یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۱

از دوستی

بعضی وقت‌ها از ندانم کاری‌های خودم در روابط اجتماعی شوکه می‌شوم، یعنی چطوری می‌شود توی این سن - آن هم منی که  معتقدم باید برای همه چیز فرمول داشت و همه‌ی رفتارهای اجتماعی و آدم‌ها را کتگورایز می‌کنم - هنوز ندانم در فلان موقعیت چطور باید رفتار کرد. می‌دانم که آدم‌ها و شرایط با هم فرق می‌کنند، اما فکر می‌کنم باید یک فرمول  رفتاری دیفالت برای هر سری از موقعیت‌ها داشته باشی که پایه را بگذاری روی آن، بعد اگر دل‌ت خواست با طمانیه و حوصله موقعیت و فرد را بسنجی و کمی رفتارت را این‌ طرف و آن‌طرف کنی اما کلیت همان فرمول از پیش تعیین شده است که در نتیجه‌ي تجربه به دست می‌آوری.

مثال‌ش و موضوعی که ذهن‌م را مشغول کرده این است که چطوری مردی را که نمی‌خواهی باهاش دوست  نزدیک شوی، به‌ش این را بگویی. این در مورد همه اتفاق نمی‌افتد، یک سری از آدم‌ها را که کلن از کنار هم‌دیگر رد می‌شویم، یک سری دیگر را هم که صریح هستند- خیلی محدود-  پیش‌نهاد می‌دهند و تو با صراحت رد می‌کنی (خوش‌بختانه نگران کم آوردن در صراحت نیستم). یک دسته‌ای هستند، که آدم‌های باحالی هستند، می‌خواهی باهاشان دوست باشی، اما در یک سطح محدودی، مثلن نمی‌خواهی دوست پسرت باشند یا باهاشان بخوابی. این آدم‌ها را چون برای یک رابطه‌ی دوستی دورادور یا نزدیک اما محدود ازشان خو‌ش‌ت می‌آید نمی‌توانی به روش گروه اول دو در کنی، مثلن تلفن و ایمیل جواب ندهی و این‌ها، از طرفی صریح هم نیستند و به جای این‌که به‌ت بگویند ببین بیا دوست دختر من شو، یا بیا با من بخواب، شام دعوت‌ت می‌کنند یا دعوت‌ت می‌کنند خانه‌شان برای این‌که با هم آشپزی کنید یا مثلن بروید بولینگ بازی کنید. شما باشید چه جوابی می‌دهید به این دعوت‌ها؟ آدم یا رد می‌کند و می‌گوید فلان روز وقت ندارد (که این صرفن پاک کردن صورت مساله است چون مجبوری بگویی همه‌ی روزهای چند ماه آینده وقت نداری) یا  نه نمی‌گویی و بعد از دو سه بار نه گفتن بالاخره می‌روید با طرف شام می‌خورید یا بولینگ بازی می‌کنید. 

با مهزاد یک بحث خیلی قدیمی در مورد این شرایط داریم که طی آن مهزاد من را متهم می‌کند که مردها را برای مدت خیلی طولانی بازی می‌دهم و می‌برم تا لب چشمه، تشنه... و معطل‌شان را می‌کنم و باعث می‌شوم که رابطه‌ی دیگری هم شروع نکنند این‌قدر که فکر می‌کنند این دختره بالاخره بله می‌گوید و بالاخره تن به رابطه می‌دهد. خب من قبول ندارم این را، همیشه هم گفته‌ام که من گرگ دهن‌آلوده‌ی یوسف ندریده‌م در این موارد. توضیح‌م این است که  وقتی کسی تو را برای شام دعوت می‌کند یا مثلن برای‌ت هی هدیه می‌خرد -با این‌که مطمئن هستی هدف‌ش شروع یک رابطه است- اما تا وقتی که به صراحت پیش‌نهادی نداده، نمی‌توانی به صراحت نه بگویی. مثلن من نمی‌توانم در جواب یک دعوت کنسرت یا یک هدیه بگویم، ببین من باهات نمی‌خوابما. یا من باهات دوست نمی‌شوم‌ها. خب پس راه حل‌ش چیست؟ اتفاقی که می‌افتد این است که با طرف وارد یک رابطه‌ی عجیب‌ و غریب می‌شوم (حتی اگر در یک رابطه‌ی ثابت و چند ساله با یکی دیگر بوده باشم) و به قول مهزاد تا ماه‌ها و حتی شده سال‌ها دنبال خودم می‌کشانم‌ش. نیکیتا معتقد است که من بدون استثنا با هر کس به طرفم می‌آید این کار را می‌کند و بعضی‌ها را به طور بی‌رحمانه‌ی خیلی طولانی پادرهوا نگه می‌دارم؛ مثلن نیکلا. و عصبانی می‌شود که اگر نمی‌خواستی باهاش دوست شوی پس چرا یک‌سال و نیم دنبال خودت کشاندی‌ش تا بالاخره بگویی نه، از اول می‌گفتی نه. اما خب وقتی کسی از من سوال Yes/NO نمی‌پرسد، من چطوری نه بگویم؟ نیکلا خودش  می‌گوید که اولین بار که شام دعوت‌م کرده و بعد به کنسرت،‌ کلی خوش‌حال شده که من قبول کرده‌ام، چون به نظرش این یک جور جواب مثبت بوده. اما آیا این مسخره نیست که یکی را که تازه شناخته‌اید به کنسرت دعوت‌تان می‌کند و شما در جواب بگویید: نه نمی‌آیم، چون تصمیم ندارم باهات بخوابم؟ به نظر من هست.

