چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۲

Sometimes the things you can't change, end up changing you

من با باربارا دوست صمیمی نبودم، این طور نبود که روزی سه بار از همدیگر با اس ام اس خبر بگیریم و  تلاش کنیم که زود به زود هم دیگر را ببنیم. همان هفته ای یکی دوبار همدیگر را می دیدیم. اما آن قدر دوست بودیم که هنوز بعد از ده روز وقتی یادم می آید  در شرایطی که نود درصد سطح بدنش آتش گرفته بوده دوساعت توی پناهگاه جلوی چشم همکاران ش می سوخته، تا چند ساعت دلشوره و دلهره ی مداوم دارم، یک چیزی مثل قلب توی گلویم به وجود آمده و به شدت می تپد.  پنج شنبه ی دو هفته پیش باربارا اس ام اس داده بود که جمعه بیا خانه ی ما- خانه ی سازمان جهانی مهاجرت- دور هم باشیم. گفته بودم بهش گفتم همه ی شما را یک شنبه می بینم، جمعه می روم خانه ی دوستم آیدا که قرار هفتگی والیبال دارند. 
جمعه ساعت یک ربع به چهار رسیدم خانه ی آیدا. انسوک هم با خودم آورده بودم که اینقدر خانه نماند.  بعضی ها والیبال بازی می کردند، و بقیه روی مبل های حصیری توی حیاط خیلی سبزشان زیر درخت ها نشسته بودیم و آبجو به دست حرف می زدیم. هوا ابری بود و برای اوایل خرداد کابل خیلی خنک. بک دفعه صدای غرش خیلی بلند رعد همه مان را ساکت کرد. بعضی از آنهایی که والیبال بازی می کردند دست کشیدند و آمدند گفتند انفجار بود. ما خوش بین ترها باورمان نمی شد انفجار باشد. بعد همان طور که بحث می کردیم شلیک ها شروع شد. ودوباره انفجار و بعد یکی دیگر و یکی دیگر. حالا دیگر فرق انفجار بمب و آرپی جی را می دانم. اولی که ثابت شد بمب بود سه تای بعدی آرپی جی بودند؛ نه این که  صدایشان از بمب خیلی خفیف تر باشد، اما وقتی می بینی صدای انفجار اینقدر پشت سر هم می آید معلوم است که دارند با آرپی جی شلیک می کنند برای این که آدمها خودشان رو منفجر کنند دنگ و فنگ اش از منفجر کردن آرپی جی بیشتر است. صدای شلیک گلوله قطع نمی شد. رفتیم داخل خانه چون گلوله های سرگردان ممکن روی سرمان پایین بیاید. ما که توی خانه نشسته بودیم و  تلفن جواب می دادیم و و اس ام اس های امنیتی بهمان می رسید باربارا داشته توی پناهگاه می سوخته.

بخش های امنیتی بقیه ی سازمان ها به  کارمندان شان اس ام اس دادند که هر جا هستند بمانند مگر اینکه زیر گلوله باشند. اما  سازمان ملل تصمیم گرفته بود همه کارمندانش باید برگردند خانه هایشان تا کنترل راحت تر باشد.  به افسر امنیتی گفتم ما تایمانی هستیم  آیا باید برگردیم خانه حتی اگر خانه ی آژانس ما به محل حمله خیلی نزدیک باشد؟ گفت بله دستور است. تا آن موقع دیگر معلوم شده بود که به سازمان جهانی مهاجرت حمله شده که چند کوچه با خانه ی ما فاصله دارد ولی هنوز ثابت نشده بود که آیا سازمان ملل واقعن هدف حمله بوده یا صرفن چون نزدیک یکی از ساختمان های وزارت داخله بوده اند اشتباهی به شان حمله شده. روز بعد طالبان گفتند بله هدف حمله ی مستقیم بوده اید، چون دارید با سی آی ای کار می کنید. راننده آمد دنبال مان و ساعت پنج  که رسیدیم  خانه بقیه نگران منتظرمان بودند، به هر حال وقتی این همه طالب توی شهر باشند احتمال حمله به ماشین مان وجود داشت. وقتی فابیو زنگ زد، توی تراس خانه خودمان نشسته  بودیم و  جنگ اینقدر نزدیک بود که حتی صدای تیز رد شدن گلوله ها را می شنیدیم. فابیو زنگ زد که بپرسد ما زنده ایم یا نه؟ گفتم هستیم. گفت تو هم شنیده ای در میان کارمندان آی او ام یک خانم ایتالیایی کشته شده؟ نفسم حبس شد، خانم ایتالیایی آی او ام یعنی باربارا؟ نه نشنیده بودم. به ما گفته بودند همه ی کارمندان سالم اند تا نترسیم. طبق اطلاعات سفارت ایتالیا چهار نفر دیگر زخمی شده بودند و بین بیست درصد تا هفتاد درصد سوخته بودند و بارابارا کشته شده بود؟ سه ساعت بعد معلوم شد که باربارا هنوز زنده است  بیمارستان امریکایی ها در بگرام منتقلش کردند. اما قدیمی ترها می گفتند احتمالن کشته شده، خبرش را نمی دهند بیرون چون باید اول خبر مرگش را به خانواده اش اطلاع دهند. توی کانتینر زیر دوش بوده و آرپی جی خورده به کانتینر، این آرپی جی ها قرار است تانک را سوراخ کنند کانتینر که چیزی نیست.

جنگ  حوالی دوازده شب تمام شد. و فردا صبح که گزارش جنگ دیشب را بهمان ایمیل کردند گفته بودن که بارابارا را همکارانش به پناهگاه برده بودند و بعد همه باهم توی پناهگاه زندانی شده بودند و بارابارا بیشتر از دو ساعت توی پناهگاه در حضور همکارنش داشته می سوخته.  چون طالبان داشته اند از خانه ی آنها به ساختمان های اطراف حمله می کرده اند و کسی نمی توانسته آنها را از پناهگاه نجات بدهند. گفتند به همه ی کارمندان آی او ام یک ماه مرخصی داده اند که از کابل دور باشند. باربار روز بعدش به آلمان منتقل شد و حالا بعد از ده روز مطمئنند زنده می مانند اما نود درصد پوستش سوخته.