یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۲

و پرچم سفیدم را به نشانه‌ی خستگی از جنگیدن بالا گرفتم

وبلاگ همشهری داستان متنی را که حبیبه با بی‌رحمی درباره‌ی من نوشته بود گذاشته. می‌خواستم لینک بدهم، حبیبه گفت اصل سانسور نشده‌ی مطلب‌ش را بگذارم که دست‌ کم اصل متن یک‌جایی منتشر شده باشد. متن چاپ شده یکی دو تا اشتباه ویراستاری دارد و یکی دو تا سانسور. درست یادم نیست کجاها را سانسور شده ما یک رژ صورتی و خواننده‌ی خارجی را یادم است که حذف کرده. 

امیر این لینک را برایم ایمیل کرد، نمی‌دانم با چه معیاری کاندیدا شده‌ام. خواستم به کنار کارما رای بدهم، چند ثانیه‌ای هم دودلی کردم که آیا به خودم هم رای بدهم یا نه، بعد که کلیک کردم و فهمیدم لازم است از اکانت فیس بوک وارد شویم بی‌خیال رای دادن شدم کلن.

"من و سارا قرار بود برویم لیبی. فکرکنم 3 سال پیش بود. شاید هم بیشتر. 4 سال پیش. من داشتم زندگي امام موسي صدر را مي‌نوشتم كه سارا هم دوستش داشت و او ... به نظرم سارا هنوز داشت آن رشته عجیب را می خواند. «حفظ میراث جهانی بشريت» Preservation of  Heritage of Humanity انگلیسی‌اش به نظر درست‌تر یا قانع کننده‌تر می‌آید. قانع‌کننده از این نظر که یک نفر زندگی‌اش را بگذارد و برود در یک شهر دوری این درس را بخواند. به نظرم آن موقع سارا ترم آخرش بود. در اشتوتگارت درس می‌خواند. آن ترمش را در اشتوتگارت بود. قبلش ایتالیا بود و قبل‌ترش پاریس. بعدش هم رفت پاریس. اما آن موقع وقتی قرار بود با هم برویم لیبی هنوز نرفته بود. هنوز یونسکو کار نمی‌کرد و هنوز در یک اقدام عجیب محل کارش را با اصرار از پاریس به افغانستان تغییر نداده بود. هنوز خیلی از این کارهایی که الان کرده است را نکرده بود و بعضی از این خلق‌ها و روحیاتی که الان دارد را نداشته بود ولی یک چیز آن موقع هم همان طوری بود که الان هنوز هست. اینکه من و سارا هیچ وقت با هم نرفتیم لیبی. اما بگذاريد ببينم ... ازهمين جا مي‌خواستم شروع كنم؟ از اين جا نمي‌خواستم. اول بايد يك قصه ديگر را برايتان بگويم .


***

شده از يك نفرچيزي بپرسيد، يك چيز خيلي معمولي و روتين و او جوابي خيلي مشخص و معلوم بهتان بدهد؟ انگار مدتها قبل به اين مساله فكر كرده و جواب آن را كنار گذاشته است؟ مثلا طرف خيلي مطمئن بداند كه سوپ‌هايي كه سبز باشند يعني در آن‌ها رب يا گوجه‌فرنگي به كار نرفته باشد نمي‌خورد. يا از جوراب‌هاي راه‌راه خاكستري و سورمه‌اي متنفر باشد. به نظرم آدم‌هاي اين طوري كساني هستند كه مي‌دانند از زندگي چي مي‌خواهند و مي‌دانند كجا دارند مي‌روند. اصولا آدم‌هايي كه خيلي درباره خودشان مي‌دانند، آدم‌هايي كه مي‌دانند چي دوست دارند، از چي متنفرند. چي اذيتشان مي‌كند. چي خوشحالشان مي‌كند. آدم‌هايي كه مي‌دانند به چي حسودي مي‌كنند و چه چيز يا چه كسي را ترجيح مي‌دهند ناديده بگيرند، به آدم‌هاي اين‌جوري به نظرم مي‌گويند آدم‌هاي با اعتماد به نفس. توانا. آدمهاي متكي به نفس. مستقل. اما هيچ وقت با يك آدم متكي به نفس اين طوري دوست بوده‌ايد؟ نه يك روز دو روز، ها! خيلي! از آن دوستي‌هاي چندين و چند ساله.

