پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۹۱

نوروز 1392

لیست مهمان‌های مهمانی نوروز خانه‌مان را آماده کردم، نیم ساعت طول کشید تا سه خط متن ایمیل را نوشتم. می‌خواستم نوشته ریتم داشته باشد و قافیه‌ها جور دربیایند. نوشتم دور هم جمع شویم نوروز و تولد سوزان را جشن بگیریم and to welcome spring as well as two new colleagues. دلم می خواست که یک هم‌کارجدید بود که ریتم spring با colleague جور دربیاید. اما نمی‌شد، دو تا هم‌کار جدید داریم و به خاطر قافیه‌ی یک دعوت‌نامه نمی‌شود یکی‌شان را حذف کرد.

ایمیل را بالاخره فرستادم و تکیه دادم به صندلی و فکر کردم که من دارم رویایم را زندگی می‌کنم، که نوروز را یک سال در کابل جشن بگیرم. همان‌طور که نوروز تاجیکستان یک روز رویایم بود و بعد که رفتم هم تبدیل شد یکی از به‌ترین و رنگی‌ترین خاطره‌های زندگی‌م. از بهار کابل، نمی‌دانم به خاطر کدام عکس، نوشته، شعر یا ترانه‌ای، گل لاله یادم است؛ شاید هم فقط بهار مزار لاله داشته باشد. شاید یک وقتی سیدرضا محمدی هم‌چین شعری را برای‌م خوانده بود. آن موقع تصمیم داشت برود کابل و یک کافه بزند آن‌جا. رفت؟ کافه زد؟ چرا ازش هیچ خبری ندارم؟ یک چیز محوی در مورد یک کافه‌  که دیوارهای قرمز داشت و  خیلی سرد بود و نمی‌شد گرم‌ش کرد یادم است، نمی‌دانم نگرانی‌ش گرم کردن کافه بود یا واقعن بعدتر کافه‌ی زد و نمی‌شد هیچ‌ جوری گرم‌ش کرد، حتی نمی‌دانم این را از خودش شنیده بودم یا از یک دوست مشترک یا شاید هم خواب دیده‌ام؟ کلن من گذشته را همین‌جوری یادم می‌آید، ترتیب خاطرات جا به جا می‌شود و جزییات یادم نمی‌ماند، یک تصویر محو و مه‌آلود و داستان‌وار کلی یادم است، به قول حبیبه انگار در یک فضای رئالیسم جادویی زندگی کرده‌ام.

 دیروز از ساعت هفت و نیم توی فرودگاه بودم که بروم بامیان، بالاخره ساعت یک خبر دادند که به خاطر هوا پرواز کنسل است و نمی‌رویم بامیان.  بامیان کوهستانی‌است و هلی‌کوپتر هم پایین می‌پرد و اگر ابر باشد نمی‌تواند فرود بیاید.  برای یک پرواز نیم ساعته، ساعت شش بیدار شدم و پنج ساعت و نیم توی فرودگاه بودم. دیگر فرودگاه و تاخیر و کنسلی پرواز باعث نمی‌شود مثل روانی‌ها بشوم. عادت کرده‌ام. آدم به همه چیز عادت می‌کند.
 امروز صبح نیکلا رفت مأموریت چهار روزه. دیشب ساعت ده و نیم رفتم تا نیم ساعت ببینم‌ش برای خداحافظی. همین‌طور که داشت بطری شامپانْیْ را باز می‌کرد اشک توی چشم‌م جمع شد، فکر کردم اگر بر نگردد چی، اگر هلی‌کوپترشان را بزنند چی؟ اگر اتفاقی برای‌ش بیافتد چی. و بی‌هوا بوسیدم‌ش. داشت لیوان‌مان را پر می‌کرد، لیوان را گذاشت کنار و آغوش‌ش را باز کرد و من به جاي تمام این هشت ماهی که از آغوش‌ش طفره رفته بودم، همان‌جا ایستاده دور میز آشپزخانه در آغوش‌ش ماندم، سرم را توی گردن‌ش جا کردم و آن‌قدر در همان وضعیت ماندم که راننده زنگ زد که جلوی در منتظرم است، این یعنی نیم ساعت گذشته بود.

راضی‌م. با خودم در صلح‌م و صبح تا شب با خودم سر جنگ ندارم. احتمالن یک بخشی‌ش به سی و یک ساله بودن بستگی دارد و یک بخشی‌ش از لطف این کشوراست که به‌م یاد داده که لازم نیست علاوه بر فشارهای بیرونی، آدم خودش هم به خودش سخت بگیرد.