی که سر رابطه‌مون بیاد، رازهات پیش من محفوظ می‌مونن.

سال‌های بعد اون‌قدر زندگی من عوض شده بود که دیگه هیچ رازیم راز نبود، حرف اون شبِ مرد اما عجیب به دلم نشسته بود. بعدها که وارد روابط عجیب و غریب شدم، یادم موند که به آدمِ مقابلم بگم خیالت راحت، هر بلایی که در آینده به سرِ رابطه‌مون بیاد، رازهات پیش من محفوظ می‌مونن. درسته که ماها به شکلِ مریضی آدمِ روایت کردن‌ایم، اما من به شخصه هرگز دیتیل رابطه رو علیه خودت استفاده نخواهم کرد. یادم موند و یادم بمونه هم‌چنان اولین ویژگی مهم برام قابل اعتماد بودنِ طرفِ مقابلمه. هنوز چیزی بیش از این بهم احساس امنیت نداده و برعکس هنوز چیزی بیش از این ناامنم نکرده.

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

Seth Says:


Decisions.
You don't run a punch press or haul iron ore. Your job is to make decisions.
The thing is, the farmer who grows corn has no illusions about what his job is. He doesn't avoid planting corn or dissemble or procrastinate about harvesting corn. And he certainly doesn't try to get his neighbor to grow his corn for him.
Make more decisions. That's the only way to get better at it.


شنبه، دی ۱۶، ۱۳۹۱

send to all

خیلی ایمیل جواب نداده از این وبلاگ دارم، می دانم. عذرخواهی نمی‌توانم کنم چون تعطیلات بوده‌ام و تمام تعطیلات کلن چند دقیقه به ایمیل وبلاگ دسترسی داشتم. عمدن ایمیل کاری و ایمیل رسمی و ایمیل وبلاگ رو روی موبایل یا کیندل رجیستر نکردم تا فقط وقتی زندگی‌م روتین باشه به من راه داشته باشند.
قول می‌دم یکی یکی به زودی به همه ایمیل‌ها جواب بدم، اما هنوز دو هفته مونده تا تعطیلاتم تمام بشه و بنابراین کماکان زنگی سلانه سلانه‌ای خواهم داشت.