شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری

به : احسان بیکا

چهارشنبه شب- خانه‌ای در یکی از خیابان‌های فرعیِ وزیراکبرخان کابل، بهمن ماه سال نود و یک

خانه یکی از آن خانه‌های مهتابی دار است، یک مهتابی که پنجره‌های بلند و بزرگ اتاق نشیمن به‌ش باز می‌شوند. وارد که می‌شوی اولین فضا یک فضای مستطیل بزرگ  است که با یک دکور چوبی به ناهارخوری و نشیمن تقسیم شده که به هم راه دارند. میز ناهار خوری هشت نفره تقریبن تمام فضای  ناهار خوری را گرفته. یک سمت طول میز دکوری است که ناهارخوری را از اتاق نشیمن جدا می‌کند و سمت دیگرش یک دکور چوبی توی دیوار است که تاقچه تاقچه کرده‌اند و  تو‌ي‌ش از انواع و اقسام ظروف تا خوردنی‌های صبحانه مثل مربا و عسل  گذاشته‌اند. یک سر دیگر فضا هم که عرض آن‌طرفی میز است  به در  آشپزخانه  می‌رسد. نمی‌دانم چرا دارم فضا را این‌قدر دقیق توصیف می‌کنم. آن‌ روز که نشسته بودم توی اتاق نشیمن جلوی شومینه و از فضای نیم تاریک نشیمن مهتابی را نگاه می‌کردم با میز و صندلی‌های تابستانی و منقل‌های کباب و به صداهای توی آشپزخانه گوش می‌کردم وقتی مرد داشت قهوه درست می‌کرد، فکر کردم این آرامش و فضای این خانه و این نشیمن نیمه تاریک و خودم را که پاهای‌م را جمع کرده‌م روی مبل باید ثبت کنم توی ذهنم. می‌پرد این چیزها. آدم یادش می‌رود که چه چیزهایی خیلی خوب و چه چیزهای خیلی بدی را تجربه کرده و  لعنتی همه‌شان می‌گذرند،‌ خوب یا بد.

تلفن‌ به دست وارد می‌شوم، لیزا پشت تلفن دارد گریه می‌کند و من با این‌که نیم ساعت دیر کرده‌ام نمی‌توانم تلفنم را قطع کنم و با میزبانم روبوسی کنم. با حرکات صورت‌‌م عذرخواهی می‌کنم، او پالتوم را می‌گیرد و راهی اتاق نشیمن‌م می‌کند. روی یکی از مبل‌های تکی می‌نشینم-  نمی‌خواهم  وقتی با تلفن حرف می‌زنم و وقتی کنترلی روی اوضاع ندارم بیاید کنار دستم بنشیند و مثلن بغل‌م کند- و به حرف زدن با لیزا که دارد پشت تلفن گریه می کند ادامه‌ می‌دهم: نه عزیز دلم. درست می‌شود، الان کجایی؟ می‌خواهی بیایم؟ کارت مگر تا چه ساعتی طول می‌کشد، الان ساعت نه و نیم است؟ باشه فردا. فردا می‌بینیم هم‌دیگر را.  آخر چطور می‌خواهی هنوز بمانی دفتر...- میزبان با قهوه عربی سر می‌رسد. می‌گذارد روی میز جلو و بهم لبخند می‌زند. جواب لبخندش دوباره عذرخواهی با اشاره من است. بالاخره خداحافظی می‌کنم. از رفتار تیم معلوم است که باید باج بدهم. قرار ساعت هفت را کرده‌ام نه. به جای نه هم نه و نیم رسیده‌ام. خودش هم از دیروز سرما خورده و توی رختخواب بوده.
می‌گوید:  معلوم است زیادی پاریس زندگی کرده‌ای، دیگر نمی‌توانی مثل یک آدم معمولی فقط بعضی از شب‌ها بروی بیرون یا به همین یک قرار قانع شوی. می‌گویم قرار قبلی‌م برای درس خواندن بوده. حالا دوباره توی آشپزخانه است و من پاهای‌م را جمع کرده‌ام توی شکم‌م و دارم به صدای سوختن چوب توی شومینه گوش می‌کنم.

