سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۲

بدیهی است که رای می دهم

جرات ریسک کردن در مورد رییس جمهور آینده ایران را ندارم. به قالیباف رای می دهم. فکر می کنم اگر هم علیه ش تقلب کنند احتمال دارد که  بلد باشد چطوری بجنگد.
از سری طبقه بندی هایم یکی هم این است که آدمها دو دسته اند، آن هایی که نیت برای شان مهم است و آن هایی که نتیجه. برای من نتیجه مهم است. مهم نیست نیت قالیباف از مدیرت خوبش در دوران شهرداری تهران چه بوده، نتیجه ش را دوست دارم. می ترسم رای دادن به روحانی مثل رای دادن به کروبی و معین دوره های قبل باشد، رای م هرز می رود.

من چون از ایران دورم و ایرانی هم اطرافم کم است که در مورد این چیزها حرف بزند توی شبکه های اجتماعی هم خیلی فعال نیستم، امسال هیچ شور و هیجانی ندارم اما نظرم به نظر پیام در این نوشته ی پایین خیلی نزدیک است. البته باید بگویم که کلن تحلیل های زیادی نخوانده ام، هر چه جسته گریخته خوانده ام در مورد این بوده که چرا باید رای بدهیم و تقریبن چیزی در مورد اینکه "چرا به کی رای می دهم" نخوانده ام.

"چرا به عارف و روحانی رأی نمیدهم؟

برای منی که از نوجوانی سیاست را با ورود محمد خاتمی به انتخابات پیگیری کرده‌ام و راهم را شناختم، از بزرگان اصلاحات همیشه یاد گرفته‌ام و یک لحظه از فکر و مرام "اصلاح‌طلبی" خارج نشده‌ام، سخت‌ترین کار نوشتن نام کاندیدایی‌ست که منتسب به جریان اصلاح‌طلبی نباشد. سخت‌تر، شنیدن متلک از کسانی‌ست که چند سالی از آزادی‌خواهیشان نگذشته و طعنه خوردن از دوستانی‌ست که حاضر به قبول هر آدمی به عنوان یک اصلاح‌طلب هستند؛ بعد از اینهمه هزینه و سختی که این جریان تا به حال تحمل کرده است.

به نظرم داستان فقط شرکت در انتخابات و نوشتن یک نام بر روی برگه رأی نیست. تصمیم برای آینده خانه‌ایست که روی آب قرار گرفته و روز به روز در آن فرو میرود. راضی کردن علاقه قلبی نیست، تلاش برای روزهای بهتر است؛ تقلا برای پس گرفتن حقوق از دست رفته و روزهای نسبتاً خوش گذشته. اتفاقی که البته یک شبه به وقوع نمیپیوندد.

نه تنها عارف، که هر شخص دیگری غیر از خاتمی و هاشمی هم به این مرحله میرسید باز فرقی نمیکرد و رأیم او نبود. بعد از این 4 سال لعنتی و 4 سال قبلش، به وضع مملکت که نگاه میکنیم، همه جا نیاز به اصلاح دارد. حقوق بشر و آزادی مطبوعات و آزادی بیان همیشه مشکل این خانه بوده، چیز جدیدی نیست و با روی کار آمدن هیچ کسی به این راحتی‌ها حل نمیشود. اما مهم‌تر از آن، وضعیت اقتصادی و مدیریتی کشور است. وزیر این وزارتخانه و مدیر آن اداره و رئیس آن سازمان را میشود تغییر داد، ولی سدهای محکمی که در برابر این انتخاب‌های جدید قرار دارد را نمیشود به این راحتی تکان داد. "برادران قاچاقچی" و فرزندان گوش به فرمان آنها در این پایگاه و آن پایگاه را چه میکنند؟ بحران‌های هفتگی و بزن بزن‌های مطبوعاتی و پشت‌پرده را چه طور مدیریت میکنند؟

شاید برای مایی که نقشمان در حل این بزن بزن‌ها و تنش‌ها، سهمی به اندازه انتشار یک "لینک خبری" داریم، یا نوشتن شعاری روی کیوسک تلفن عمومی یا تجمعات جسته گریخته (که همان‌ها هم گاهی منجر به سخت‌تر شدن کار میشود تا حل مشکل)، آمدن یک رئیس‌جمهور تقریباً "این‌وری" هیجان و نشاط و شادی به همراه بیاورد، ولی این هیجان هم دیگر خسته‌کننده شده. این مبارزه نیست، این تفریح است، یک تفریح بی‌نتیجه و فرسایشی و خیلی مواقع اعصاب خردکن!

ترجیح میدهم به کسی رأی بدهم که از میان آنها باشد و کم‌دشمن، ولی حل مشکلات اصلی مردم و کشور در توان و اولویتش باشد. کسی که صاحبان قدرت (صاحب!) همه فکر و ذکر خود را معطوف به کنترلش نکنند. کسی که اگر به یکی از آن سدهای کذا برخورد کرد "قدرت" شکستن یا لااقل دور زدن آن را داشته باشد. کسی که فقط در ماه انتخابات به فکر نوشتن برنامه نیفتاده باشد و در عمل اراده‌اش و قدرتش برای حل مشکلات را نشان داده باشد. کسی که مقتدر و بااراده و البته مقبول. ترجیح میدهم هر روز صبح که به سراغ اخبار میروم به جای چند بیانیه و تهدید علیه او و تیمش، خبرهای خوب ِمعمولی از عملکردش را بخوانم.

فکر میکنم که اگر کسی قرار است روزی با تعامل و سیاست، اوضاع زندانیان و مطبوعات را در عمل بهبود بدهد، آن شخص از میان ما نخواهد بود. امیدوارانه فکر میکنم که اگر شدنی باشد (که است!)، این کار تنها توسط آن شخص معتدل و میانه‌روی "آن طرفی" اتفاق می‌افتد."