***

اولين بار كي سارا را جدي گرفتم؟ وقتي فهميدم در دانشگاه تهران مردم‌شناسي، انسان‌شناسي يا چنين چيزي مي‌خواند؟ نه. اولين بار كه مطلب خوبي نوشت در مجله‌اي كه من هم در آن كار مي‌كردم درباره خاموشي‌هاي بزرگ و ناگهاني نيويورك؟ نه. اولين بار كه فهميدم مثل خودم خوره خواندن و كتاب است؟ نه. اولين بار كه  اولين سفر خارجي‌اش را رفت و تعريف مي‌كرد كه آن قدر در هند، موز خورده – از بس آن‌جا با فلفل خودشان و همه را خفه مي‌كنند-  كه حالش از دیدن موز بد می‌شود؟ نه. اولين بار كه او را ديدم؟ نه. چه طور مي‌توانستم دختر طفلكي معصومي را كه هفت هشت سالي از من كوچك‌تر بود، مانتو و مقنعه آبي مي‌پوشيد با آل‌استارهاي صورتي و كوله‌پشتي صورتي  و روژ صورتي– ساراي آن سالها تركيبي از صورتي و آبي بود- با دندان‌هاي جلويي كه از هم فاصله داشتند  جدي بگيرم؟ اصلا اولين بار كي سارا را ديدم؟ بين اولين باري كه سارا ديدم با اولين باري كه جدي‌اش گرفتم و وارد زندگي‌ام كردمش به عنوان يك دوست، فاصله‌اي بود. يادم است اولين بار كه جدي‌اش گرفتم بيشتر از يك سال بود كه مي‌شناختمش. صحنه اين طوري بود كه «س» دوست سارا مردد بود در اينكه فوق ليسانس اسپانيايي بخواند يا فرانسه؟ ظاهرا شرايط اين‌طوري بود كه او اگر تصميم مي‌گرفت فرانسه بخواند مي‌توانست بدون كنكور برود و بخواند چون شاگرد اول گروهش بود و خودش هم فرانسه دوست داشت ولي اسپانيايي هم دوست داشت – شبيه يكي از همين خواننده‌هاي امريكاي لاتين هم بود. يكي كه آن سالها تابلو بود و همه fan اش بودند- همه داشتند درباره محاسن و معايب هر كدام از اين انتخاب‌ها و نتايج و عواقبي كه بر هر يك مترتب خواهد شد مي‌گفتند. نكته‌هايي كه خيلي دقيق و به دردبخور بودند ولي همان‌هايي بودند كه خود «س»ِ بيچاره هم مي‌دانست و با وجود اين‌كه اين‌ها را مي‌دانست نمي‌توانست تصميم بگيرد. درواقع آن چيزي كه «س» نياز داشت بشنود را كسي نمي‌گفت. اينكه چه كار كند و كدام را انتخاب كند؟ بعد يادم است وسط اين نمايش ترديد و تصميم‌ سارا با صداي بلند و رسا اعلام كرد كه «س» بايد برود اسپانيايي بخواند. واضح است كه بايد اين كار را بكند و اگر هر كار ديگري بكند عمرش را تلف كرده است. به نظر من و در آن لحظه واقعا مهم نبود سارا به چه دليلي داشت اين حرف را مي‌زد. احتمالا دلايل او همان‌هايي بود كه همه داشتيم با جزييات براي «س» توضيح مي‌داديم مهم اين بود كه سارا براي اين موقعيت يك گزاره آماده و فكر شده و مشخص داشت. انگار قبلا فكر آن را كرده باشد. انگار زندگي براي او طوري است كه قبلا يك بار، يك دور به همه‌اش فكر كرده باشد. اين يكي از همان آدم‌ها بود. همان‌هايي كه مي‌دانند كجا دارند مي‌روند و چي مي‌خواهند و چرا دارند مي‌روند و ... اين‌طوري شد كه سارا وارد زندگي من شد. و اين‌طوري شد كه من سارا را براي اولين بار جدي گرفتم – و هر چه در اين دوستي پيشتر رفتم فهميدم كه اصلا اشتباه نكرده‌ام-  و در عين حال بعدها همين طوري شد كه من در چيزهايي عميقا از سارا نااميد شدم- اين را همين‌جا مي‌خواستم بگويم؟ يا بعدتر؟ - و اين طوري‌هاست كه همان چيزي كه شما را به تحسين وا مي‌دارد احتمالا يا يقينا جايي و به شكلي آزارتان هم خواهد داد.