کیک پرتقالی دست‌پخت آشپزش را می‌گذارد روی میز و می‌گوید بچه‌ها آمدند دنبال‌م که برویم بیرون. گفتم سرما خورده‌ام و نمی‌آیم. حالا وقتی برگردند و ببینند تو این‌جایی مسخره بازی در می‌آورند. هم‌خانه‌ای های‌ش را می‌گوید، یکی بریتیش و یکی لهستانی که هردوشان فارسی را با لهجه‌ی تهرانی حرف می‌زنند. داریم در مورد سختی کار‌حرف می‌زنیم. به عبارتی سختی کار آن‌ها. می‌گوید من خیلی زیاد مرگ دیده‌ام، دیگر تحمل کار آن‌قدر سخت را ندارم، دیدن فقر مردمی که برای‌شان کار می‌کنم را هنوز می‌توانم تحمل کنم اما جنگ و مرگ را نه. سخت‌ترینش مال دوره‌ی ماموریتم در عراق است.  من کارشناس اقتصادی هستم و با بخش پزشک قانونی هم هیچ ربطی ندارم، اما فلوجه که بودم این‌قدر مرده‌‌های بی سر و دست و پا بود که برای چند روز همه‌مان مجبور شدیم برای بخش پزشک قانونی‌مان کار کنیم. اوایل کار خیلی سعی می‌کردیم سر و بدن بدون سر را با هم جور کنیم و بعد بگذاریم توی گونی، بعد دیدیم تقریبن غیر ممکن است، دیگر خیلی تلاش نمی‌کردیم که مطمئن شویم آیا این دست یا پا یا سر مال همان بدن است فقط سعی می‌کردیم پازل را کامل کنیم.
جاشوا و پیوتر از در پشتی خانه سر می رسند. جاشوا می‌رود روی میز و ادای رقصیدن در می‌آورد و دارد می‌گوید آره می‌بینم چقدر مریضی. سارا قرار بود بیاید که با ما نیامدی. تیم بلند می شود می‌رود توی آشپزخانه و من پاهایم را دوباره جمع کرده‌ام روی مبل و زوم کرده‌ام روی سوختن چوب‌ها. جاشوا  از روی میز آمده پایین و دارد تلاش می‌کند سیستم صوتی را راه بیاندازند. می‌پرسد هی سارا تو از این چیزها سر در می‌آوری؟ به شوخی می‌گویم نه الزامن اما خب I'm smart, I can take a look if you want   و بلند می‌شوم که نگاه کنم، که یک‌دفعه هر سه‌تای‌‌شان  شروع می‌کنند به سجده‌های نمایشی کردن به من  و با سر و صدا خندیدن oh yes, racist Iranian   به نظر می‌رسد این نمایشی‌ است که قبلن هم اجرا کرده‌اند، خیلی هماهنگ دارند سجده می‌کنند، دست‌ها‌ی‌شان را دراز می‌کنند شبیه سجده‌های رومی‌های باستانمی‌گویم  چه ربطی به نژادپرستی دارد، چون گفته‌ام باهوش‌م؟ پیوتر می‌گوید اوکی تصحیح می‌کنیم:  pretentious Iranians. معلوم است به جز من زیاد ایرانی  دیده‌اند و این نتیجه‌ گیری کلی‌شان است.


 راننده زنگ می‌زند، می‌پرسد بروم یا بمانم؟ ای وای یادم رفته بود بهش بگویم برود. ساعت یازده و نیم است. بهش می‌گویم نه الان می‌آیم. تیم تا جلوی در همراهی‌م می‌کند، وقت روبوسی خداحافظی، یک‌باره لب‌م را می‌بوسد. نمی‌توانم بایستم حرف بزنم.  بهش می‌گویم همین‌جا پاز کن.  بعدن باید حرف بزنیم.

