شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

Don't raise a sword against darkness; lit a light

روز تعطیل آخر هفته آمده‌‌ام سر کار.  تصمیم گرفته‌ام امسال را به جای پنج روز شش روز در هفته کار کنم. با پنج روز به هیچ کاری نمی‌رسم و همیشه هم فکر می‌کنم از همه چیز عقب‌م و این احساس عقب بوندن از خودم آن‌قدری به‌م استرس وارد می‌کند که بعضی وقت‌ها ساعت‌ها می‌گذرد و هیچ‌کاری نمی‌کنم این‌قدر که دور خودم می‌چرخم.

البته دلم می‌خواست این یک روز اضافی را که به دست آورده‌ام به جای این‌که بیایم دفتر، بروم کتاب‌خانه‌ی عمارت شش‌درک که به‌ترین کتاب‌خانه‌ی حوزه‌ی کاری ما در افغانستان (شاید هم کلن در آسیای میانه) است. این یک روز را می‌خواستم بگذارم برای مقاله نوشتن، برنامه ریزی کردن، خواندن و ویراستاری یکی دو کتابی که قرار است در چند ماه آینده چاپ کنیم. دیوید قرار است متن انگلیسی را بخواند و ویراستاری کند. احتمالن بقیه‌ی سازمان‌ها در این شرایط به یک آدم بیرونی پول می‌دهند تا این کارها را کند، اما ما پول‌ش را نداریم. من گفتم من هم متن فارسی را می‌خوانم و ویراستاری می‌کنم، دیوید گفت که مهم نیست متن دری، به خودت زحمت نده. گفتم خودم هم همین‌طوری فکر کردم که مگر کدام یکی از پارتنر‌های مهم ما قرار است کتاب را به دری بخوانند. اما وقتی ترجمه‌ها را دیدم حیف‌م آمد که کتاب ویراستاری نشود. مقاله‌های ترجمه شده غلط‌های بد دستوری دارند. دیوید گفت که بچه‌ها حساس‌ند به این‌که تو متن‌شان را ویراستاری کنی، چون ایرانی هستی، انگار بگویی ایرانی‌ها به‌ترند در متن فارسی. گفتم اصلن مقایسه‌ی کلی ایرانی‌ها و افغان‌ها نیست، من حساس‌م به ویراستاری. شخصی است. بعدش هم این کشور نزدیک به چهل سال در جنگ بوده، در این مدت سنت ادبیات نوشتاری‌ نداشته. هیچ کس توقع ندارد که مقاله‌ها یا حتی نامه‌های اداری در این کشور بدون غلط دستوری- یا دیکته‌ای- نوشته شوند. گفتم خودم با بچه‌ها حرف می‌زنم.

با کلینتون حرف می‌زدیم در مورد نتیجه‌ي کار در افغانستان به این شکلی که در حال حاضر است؛ گفت من چهل و پنج ساله‌م و حتی تا دو سال پیش هم کلی امیدوار بودم، تو چطوری توی این سن این‌قدر سینیکال هستی نسبت به همه چیز. اصلن چطور می‌توانی این‌قدر بدگمان باشی نسبت به نتیجه‌ی کار و این‌همه انرژی داشته باشی. آدم اگر تو را نشناسد، از دور که ببیندت فکر می‌کند این زن انگار برای نجات جهان راه حل دارد که خسته نمی‌شود و نمی‌نشیند. گفت من دعواهای‌ت را با روسای‌ت دیده‌ام، چطور ممکن برای کارهایی که به نتیجه‌شان ایمان نداشته باشی موقعیت شغلی خودت را به خطر بیاندازی. شانه بالا انداختم، خودم هم نمی‌دانم از کی این‌ همه نا امید شدم نسبت به نتیجه و چرا هنوز شبیه همان آدم امیدوار شانزده ساله رفتار می‌کنم. شاید رفتارهایم صرفن از روی عادت باشد.

ساعت سه است. کتاب‌خانه‌ی عمارت شش درک  از صبح می‌خواندم. دیگر نمی‌توانم بمانم.