سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۲

frustrated and desperate

دیروز عصر ساعت پنج که جلوی دفتر وزیر منتظر بودم تا دوباره اسمم را چک کنند و بعد از سه بار ماشین مان را با سگ گشتن و کارتم را چک کردن،  دوباره تلفن بزنند به دفترش تا مطمئن بشوند من می توانم داخل شوم، در شرایطی که در چهار روز گذشته هر روز آمده ام دفتر همین وزیر و هر روز مثل یک بمب گذار چک مان کرده اند. سرم را تکیه دادم به پنجره ی ماشین و گذاشتم اشکهایم سرازیر شوند. تمام روز خودم را نگه داشته بودم و ساعت پنج عصر یک دفعه فکر کردم که حق گریه کردن را که دیگر نباید از خودم بگیرم. فکر کردم هیچ وقت در زندگی ام به اندازه ی این یک و نیم سال گذشته تا مرز دیوانگی مستاصل نشده ام. مرزهای استیصال را هر بار رد کرده ام و فکر کرده ام از این بدتر ممکن نیست و همیشه بدتر ممکن بوده. هیچ وقت این قدر همه چیز از کنترل من خارج نبوده است. هیچ وقت این همه ناتوان نبوده ام در برابر شرایط بیرونی. استیصال حس جدیدی است که من در افغانستان کشفش کرده ام.