مهمانی سفارت را نمی‌توانستم نروم. به خیلی‌ها قول داده بودم بروم، مخصوصن به میزبان. ساعت یازده و دقیقه مهمانی بودم. یک اتاق پیست رقص‌شان بود، یک اتاق بار بود بود، سالن بین دو اتاق فضای آن‌هایی که لیوان به دست حرف می‌زدند و بیرون توی تراس و توی نم نم باران سیگاری‌ها ایستاده بودند. اول از همه فردریک را دیدم، آمد بغلم کرد گفت   I like you a lot you and you know that but I hate you for what you are doing to Nico. btw where is your "touch of bling"? تم مهمانی این بود. کیف کوچک دستی میهمانی را نشان‌ش دادم، کیف برق برقی آبی نفتی که خوش‌بختانه به پیراهن سرمه‌ای‌ام می‌آمد و به جای این‌که به خاطر بلینگ‌م تابلو باشم بیش‌تر به نظر می‌رسید که "این دختره برای همه‌ی پیراهن‌های‌ش کیف مهمانی مناسب دارد توی کابل؟". آن یکی انتخاب‌م هم پوشیدن سوتین‌ی بود که بندش از نگین‌ است، اما برای آن باید لباسی می‌پوشیدم که دست کم یکی از بندهای سوتین‌م را نمایان کند. چون من مثل آن دختری که پیرهن نقره‌ای زرورقی پوشیده یا آن مردی که عینک بزرگی که دورتا دورش نگین‌های رنگی دارند پوشیده اعتماد به نفس پوشیدنa touch of bling واقعی را ندارم. از آن‌هایی هستم که توی مهمانی‌های بالماسکه محافظه کارترین لباس‌ها را می‌پوشم و توی عکس‌ها –اگر اصلن باشم- محافظه کارترین ژست‌ها را می‌گیرم. ساعت دارد از دوازده می‌گذرد و من می‌دانم که که به ساعت منع ورود و خروج نمی‌رسم و نمی‌توانم به راننده زنگ بزنم بیاید دنبالم.

ساناز روی مبل توی تراس و زیر باران و در تاریکی نشسته با چند نفر حرف می‌زند. می‌روم روی دسته‌ی مبل می‌نشینم کنارش، بی این‌که وارد بحث بشوم. فقط می‌خواهم کنارش بنشینم. دلم برای‌ش تنگ شده. یک ماه او تعطیلات بوده، یک ماه من و دو ماه است هم‌دیگر را ندیده‌ایم و یک سال دیگر معلوم نیست هر کدام‌مان کجا باشیم و ساناز یکی از خیلی معدود دوستان نزدیک دختر من توی کابل است . فضای خیلی مردانه‌ی خارجی‌های کابل فقط برای مردها سخت نیست، برای ما زن‌ها هم سخت است. زن‌ها هم معمولن دوست دختر نزدیک ندارند. مثل همه‌ی ایرانی‌هایی که در کابل می‌شناسم، دو ملیت دارد و با آن یکی ملیت‌ش دارد این‌جا کار می‌کند، فکرش را که می‌کنم تنها ایرانی تک ملیتی که در کابل می‌شناسم خودم هستم. یک وقتی هم‌ از دردسرهای‌ این‌جا ایرانی بودن بنویسم. خلاصه‌ش این است که تقریبن همه به طور تلویحی فکر می‌کنند جاسوسی مگر این‌که عکس‌ش ثابت شود که آن هم غیر ممکن است. بعضی‌ها با یک شوخی از کنارش رد می‌شوند و بعضی‌ها با شک.

شب به حرف زدن با آدم‌ها می‌گذرد و ساعت چهار دیگر نمی‌توانم روی پا بایستم از خستگی و خواب. مهمانی‌های این‌طوری باعث می‌شود آدم یادش برود دارد کابل زندگی می‌کند با همه‌ی محدودیت‌های‌ش. البته تعداد‌شان خیلی زیاد نیست و این‌ حس این‌که همه انگار دارند تلاش می‌کنند از چیزی فرار کنند یا ثابت کنند که کابل هم می‌شود این‌طوری زندگی کرد، یک جوری اغراق آمیز و مذبوحانه می‌کند همه چیز را. باید بروم خانه. باید از یکی که ماشین ضد گلوله دارد بخواهم راننده‌ش را بفرستد دنبالم. همین که دارم بعد از ساعت منع ورود و خروج می‌روم خانه اشتباهی است که شاید فقط سالی یک‌بارش غیر قابل چشم‌پوشی باشد اما سوار ماشین soft skin شدن، همین یک‌بارش هم قابل چشم‌پوشی نیست. بالاخره با ماشین سفارت استرلیا می‌روم خانه. نگهبان را با شرمندگی بیدار می‌کنم و لخ لخ کنان خودم را می‌رسانم به اتاقم در طبقه‌ی سوم. وقتی روی تخت دراز می‌کشم  ساعت پنج است.  موبایل‌م را برمی‌دارم تا سایلنت کنم و ساعت را کوک کنم برای فردا، هیچ‌کدام‌ش را نمی‌رسم، موبایل در دست خوابم می‌برد. ساعت شش راننده زنگ می‌زند که مگر نمی‌روی فرودگاه؟ جلوی در منتظرت‌م.

