شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۲

این طوری برای هر دومان آسان‌تر است

امروز توی راه پله‌ها بهم گفت از روزی که شروع کردی بی‌اعتنایی، شانه بالا انداختن، وقت حرف زدن توی چشمم نگاه نکردن و لبخند نزدن، پیش خودم گفتم می‌گذرد؛ مثل بقیه وقت‌ها بعد از دو روز هیچ کدام طاقت نمی‌آوریم و دوباره با یک شوخی من و لبخند تو همه‌چیز بر می‌گردد به جای اول. بعد که چند روز گذشت و دیدم تو مگر این‌که مجبور باشی از حدود من رد نمی‌شوی و به شوخی‌های‌م لبخند نمی‌زنی- راستی چطوری می‌توانی لبخند نزنی؟ من تا پیش از این هیچ وقت بدون لبخند نمی‌توانستم تصورت کنم- و جواب سوال‌های‌م را تلگرافی می‌دهی- این چند روز جواب‌های‌ت آن‌قدر مختصر بود که هی یادم می‌افتاد به جمله‌‌‌ی کلیدی‌ت make every word tell- فکر کردم ممکن نیست بدون تو بتوانم ادامه دهم. حالا که چند روز دیگر هم گذشته می‌دانی به چه نتیجه‌ای رسیده‌ام؟ فکر می‌کنم بدون تو می‌توانم. دارم به این فکر می‌کنم که آدمی که به این راحتی نزدیکان‌ش را کنار می‌گذارد را من اصلن نمی‌خواهم. نباید بخواهم. هنوز هم سخت است، اما بی‌اعتنایی‌ت و آرامش‌ت توی این چند روز بزرگ‌ترین کمک به من بود، اگر عصبی بودی، قهر می‌کردی و داد می‌زدی سعی می‌کردم همه چیز را همان‌طور که تو می‌خواهی تغییر دهم. الان نمی‌خواهم. نباید بخواهم. من این‌طور دوستی‌ای را نباید بخواهم.

دلم می‌خواست برای‌ش بگویم که چقدر برای من هم سخت است. چطور هر بار که یادم می‌آید در آینده دوست نخواهیم بود، دلم هری می‌ریزد و فکر می‌کنم این شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود. اما یک صدایی توی سرم می‌گوید "این نیز بگذرد" و من آن‌قدری تجربه کسب کرده‌ام که بدانم صدا راست می‌گوید. اما نگفتم. شانه بالا انداختم و از پله‌ها رفتم پایین.