یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۲

Game Theory

به خاطر چیزی از دست مرد عصبانی شده بودم- یک چیز ساده ای مثل این که فلان وقتی که من فکر می کردم قرار بوده زنگ بزند، نزده و چیزهایی از این دست-  واقعیت این است که این چیزها اصلن برایم مهم نیست، مخصوصن این که این منم که همیشه همه چیز را لحظه ی آخر کنسل می کنم و به قرارهای پایبند نیستم. اما هر از چندگاهی به یک بهانه ی ساده به  شوخی (شوخی اش توی ذهن خودم است) دعوا راه می اندازم که بعدن توی نقش خودم گیر می کنم و جدی می شود. تا یکی - دو روز حاضر نبودم حرف بزنم یا توضیح بدهم. او هم که دچار دردی است که احتمالن همه ی نوردیک ها هستند- جان به لب شان می رسد تا حرف بزنند- بالاخره بعد از سه روز زبانش باز شد که حرفهای عمیق تر بزند و گفت بیا بنشینم تو به من بگو چرا از دست من ناراحتی. بهش می گویم حرف زدن فایده ای ندارد  چون تو می گویی از قصد نبوده، می گویی قصدت این نبوده که این کار را کنی و من را ناراحت کنی. حرف زدن برای تصحیح رفتار وقتی تاثیر دارد که که تو intentional انجامش داده باشی. چون وقتی خودآگاه بوده باشد می توانی خودآگاهانه تصحیح اش کنی؛ اما وقتی هیچ منظوری نداشته ای و اتفاقی نتیجه ی کارت این شده، دوباره اتفاق خواهد افتاد. گیج شده و نمی داند چه جوابی بدهد، می گوید حرفت منطقی به نظر می رسد اما در واقع منطقی نیست و من نمی دانم کجایش ایراد دارد. this is not fair که توهر از چندگاهی یک بار این کار را با من می کنی . این عادلانه نیست که هر بار از دست من ناراحتی فقط در صورتی حاضر باشی با من حرف بزنی و برای من توضیح بدهی که من قبول کنم که من عمدن این کار را کرده ام. این هیچ وقت واقعیت نخواهد داشت، من هیچ وقت intentionally تو را اذیت نخواهم کرد.

گیجی و استیصالش  را درک می کنم اما ته دلم از این  کار را لذت می برم. از بازی لذت می برم و در بازی های انسانی هم متاسفانه همیشه یک طرف بیشتر از آن یکی اذیت می شود و من حاضر نیستم طرفی باشم که اذیت می شود. بعد هم مشکل صرفن خود بازی نیست، مشکل این است که مثل بازی اتواستاپ کوندرا توی جو بازی گیر می کنم و مثلن حاضر نیستم طرف را تا روزها ببینم با این که دلم تنگش می شود و می دانم وقت مان محدود است و او هم این قدر مستاصل است و نمی داند باید من را چطوری پای میز مذاکره* برگرداند. 

ماهها پیش، اوایل رابطه ازم پرسید به نظرت توی کدام نقشت بدترین آدم و توی کدام بهترین آدم هستی. گفتم فکر می کنم در نقش دختر برای پدر و مادرم بهترین نقشم را بازی می کنم و در نقش پارتنر بدترین آدم طیف شخصیتیم هستم. خیلی وقت ها ضربه ی روانی که به آدمی که باهاش بوده ام می زنم تا ماهها بعد از تمام شدن رابطه باهاش می ماند. به این عیبم آگاهم اما یادم نمی آید تلاش جدی برای تغییرش کرده باشم. نه این که مثال بالا از این کارهای ترسناک باشد، اما تخم مرغ دزد شتر دزد می شود.


* گفتم مذاکره یادم آمد با رییس بزرگ سر چیزی مذاکره می کردم یهویی گفت: did you ever intern with Iran's nuclear negotiators? you are a tough negotiator
نمی دانستم تصویر بیرونی از مذاکرات هسته ای ایران این است که ما مذاکره کنندگان سرسختی داریم.