 ***

پنج‌شنبه صبح فرودگاه کابل-
ساعت شش و نیم فرودگاه بوده‌ام که ساعت هفت پرواز کنیم. طول پرواز نیم ساعت است. حالا ساعت هشت می‌گویند ساعت هشت و نمی خبر می‌دهند که می‌پریم یا نه. به خاطر شرایط امنیتی ممکن است پرواز کنسل شود.  بالاخره ساعت هشت و نیم‌ می‌گویند که پرواز می‌کنیم و پنج دقیقه بعد هر دوازده نفرمان توی هلی‌کوپتر نشسته‌ایم و کمربندهای‌مان را بسته‌ایم. من از پرواز با هلی‌ کوپتر متنفرم  اما از هواپیما‌های کوچک‌مان که مثل مینی‌بوس سر راه مسافر سوار می‌کنند و برای یک مسیر نیم ساعته باید شش ساعت توی هواپیما بنشینی متنفرترم. این ماموریت اما هواپیما ندارد، هلی‌کوپترهم استثنائن گذاشته اند. اگر نفر اول سازمان در افغانستان همراه ما نبود، باید با یک سیرک متشکل از یک کاروان دو ماشینه با چهار اسکورت ارتش و پلیس توی جاده یک مسیر دو ساعته را می‌رفتیم. اما چنین سیرکی برای آدمی به این مهمی خیلی خطرناک است. گوشی‌ها را می‌دهند که بگذاریم روی گوش‌مان و صدای بال کرمان نکند، اما خیلی فرقی نمی‌کند. هلی‌کوپتر‌های ما با هلی کوپترهای تفریحی مسلمن فرق می‌کنند، من سوار جور دیگری از هلی‌کوپتر نشده‌ام، اما می‌دانم که باید فرق کند که مردم حاضرند برای‌ش پول بدهند. این‌هایی که ما باهاش در افغانستان جا به جا می‌شویم، داخل‌ش شکل یک استوانه است که دو طرف‌ش دو سکوی فلزی است و تو روی سکوی فلزی یخ زده می‌نشینی و صدای بال کرت می‌کند و این‌قدر تکان می‌خوری تا برسی به مقصد. تا حالا عقب وانت نشسته‌اید توی مسیر سنگ‌لاخ مالرو؟ همان طوری‌ است. چهل دقیقه است توی هواییم، چشمان‌م را باز می‌کنم می‌بینم همه دارند از پنجره‌ها به بیرون نگاه می‌کنند. اتفاقی افتاده؟ به خاطر صدا و گوشی‌ها نمی‌توانیم با هم حرف بزنیم، حداکثر زبان اشاره. پایین را نگاه می‌کنم. به نظر می‌رسد اطراف کابل‌یم دوباره. هی دوباره نزدیک‌تر می‌شویم به شهر. شک می‌کنم، می‌گویم شاید شهر دیگری هم باشد در افغانستان این‌قدر بزرگ و این‌قدر شبیه کابل. اما جایی که ما باید می‌رفتیم یک شهرستان چند ده هزار نفری می‌بایست باشد.  هلی‌کوپتر دارد فرود می‌آید. فرودگاه کابل را خیلی خوب می‌شناسم، برگشته‌ایم کابل. هیچ وقت جزییات را نمی‌گویند. کلیت‌ش این است که یک ساعت در هوا بودیم و به خاطر شرایط امنیتی ننشستیم، شرایط امنیتی یعنی احتمال حمله یا عملیات انتحاری. ساعت نه و نیم می‌نشینیم کابل.
 به رییسم‌ اس‌ام‌اس می‌زنم که : ماموریت انجام نشد. یک ساعت توی هوا بودیم بعد هم دوباره نشستیم کابل. اما نیمه‌ی پر لیوان این است که من می‌توانم یکی- دوساعت بخوابم. می‌گوید بخواب اصلن لازم نیست بیایی سر کار.
 ساعت ده تا یازده می‌رویم با همان‌ آدم‌هایی که قرار بوده ماموریت برویم، حرف می‌زنیم، اسمش این است: "جلسه‌ی اضطراری". ساعت دوازده می‌رسم خانه و تا ساعت یک می‌خوابم و ساعت یک و نیم پشت میزم هستم در دفتر تا گزارش‌هایی که ددلاین‌شان امروز است را بفرستم. گاز بخاری تمام شده و من حتی انرژی ندارم که بروم پایین بگویم بیایند کپسول را عوض کنند.
یکی یکی شروع می‌کنم اس‌ام‌اس‌ها و تلفن‌های جواب نداده را جواب می‌دهم. اول کاری‌ها را جواب می‌دهم. تیم پیغام داده که می‌خواهی حرف بزنیم؟ می‌گویم نه. تو برو تعطیلات و برگرد بعد هم من می‌روم تعطیلات و بر می‌گردم و بعد حرف می‌زنیم. می‌گوید نه، باید امشب بیایی. ساعت هفت با هلن قرار دارم و بعدش قرار است بروم مهمانی ولنتاین اتحادیه اروپا. به آلیس و نیکلا قول داده‌ام. می‌گویم باشد ساعت  نه می‌آیم اما یک ساعت بیش‌تر نمی‌توانم بمانم.
ساعت شش و نیم از دفتر بیرون می‌آیم، ساعت هفت دوش گرفته‌ام و لباس‌ پوشیده‌ام و ساعت هفت و ده دقیقه سرقرارم با هلن نشسته‌ایم و داریم در مورد پروژه‌مان حرف می‌زنیم.

