یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۲

I've convinced myself that it's okay to give up

این دو سه هفته ی آخر، تقریبن هیچ کدام از ایمیل هایی که به وبلاگ شده را جواب نداده ام. جواب می دهم، منتظرم وقت کنم، طبق معمول وقتی وقت دارم (وقت توی ترافیک گیر کردن یا توی یک جلسه مزخرف بودن ) یا قیر نیست یا قیف. یا فونت فارسی نیست یا اینترنت. تلفنم فونت فارسی دارد اما خیلی سخت است باهاش تایپ کردن. قرار گذاشته ام روز چهارشنبه از توی فرودگاه کابل به همه ی ایمیل های عقب مانده وبلاگ جواب بدهم. 

چهار روز می روم استانبول که هم دیگر را ببینیم بعد از شش هفته. بهش گفتم بعد از استانبول دیگر تمام، نمی دانم چقدر جدی بودم. اما می دانم که من لانگ دیستنس بلد نیستم، او هم از من بدتر. اصلن نه می تواند پشت تلفن حرف بزند و نه اسکایپ. همین جا هم که بود بلد نبود تلفنی حرف بزند، من هیچ وقت آدمی در این سن را ندیده ام که این همه با تلفن حرف زدن بیگانه باشد سلام و خداحافظی هم نمی کرد. مثل مادر بزرگم حرفش که تمام می شد قطع می کرد، حتی بدون اینکه منتظر عکس العمل من باشد.  نامه های طولانی می نویسد من هم جواب های تلگرافی می دهم چون با تاچ تایپ کردن برایم سخت است. چت کردن مان هم محدود است، صبح او بعد از ساعت کاری من و وقت سوشالایز کردن من است. شب هم که می آیم خانه ده دقیقه چت می کنیم و من وسط چت کردن خوابم می برد.  او در مورد چیزهایی که برای من هیچ اهمیتی ندارد حرف می زند مثلن شهردار جدید نیویورک یا این که اهالی واشنگتن دی سی لباس های تکراری می پوشند . یک بار هم دعوای مان شد سر یک چیز ظاهرن الکی و غیرمهم. یک روز گفت که امروز باید برود...(اسمش را یادم نیست) بعد از کار. من پرسیدم این کجاست؟ چیست. گفت شرکت اپراتور تلفن. مثل روشن یا اتصلات در افغانستان. من هم بهش گفتم می دانی یک جور ignorance و arrogance امریکایی ها را داری هر چقدر هم همه جای مختلف دنیا زندگی کرده باشی و خودت را مبرا بدانی. من ممکن نبود که پاریس یا تهران که بودم بگویم امروز باید بروم free یا orange یا ام تی ان، حتمن به جای اسم توضیح اش را می گفتم. اما تو فکر می کنی همه بای دیفالت اسم شرکتهای اپراتور تلفن را در آمریکا می دانند، چون آنجا مرکز دنیا است. او هم گفت I think you jump on my errors too quickly every time I do or say something wrong و این مساله ی مهمی هم نبود. من هم گفتم همین رفتارهای کوچک جمع می شوند و تصویر یک آدم را توی ذهن دیگران درست می کنند. 

حالا البته دلم از چیز دیگری پر است. زیر کار دارم له می شوم و هر بار هم  یکهو یک اتفاقی می افتد  که هر چه ریسته ای را پنبه می کند، و این اتفاقها استثنا نیستند، روزمره اند. هر هفته هم یک ایمیل جدید بهمان می زنند که تا اطلاع ثانوی فلان جاها نروید چون خطرناک است و ما اطلاع موثق داریم که طالبان قرار است حمله کنند، بعد این اطلاع ثانوی شان هیچ وقت نمی آیند. تا حالا تقریبن همه  سفارت خانه ها، مراکز دولتی، رستورانهایی که خارجی ها می توانند بروند و...در این لیست جاهای خطرناکشان است. کلن امروز از آن روزهایی است که فکر می کنم تا آخر سال اینجا بمانم و بعد بروم یک جای دیگر.