***

ناتالیا گينزبورگ نوشته‌اي دارد به اسم «فضيلت‌هاي ناچيز»؛ يكي از بهترين تركيب‌هايي كه زبان بشر ‌توانسته خلق كند. خود ايتاليايي‌اش هم خوب است : Le piccolo virtu گينزبورگ مي‌گويد «تا آن جا كه به تربيت بچه‌ها مربوط مي‌شود فكر مي‌كنم به آنها نبايد فضيلت‌هاي ناچيز بلكه بايد فضيلت‌هاي بزرگ را آموخت. نه صرفه‌جويي را كه سخاوت را و بي‌تفاوتي نسبت به پول را. نه احتياط را كه شهامت و حقيرشمردن خطر را. نه زيركي را كه صراحت وعشق به واقعيت را. نه سياست‌بازي كه عشق به همنوع و فداكاري را. نه آرزوي توفيق كه آرزوي بودن و دانستن را. اما معمولا بيشتر ما برعكس عمل مي‌كنيم». نمي‌دانم چند بار تا به حال اين يادداشت را خوانده‌ام. شايد ده‌‌ها بار. اما دو هفته پيش كه داشتم دوباره مي‌خواندمش احساس كردم يك جاي كار اشكال دارد. احساس كردم اگر واقعا هم بشود انسان‌هايي با اين خصوصيات بار آورد اين به هر حال اجتناب‌‌ناپذير است - با اينكه گينزبورگ با همان روش غيرقابل تقليد و جادويي خودش تلاش كرده ثابت كند، نيست -كه آدم‌هايي اينچنين موجوداتي خودخواه، تند، عصيانگر، كم شفقت، مستبد و كم‌توان در همدردي و سمپاتي و در نهايت نادوست‌داشتني هم نباشند. احساس كردم اين‌هايي كه گينزبورگ مي‌گويد يعني فرديت – كه به وضوح دو لبه دارد-  يعني همان‌هايي كه مي‌دانند از زندگي چي مي‌خواهند. همان‌هايي كه مي‌دانند كجا دارند مي‌روند. همان‌هايي كه درباره همه چيز از جمله پنير و چايي شيرين گزاره مشخص دقيقي دارند. همان‌هايي كه به شدت خودشان هستند. همان‌هايي كه من دوستشان دارم و جدي‌شان مي‌گيرم. آدم‌هايي مثل سارا كه اتفاقا همان روز باهاش دعوا كرده بودم. البته منظورم دقيقا دعوا نيست. همان طور كه منظورم دقيقا اين نيست كه سارا آدم مستبد، عصيانگر، تند، نادوست‌داشتني‌ يا خودخواهي است. هر چند اندكي از همه اين‌ها را دارد.  بگذاريد اول برايتان تعريف كنم آدم با سارا سر چه چيزي ممكن است دعوايش شود؟