نه تا ده نشسته‌ام روی مبل یکی از خانه‌های صلیب سرخ، جلوی شومینه و سر تکان می‌دهم. بی‌خوابی باعث شده هیچ چیزی برای‌م  مهم نباشد. یک جور مستی عجیبی است مستی ناشی از بی‌خوابی. تیم دارد سرزنش‌م می‌کند، بهم می‌گوید اگر دوستم نداشتی باید همان اول به‌م می‌گفتی. بعضی وقت‌ها فقط دهانش تکان می‌خورد و نمی‌شنوم چه می‌گوید. پیش خودم فکر می‌کنم من چرا این‌جا هستم؟ چرا بلد نیستم نه بگویم؟ چرا نمی‌روم خانه بخوابم؟ چرا بعدش قرار است بروم مهمانی؟ اصلن مهمانی یعنی چی وقتی صد نفر آدم توی هم بلولند و تو فقط پنج نفرشان را به عنوان دوست می‌شناسی، با بقیه فقط باید به خاطر ادب احوال‌پرسی کنی و از کار حرف بزنی و این‌که چند ماه یا چند سال است افغانستانی‌ و قبل‌ش کدام کشور جنگ زده بوده‌ای و بعد هم کارت ویزیت رد و بدل کنی اگر تا به حال با هم کار نکرده‌اید، که چی؟ چرا همه‌ش با همان آدم‌هایی که کار می‌کنیم می‌رویم مهمانی؟ چرا همه‌مان این‌طوری توی هم می‌لولیم توی کابل؟ با هم کار می‌کنیم، زندگی می‌کنیم، عاشقی می‌کنیم، می‌خوابیم. تیم صدای‌ش را بلند می‌کند، می‌گوید دارم باهات حرف می‌زنم، چرا جواب نمی‌دهی؟ نمی‌شنیدم چی داشت می‌گفت، لب‌ش تکان می‌خورد فقط این چند دقیقه‌ی آخر. جمله‌ی آخر گفتگوی ذهنی‌م را به عنوان جواب به‌ش می‌دهم: چرا همه‌مان این‌طوری توی هم می‌لولیم توی کابل؟ با هم کار می‌کنیم، زندگی می‌کنیم، عاشق همی‌شویم...می‌گوید چرا یک ماه پیش بهم نگفتی که مرا دوست نداری و نمی‌خواهی رابطه‌ای را شروع کنی؟ می‌گویم گویم کی دقیقن؟ مگر تو از من پرسیدی؟ نمی‌دانم چه جوابی می‌دهد. اصلن نمی‌شنوم بیشتر از چهل و هشت ساعت است که درست نخوابیدم و از دیشب گیج‌م. صفحه‌ی تلفن‌ سایلنت‌م دارد روشن و خاموش می‌شود و اسم نیکلا روی‌ش ظاهر می‌شود. می‌گویم اجازه هست تلفنم را جواب بدهم؟ بهش برمی‌خورد، می‌گوید همین یک‌ساعت هم این‌جا نیستی. به نیکلا می‌گویم من از خستگی دارم می‌میرم. نمی‌آیم مهمانی. می‌خواهم بروم بخوابم. خوبی‌ش این است که تیم فرانسه حرف نمی‌زند و نمی‌داند که مهمانی را کنسل کرده‌ام. فکر می‌کند باید بروم. نیکلا می‌گوید باشد. عجیب است به این راحتی قبول کرده. ده دقیقه بعد ساناز زنگ می‌زند، با تلفن نیکلا. می‌گوید آلیس گفته می‌آیی. پس کجایی؟ من یازده و نیم منع ورود و خروج دارم، بیا قبل از این‌که بروم. می‌دانم نیکلا راه افتاده به همه‌ی آدم‌هایی که مرا می‌شناسند گفته بهم زنگ بزنند. بعد ویلیام زنگ می‌زند. ده دقیقه بعد هم فردریک . بالاخره به فردریک می‌گویم باشد می‌آیم، می‌گوید خب من آمده‌ام همین‌جا جلوی درم. با تعجب می‌گویم کجا؟ - آدم توی این شهر زندگی خصوصی ندارد اصلن- می‌گوید راستی این روزها زیاد می‌آیی صلیب سرخ، چه خبر است آنجا؟ به‌ش می‌گویم شات آپ، پنج دقیقه‌ی دیگر جلوی درم.

