پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

بهار

تهران‌م. رفته بودم پاریس تعطیلات، گفتم به جای استانبول یا دوبی از راه تهران برگردم کابل و این همیشه مساوی است با یکی دو روز تهران ماندن. امروز ظهر وقت دکتر داشتم برای کف پای‌م که انگار تا آخر عمر باید این پروسه‌ی عمل‌ کردن‌ش ادامه پیدا کند. توی نوبت نشسته بودم و  وول می‌خوردم و با کیندل‌م کتاب می‌خواندم که یک‌دفعه یادم آمد همشهری داستان شماره عید قرار بود امروز منتشر شود. حبیبه گفته بود یک چیزی در مورد من نوشته برای این شماره. 

رفتم از کیوسک روزنامه فروشی پایین ساختمان، یک شماره همشهری داستان بهار خریدم و آمدم بالا نشستم به خواندن. احساس عجیبی بود این که یک نوشته به نظرت  این‌ همه خوب باشد اما قاعدتن نتوانی در موردش بی‌طرفانه قضاوت کنی چون در مورد خودت است. با این همه بعد از خواندنش احساس کردم که  می‌توانم بی‌طرفانه قضاوت‌ش کنم، مستقل از بی‌رحمانه بودن‌ش :) نوشته‌ی خیلی خوبی بود؛ دلم می‌خواست می‌‌شد این‌جا هم‌خوان‌ش می‌کردم اما قواعد کپی‌رایت‌ش را نمی‌دانم. خلاصه این‌که حال و هوایِ بهار امسال من با یک نوشته‌ی خوبِ بی‌رحمانه‌ در مورد خودم شروع شد.