***

«چون نمي‌توانم مثل شما تشخيص بدهم چي را صلاح است بگويم چي را نه، پس همه چيز را مي‌گويم. چون در نهايت و هميشهPolicy   Transparency is the Best». اين يكي از جمله‌هاي كليدي ساراست وقتي ازش مي‌پرسي چرا فلان قضيه‌اي را كه برايت گفتم به فلاني گفتي. آدم دلش مي‌خواهد خفه‌اش كند چون اين جمله، همين‌طوري و به خودي خود جمله درستي است. اصولا و تقريبا همه جملاتي كه سارا وقتي به دليلي او را مواخذه مي‌كني يا از دستش دلخوري در «توضيح» خودش مي‌گويد – چون او هيچ‌وقت از خودش «دفاع» يا خودش را «توجيه» نمي‌كند. بيش از اين‌ها به خودش و درستي كارها و رفتارهايش ايمان و اعتماد دارد- گزاره‌هايي منطقي و درست‌اند كه به نظر من در آن لحظه مورد سوء‌استفاده قرار گرفته‌اند. يك خصوصيت ديگر سارا كه ظاهرا مي‌تواند بي‌آزار و بي‌اهميت باشد اما اصلا اين طور نيست و درواقع نشانه‌اي از اين است كه هيچ چيز و هيچ‌كس آن‌قدرها هم اهميت ندارد – و اين هم يكي از همان فضيلت‌هاي بزرگِ دولبه است- اين است كه «يادش مي‌رود». بله! همين! يادش مي‌رود و اين شامل همه چيز مي‌تواند بشود. شامل اشيايي از خودش كه هر جا و به هر شكلي ممكن است جا بگذارد، از بليط پروازش به هر جاي دنيا تا گوشواره و مسواك – كه البته به خودش مربوط است – تا قراري كه با شما براي ملاقاتتان يا هر كار ديگري مي‌گذارد و اطلاعات كوچك و بزرگي كه درباره هر چيزي بين او و شما رد و بدل شده است و گاهي براي پيش‌بردن يك برنامه كليدي بوده است. اين مي‌تواند كشنده باشد در حالي كه از نظر سارا اصلا اين طور نيست. از نظر او هر برنامه‌اي مي‌تواند و بايد بتواند در لحظه تغيير كند و به شكل ديگري دربيايد. نوع بشر بايد بتواند با هر چيزي و هر plan و موقعيتي در زندگي‌اش اين كار را بكند. اگر نمي‌تواند ضعف اوست. نوع بشر بايد بتواند هر چيزي را كه اراده مي‌كند به دست بياورد يا تغيير بدهد و سارا خودش تقريبا نشان داده كه قادر به چنين چيزي هست به همين خاطر وقتي قرار بوده ساعت 8 يك شبي بيايد خانه‌ات ممكن است ناگهان و ساعت هفت ونيم بگويد «ببين من يه سانس سينما مي رم با فلاني و بهماني كه قرار بود ببينمشون. بعد مي‌رسم پيش تو. خيلي دير مي‌شه؟ تو هم مي‌توني بياي. فيلمش نمي‌دونم چطوره، ممكنه از اين روشنفكري، هنريا باشه كه شماها خوشتون مياد. اگه دوست داري بعدش با هم مي‌ريم خونه» - يك گزاره كليدي ديگر سارا اين است كه «من روشنفكر نيستم»-  و اين يعني كه خب برنامه‌ات را در لحظه عوض كن، مگر نمي‌شود؟ مي‌شود. آدم هر كاري كه بخواهد مي‌تواند بكند. با سارا به همين دليل هيچ برنامه‌اي نمي‌شود ريخت و در عين حال هر جور برنامه‌اي مي شود ريخت.كليدش اين است كه روي او حساب نكنيد. روي خودتان حساب كنيد. مخصوصا وقتي حالتان بد است، درب و داغانيد اصلا نبايد اين كار را بكنيد. او با آن فرديت پررنگ اصلا زير بار اين نقش كه عصا يا ستوني باشد كه شما قرار است به آن تكيه بدهيد نخواهد رفت. اصولا آدم‌هاي اين‌طوري از آن گروه دوستاني كه «گيرند دست دوست در پريشان حالي و درماندگي» نيستند. آن‌ها از آدم‌هاي اين‌طوري، از پريشان‌حالي و درماندگي بيزارند. به همين دليل بايد ياد بگيريد كه روي آنها حساب نكنيد. وقتي با آن‌هاييد بايد هميشه روي خودتان حساب كنيد. اصلا اگر اين طوري هستيد آن‌ها با شما خواهند ماند. اگر نه به سرعت و با بي‌رحمي طرد خواهيد شد و تنها گذاشته خواهيد شد. آن‌ها به شكل نسبتا دارويني‌اي آن مادرِ بي‌رحم طبيعتند كه در نهايت فقط گونه‌هاي قوي‌تر را در دامانشان پناه خواهند داد. چون فرديت رشد يافته – هماني كه گينزبورگ به آن زيبايي در فضيلت‌هاي ناچيز درباره‌اش حرف مي‌زند به وفور، خودخواهي  هم مي‌آورد. چون كسي نمي‌تواند بگويد در نهايت كدام خطرناك‌تر يا غيرانساني‌تر است؛ فرديت‌هاي خودخواه يا فضيلت‌هاي كوتاه... مي‌دانيد چي مي‌خواهم بگويم؟