از پست‌های بازرسی اتحادیه‌ی اروپا که می‌گذریم از خواب‌آلودگی چشم‌م تار می‌بیند. در پست‌های بازرسی اول ماشین را با سگ می‌گردند، صد متر آن‌طرف‌تر دوباره ماشین را با سگ می‌گردند، ماشین پلاک قرمزِ ضدِ گلوله را در پست‌های بازرسی به فاصله‌ی صد متر سه بار با سگ می‌گردند، پی مواد منفجره. بعد می‌رسد به کارت‌های‌مان، دوبار کارت‌ها را چک می‌کنند. نمی‌دانم این حد  ترس را می‌رساند یا این واقعیت ساده که فرض می‌کنند هیچ کدام‌ از گشتن‌ها به قدر کافی خوب انجام نمی‌شود که به تنهایی کافی محسوب شوند. ساعت ده و نیم می‌رسیم به جشن‌شان توی پناه‌گاه. این‌جا خیلی‌ها مهمانی‌ها را توی پناه‌گاه می‌گیرند تا  اگر حلمه ‌شود این همه آدم ناغافل توی یک فضای ناامن گیر نیافتند. مثل یک خواب‌زده راه می‌روم، لبخند می‌زنم و شراب سفید می‌نوشم و آدم‌ها و مهمانی را از بالا نگاه می‌کنم و به نظرم بیش‌تر از همیشه داریم توی هم می لولیم. فردریک و نیکلا مثل دو تا بادی‌گارد دو طرف‌م چسبیده‌اند  تا با هیچ مرد دیگری بیش‌تر از دو- سه دقیقه حرف نزنم. مدام احساس می‌کنم الان ایستاده یا نشسته خوابم می‌برد و آخر هم سر ساعت دوازده توی ماشین، نشسته خوابم می‌برد.