چهارشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۱

The luxury of choice

یک راه جدید یاد گرفته‌ام برای این‌که حالم به‌تر شود وقتی از کارم خیلی خسته‌ام یا خیلی عصبانی: روی اینترنت می‌گردم و برای پست جدیدی اپلای می‌کنم، بسته به حالم، برای آژانس‌های دیگر سازمان  یا در سازمان‌های دیگر در داخل همین کابل اپلای می‌کنم. بستگی به این دارد که از افغانستان و مشکلات‌ش- که مگر کدام کشور ندارد- خسته شده باشم  یا از سازمان‌مان و سیستم و  نوع کار خودمان خسته شده باشم. سودان، رواندا، کنگو، تاجیکستان، قرقیزستان، ژنو... در شعاع کمابیش محدود عرض جغرفیایی که  ساعت‌های‌ش خیلی با ایران و اروپا فرق نکند. دوری برای من این نیست که چند ساعته می‌رسی آن‌جا، این است که وقتی فرانسه یا ایران روز باشند،‌ آن‌جا شب باشد. مثلن هیچ وقت امریکای شمالی و جنوبی یا در آسیا از پاکستان به آن طرف اپلای نمی‌کنم. 

حتی به جواب هم احتیاج ندارم، همین که کلیک می‌کنم و ایمیل را می‌فرستم حالم به طور ناگهانی خوب می‌شود. گاهی وقت‌ها جواب‌های مثبت می‌گیرم . این‌ جواب‌های مثبت را سیو می‌کنم  و گاهی به جای اپلای کردن برای یک شغل جدید، به این جواب‌ها نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که می‌روم اگر بخواهم. می‌توانم با آرامش بگویم من خسته شده‌ام، دیگر نمی‌توانم.  و بعد بروم چمدان‌م را جمع کنم و بروم.  این فکر باعث می‌شود  همه‌چیز  قابل تحمل‌تر شود، به نظرم آدم باید سوپاپ اطمینان برای همه‌ی نقش‌های زندگی‌شان داشته باشد (بیچاره پدر و مادرها). توی ذهن من این‌که بدانی ته‌ش می‌توانی راه‌ت را بکشی و بروی، بزرگ‌ترین لاگژری است که یک آدم می‌تواند داشته باشد.