جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۲

slow living

این‌قدر سرم شلوغه و هزارتا کار دارم و لیست کارهام هی طولانی و طولانی‌تر می‌شه که نصف کارهایی که باید انجام بدم و وقت نمی‌کنم رو توی خواب انجام می‌دم (مخصوصن ایمیل فرستادن رو- صد درصد ایمیل‌های عقب افتاده به دوستام رو توی خواب می‌فرستم) این باعث می‌شه هم از خواب هم خسته بیدار بشم و هم این‌که یه عالمه کارهایی که باید انجام بدم رو فکر کنم انجام دادم ولی نداده باشم. بعد آدم‌ها فکر می‌کنند من خل شدم، به آنا می‌گم ئه اون روز بهت زنگ زدم و با هم حرف زدیم تو فلان چیز رو گفتی، به هم‌کارم می‌گم به‌ش گفتم فلان پروپوزال رو فلان روز آماده کنه، ایمیل زدم که فلان متن  رو باید تا هفته‌ی دیگه ترجمه کنه. ولی بعد معلوم می‌‌شه تو خواب بهش گفتم یا ایمیل زدم. به دوستم می‌گم من که اومدم مهمونی تولدت تو رو. نمی‌دونم این آیا پاسخ ذهن همه‌ی آدم‌هاست به شلوغی زندگی یا منم که نصف‌ش رو توی خواب زندگی می‌کنم. دارم روانی می‌شم. سه هفته پیش اون مرد جوان کنیایی که توی بخش spaی سرینا کار می‌کنه بهم گفت سارا تو چرا همیشه این‌قدر استرس و عجله داری. این‌جا سپا ست. بهش گفتم آخه همیشه یه راننده  منتظرمه. اما خودم می‌دونم که این دلیلش‌ نیست. دستِ کم پنجاه درصد آدم‌هایی که میان سرینا یه راننده منتظرشونه. اما دلم می‌خواست توجیه کنم، انگار خجالت کشیدم از این‌که از بیرون این‌طوری به نظر می‌رسم. از اون موقع سعی کردم که - اطراف اون آدم- ظاهرم رو حفظ کنم و به نظر نیاد که سرم شلوغه دیروز بهم گفت دیگه جلوی من این پا و اون پا نمی‌کنی، نمی‌دویی، دو تا تلفن هم‌زمان دستت نیست که با یکی‌ش بنویسی و با اون‌یکی حرف بزنی، دارند موهات رو می‌شورند مدام یه چیزی نمی‌خونی انگار که از یکی عقبی؛ اما همون آدمی، از چشمات پیداست که اظطراب و عجله داری. انگار هچیی برات جذاب و جالب نیست اون‌قدری که باعث آرامش‌ت بشه.