***

« حبيبه! بیا بريم سانتياگو د كومپستلا Santiago de compostela اگه تو بیاي منم ميآم». اين جايي كه سارا مي‌گويد يك جور زيارتگاه و مكاني تاريخي در شمال غرب اسپانياست. هر سال از نيمه‌هاي آوريل آدم‌ها از هر جاي دنيا راه مي‌افتند، خودشان را به يكي از چند نقطه‌اي كه در اروپا معلوم شده مي‌رسانند و از آن‌جا پاي پياده و منزل به منزل مي‌روند و مي‌روند تا برسند به سانتياگو د كومپستلا و در اين راه مثل هر سلوكي ممكن است هر بلايي سرشان بيايد. سارا دارد تعريف مي‌كند كه خانه دوستش كه يك پرنسس هلندي است به تصرف ساس‌ها درآمده چون شوهر او مسافر اين راه بوده و از منزلگاه‌هاي اين پياده‌رويِ سالكانه ممكن است آدم هر جور جك و جانور يا مرضي با خودش به خانه بياورد. شوهر پرنسس، ساس با خودش آورده كه نه مي بينيشان نه مي‌تواني ازشان خلاص شوي. فقط شب‌ها درمي‌آيند و خونت را مثل چي مي‌خورند. من دارم به موقعيتي كه سارا دارد توصيف مي‌كند فكر مي‌كنم. موقعيت‌هاي عجيبي كه فقط سارا ممكن است در آن‌ها قرار گرفته باشد و مثل هميشه آغشته به يك جور رئاليسم جادويي است. از آن‌هايي كه در فضاي مرطوب و خفه قصه‌هاي آمريكاي لاتين – كه سارا عاشقشان است- مي‌شود پيدايشان كرد. با خودم فكر مي‌كنم بد هم نيست آدم گاهي چنين ديوانگي‌هايي بكند و زير لب مي‌گويم «حشره را هيچ‌جوري نيستم. اگر حشره نبود يك كاريش مي‌شد كرد». بعد سارا با ذوق مي‌گويد « مياي بريم؟ اگر بياي من ميام» و من نگاهش مي‌كنم. چه قدر دوستش دارم! و چه قدر مي‌دانم كه ما هيچ‌وقت با هم نمي‌رويم سانتياگو د كومپستلا. خوبی سارا این است که وقتی هست وقتی کنارش هستی همه چیز خیلی شدنی و ممکن و در دسترس به نظر می رسد. همه چیز. از مسافرت به ماه تا عوض کردن دنیا تا یک آرایشگاه رفتن ساده و  فال قهوه. با سارا خوب مي‌شود آرزو كرد. خوب مي‌شود خیال‌پردازی كرد اما كاري نمي‌شود كرد و با این حال او دوستی است نادر که خیلی کم ممکن است شبیه‌اش را پیدا کنید. خیلی کم ممکن است با کسی این قدر احساس توانايي و اعتماد به نفس کنید و خيلي كم ممكن است با كسي اين قدر احساس ناتواني، عدم اعتماد به نفس و اشتباه بكنيد. چون كافي است كمي قوي نباشيد. كمي كم بياوريد. كمي هوس كنيد تكيه كنيد تا او با صراحتي سرد بهتان بگويد كه « اگر مي‌خواهي به فنا بروي خب حتما همين راه را ادامه بده اگر نه خودت را جمع كن اما انتظار نداشته باش من كاري برايت بكنم». به نظرم فرديت، شفقت آدم‌ها را كم مي‌كند و خرد آنها را تيز. اين مخلوقاتِ نادر را مدام بيشتر تحسين‌ مي‌كني و كمتر دوست‌ مي‌داري. يادم هست 6 سال پيش وقتي سارا زنگ زد و گفت دارد مي‌رود پاريس درس بخواند، درجا و همان پشت تلفن زدم زير گريه و او بلافاصله گفت «چرا غصه مي‌خوري عزيزم؟ مي‌آي اون‌‌جا و مي‌ريم دوتايي شهرو مي‌چرخيم. نمي‌دوني پاريس چه ارديبهشتي داره! عين شيرازه!» يكي ديگر از همان جمله‌ها. جمله‌هايي پر از برقِ فرديت. پاريس رفتم. ارديبهشت نبود. سارا هم نبود. افغانستان بود. برنامه‌اش جور نشد كه باشد. تاسفي هم نداشت بابتش. به نظرش يك بار بالاخره جور مي‌شود. مثل شيراز كه يك بار با هم رفتيم. اين را نگفتم بهتان؟ اين تنها كاري است كه من و سارا با هم انجام داديم. وقتي ايران بود. وقتي هنوز كمتر شاخص و بيشتر دوست‌داشتني بود."