شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۹۲

فرودگاه مهرآباد تهران

ستاره شب قبلش بهم تلفن زده بود و گفته بود که دو تا از دوستانش آلمانی اش که سه هفته آمده اند ایران، فردا با همان پرواز من می روند شیراز. گفته بود که از همان فرودگاه برای شان یک سیم کارت ایرانسل بخرم چون خودشان بدون کارت ملی نتوانسته بودند بخرند. این همه کشورهای کمونیستی سابق را همیشه سرزنش می کنم برای سختی شان برای خارجی ها، آدم یادش می رود که کشور خودش هم ممکن است برای توریست ها سخت باشد. یادم است توی ازبکستان هر چه به این در و آن در زدیم نتوانستیم سیم کارت بخریم و واقعن هم تلفن لازم داشتیم. تا بالاخره نسیم که آن روزها  یونسکو تاشکند بود سیم کارت دوستش را بهمان داد و نجاتمان داد. 
یک ساعت زودتر از پرواز رسیدم فرودگاه، رفتم سیم کارت خریدم، ازم کارت ملی نخواست - تبلیغش این بود که سیم کارت اکتیو شده. نوشته بود باید دو تا سیم کارت توی بسته باشد اما یکی بود. با یک سرگرداندان پیدایشان کردم. دختر روسری سرش بود اما تشخیص خارجی بودن پسر بود اصلن سخت نبود. با هیجان پرسیدند چطوری پیدای شان کردم توی فرودگاه به این شلوغی، گفتم تشخیص اینکه خارجی هستید سخت نیست و این جا هم جز شما خارجی نیست.

از خودشان حرف زدند و معلوم شد به جز ستاره دوست مشترک باز هم داریم. یکی از همكاران سابق دختر که با او در اردن کار می کرده الان دوست من در کابل است. گفت که سه سال است اردن است و به عراق یا افغانستان رفتن فکر می کند. من هم بهش گفتم خوب کاری است، گفتم عراق را نمی دانم، اما مسلمن کار توی افغانستان از اردن هیجان انگیزتر است. از این که در مورد خطرش نپرسید خوشحالم.  واقعن نمی دانم چه جوابی بدهم وقتی ازم چنین سوالی می پرسند. خب خطر هست. بله، جنگ چریکی در جریان است. بمب می گذارند که آدمهای مهم دولت  یا ما خارجی ها را بکشند (برای خارجی ها مهم و غیر مهم ندارند). خب اگر نگران کشته شدن هستید بله نباید بیایید. اما  نورا نپرسید. دوستش داشتم براي اين.

طبق معمول گفتند که ایران خیلی هیجان انگیزتر از آنی هست که در مودرش شنیده یا خوانده بودند. گفتند فقط فکر این گشت ارشاد ترسناک است. گفتم نه بابا جدی نیست. کسی کاری ندارد اگر معمولی لباس پوشیده باشید. نورا گفت ستاره گفته که هیچ وقت در هیچ شهری هیچ وقت گشت ارشادی بهش گیر نداده. گفتم به من هم هیچ وقت هیچ کس چیزی نگفته و هیچ وقت تجربه ی گشت ارشاد را توی زندگی م نداشته ام. و خوشحال شدم که من و ستاره بدون این که اغراق کنیم یا دروغ بگوییم داریم تصویر سیاه ایران را به سمت خاکستری میل می دهیم. داشتیم در مورد شیراز حرف می زدیم که یک هو یک نظامی لباس سبز پوش با دمپایی آمد با نورا حرف بزند. یواش حرف می زد و هی نورا می گفت پاردن. من هم سرم را کشیدم گفتم فارسی حرف نمی زنند چی می خواهید؟ گفت شما ایرانی هستید، گفتم بله، گفت خودتان هم پشت گردنتان پیداست. رو سری تان را درست کنید. نفسم بند آمده بود. از این که یک آدم اینقدر می تواند مریض باشد که به پشت گردن  ما یک یک گوشه نشسته ایم ما نگاه کند و از دور ما را نشان کند و بیاید این را بگوید. گفت هم خودتان هم این خانم پشت گردن تان از دور پیداست.  گفتم شما  مریضید که به پشت گردن مردم نگاه می کنید. گفت خانم با من بیایید، گفتم  باهات هیچ جا نمی آیم بروید رییستان را بیاورید بعد هم بروید دکتر به خاطر اختلال روانی. صدایم را بلند کردم. لخ لخ کنان رفت. همه ش می ترسیدم با دو تا زن چادری برگردد. بر نگشت. باید حالا به نورا و دوست پسرش توضیح می دادم که جریان چیست.