سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۲

قرار گرفته ام

خوشحالم و  خوشبخت و سبک و بی اعتنا و همه ی اینها را مدیون آسیای میانه و حسی که در هوایش جریان دارد هستم. همیشه فکر می کردم حسی که در دوشنبه و بدخشان داشتم و آن سبکی و خوشبختی عمیق دیگر هیچ وقت سراغم نمیاید. فکر می کردم این غم عمیق و پیچیده ی مختص فیلمهای روشنفکری اروپایی قرار است تا همیشه روی زندگی م سایه بیاندازد، حتی تن داده بودم I gave up years ago اما می دانستم که زندگی ادامه دارد و مجبورم تحملش کنم. خوشحالم که تصمیم گرفتم این سر دنیا زندگی را تحمل کنم. جایی که تصویرش شارپ است. خوشحالی و غم اش هر دو به تیزی  آفتاب استپ های آسیای میانه. دیگر بی قرار نیستم، آن بی قراری را که که هرجای دیگر دنیا که بوده ام (بیشتر از همه ایران) داشته ام دیگر ندارم. مهم نیست کجا بودم همیشه  فکر می کردم من دارم اینجا چه کار می کنم، هر جا که بودم می خواستم بروم یک جای دیگر. دیگر بی قرار نیستم، آرام گرفته ام.