سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۹۲

Frustration

یک روزهایی هم مثل امروز تمام روز از استیصال بغض دارم اینقدر که بعضی چیزهایی که قبلن برام از حداقل های زندگی محسوب می شدند و بدیهی بودند، لوکس محسوب می شه اینجا. بغضم همون جا هست و ادامه داره و بدتر می شه تا این که  ساعت سه بعد از ظهر به خاطر وضع اینترنت، سرعت بد اینترنت می زنم زیر گریه. تمام کارهامون رو باید از طریق یه وب سایت سازمان که پلتفورم کاری مون محسوب می شه انجام بدیم و یه روزی مثل امروز نیم ساعت طور می کشه تا یه فایل پی دی اف یک مگا بایتی رو آپلود کرد روی اون پلتفورم که یکی توی پاریس کلیک کنه و اپروو کنه.  البته این سایت ده دقیقه ای یه بار اکسپایر می شه اکانت مون و باید دوباره ساین این کنیم و بدیهیه که هیچ فایل یک مگا بایتی رو نمی شه آپلود کرد. اون الاغها هم قبول نمی کنند که ما فایل رو با ایمیل بفرستیم. چون هیچ درکی از محدودیت های ما ندارند. هیچی مطلقن.  باید همه شون رو بفرستند دست کم یک سال توی کشورهای سخت کار کنند.

 یادمه یه وقتی باید حقوق یک تعدادی کارگر رو می دادیم توی بامیان  که کلی هم عقب افتاده بود، و بیشترشون واقعن با این دستمزد قرار بود نان شب شون رو بخرند،  بعد از پاریس درخواست کرده بودیم که اجازه بدن چک بدیم (همیشه پول رو رو باید به حساب افراد ریخت تا شفافیت وجود داشته باشه و پیگیری ش آسون باشه) به یک نفر که سرکارگره تا اون یه سفر بیاد کابل بگیره ببره بده به همه. بهشون توضیح دادیم که این آدمها حساب بانکی ندارند که ما بتونیم پول رو به حسابشون بریزیم. منظورمون این بود که اصلن حساب بانکی ندارند، نه اینکه فقط توی بامیان حساب بانکی ندارند. منظورمون این بود که توقع نداشته باشید  توی بامیان همه حساب بانکی داشته باشند. اونها هم از پاریس پیغام دادند که چه اهمیتی داره که حساب بانکی توی بامیان ندارند، شما پول به حساب هر کسی جداگانه بریزید اونا هر جا که باشند از ATM پولشون رو می گیرند. سطح بی خبری رو دارم براتون می گم ها. توی خود کابل هم با این همه خارجی، و البته این همه پول، حتی به تعداد انگشتان دست هم ای تی ام نیست ( من شخصن بیشتر از پنج تا نمی شناسم).  یادمه اون روز هم وقتی اون ایمیل رو خوندم همین طوری اشکم روان شد. استیصال مطلق. با این که چنین چیزهایی نباید باعث شوکه شدنم بشه باز هم  باعث می شن که اشک من دربیاد توی روزهای خستگی.