سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

vastness

دیروز یه ایمیل فرستاده بود که نیکلا قبل از رفتنش بهش توصیه کرده بود که  من را هیچ وقت بیشتر از یک ماه نباید تنها گذشت.  بهش گفته نری ماموریت ت یا تعطیلات یک ماهه یه وقت، چون مهم نیست چقدر توی اون مدت باهاش حرف زدی و ایمیل رد و بدل کردی و چت کردی، در نهایت وقتی برمی گردی می بینی  سارا یکی رو جایگزینت کرده.

همین طوریه. کاشکی این طوری نبود. اما اصل بر آرامش و راحتیه از یه وقتی به بعد می بینم دردسرهای داشتن فلان آدم توی زندگی م از فایده هاش بیشتره و از اون لحظه تصمیم می گیرم کم رنگش کنم، فراموشش کنم، یکی رو جایگزین کنم. نتیجه ی نامه این بود که نمی خواد بیشتر از یه ماه تنهام بذاره. "بیا تعطیلاتمون رو با هم برنامه ریزی کنیم". یه لیست طولانی هم از تعطیلاتی که باهم می ریم داشت که اولیش استانبول بود، بعدش پکن بود، بعد هند برای تعطیلات پنج روزه، بعد ویتنام، بعد قرار بود من برم واشنگتن، دفعه ی بعدش اون بیاد پاریس و در نهایت هم حوالی جون سال آینده بریم از وین تا بواداپست دوچرخه سواری. نوشته بود می ترسم چون می دونم تو به هر کدومش یه گیری می دی. گاهی وقتها فکر می کنم همون ویژگی ت رو که از همه بیشتر دوست دارم- که خود رای بودنته، opinionated بودن، تکلیفت با همه چی مشخص بودن و اینکه در مورد همه چی دقیقن می دونی چی می خوای- همون ویژگیت برام ترسناک ترین هم هست، چون آدم می دونه که اگر نه بشنوه تقریبن دیگه هیچ راهی برای تغییر نظرت نیست. می دونم که می نویسی چین دوست نداری بری، امریکا نمی ری، هند فلان... آخرش گفته بود اما امیدوارم در مورد دوچرخه سواری بین وین و بوداپست هیچ نظر محکم غیر قابلی تغییری نداشته باشی.

خب البته که علاوه بر چین و امریکا و هند، من نظر محکم غیر قابل تغییر در مورد دوچرخه سواری توی اروپا هم  دارم. منظره ی اروپایی به نظرم تکراریه. همه شون شبیه هم هستند یا دست کم قابل پیشبینی. من اگر بخوام برم سفر دوچرخه سواری یا پیاده روی یا از این دست،  اروپا نمی رم. خاورمیانه هم نمی رم. منظره هاشون رو دوست ندارم. استپ دوست دارم. استپ های آسیای میانه. استپ های مغولستان.  نه اینکه استپ قابل پیش بینی نیست، اما دست کم گسترده است. خشن ه. روشن ه. گستردگی و بازی یه منظره، ذهنم رو باز می کنه، کاری که مناظر اروپایی نمی تونه کنه. 

اما همه ی اینها رو نگفتم. گفتم در موردش حرف می زنیم. دارم تمرین opinionated نبودن می کنم. راه برای تغییر نظر من البته که هست، اما فقط خودم می تونم. وقتی در نتیجه ی تجربه و گذر زمان نظرم عوض شد. اما مسملن کسی نمی تونه با حرف و بحث نظرم رو عوض کنه.

شنبه آمدم تهران. از تهران آمدم شیراز بعد بر می گردم تهران بعدش پاریس بعدش لاهه بعد دوباره پاریس بعد استانبول و بعد کابل. همه ی اینها در دو هفته، همینه که هربار خسته تر بر می گردم سر کار. تصمیم هم گرفتم هوا که گرم شد، بهار-تابستان آینده سه هفته برم مغولستان اسب سواری، چشمام لبخند می زنه هر بار این رو یادم میاد.