 این‌که این اتفاق مدام برای من می‌افتد کم کم به من ثابت کرده که بخشی‌ش تقصیر خودم است و احتمالن مهزاد تا حدی حق دارد. اما نمی‌دانم از کجای قضیه اشتباه می‌کنم. مثلن هفته‌ی پیش مهمانی بوده، میزبان که تازه یک هفته بوده من را می‌شناخته به من گفته می‌خواهی دو سه ساعت زودتر بیایی و به من کمک کنی و اختلاط کنیم در مورد زندگی؟ من همه گفته‌ام بله، هم از روی ادب و هم به خاطر این‌که طرف آدم با حال و دوست داشتنی است و دوست داشته‌ام که با هم آشپزی کنیم و او برای‌م جریان ربوده شدن دو ماه پیش‌ش را  تعریف کند و از ماموریت عراق‌ش بگوید. بعد اما برای فلان دوست‌ مشترک‌مان که ما را به هم معرفی کرده، معتقد است معنی این کار من این است که من چراغ سبز نشان داده‌‌ام. چی‌کار می‌کردم؟ می‌گفتم نه نمی‌توانم بیایم کمک‌ت کنم وقتی سی تا مهمان داری و فقط برای شام می‌آیم؟ من توی آن مهمانی حتی با خودم دیت هم برده‌ام، یعنی از طرف اجازه گرفته‌ام و یک دوست‌م را هم با خودم آورده‌م (نه برای آشپزی- برای بعد که با مهمان‌های دیگر برسد)، دیگرچی‌کار باید می‌کردم؟ اما فایده نداشته و حالا از فردای‌ آن روز هی باید بهانه‌ بیاورم چون طرف می‌خواهد تمام عصر‌های‌م را با او بگذارنم.

یا دیشب، در حالی‌که از خستگی از حال مرگ بوده‌ام و آخر هفته‌‌ام را هم کار کرده‌ام و همه‌ی شب‌های هفته‌ی پیش هم بیرون بوده‌ام و کم خوابی دارم و تولد دوست‌م هم هست. بعد از ساعت‌ها کتاب‌خانه و قبل از این‌که بیایم خانه و آماده‌ شوم برای جشن تولد، رفته‌ام سر قراری که یک ماه است طرف را سر می‌دوانده‌ام ( از این که وقت ندارم و R&R بوده‌ام و تعطیلات می‌روم و ماموریت...) یک ساعت نشسته‌ام و همه‌ش خودم را سرزنش کرده‌ام که بلد نیستم نه بگویم و الان این آدم شش ماه است فکر می‌کند من بالاخره باهاش می‌خوابم و من حالا هم خسته‌ام و هزار تا کار دیگر دارم و راننده بیرون توی حیاط هتل منتظرم است و این دارد با مان لاس می‌زند. اما خب مرد با حالی است به هر حال، اگر لاس نزند حرف زدن باهاش برای‌م جالب است، توی جمع دوست‌ش دارم. چی‌کار کنم؟ آن‌قدر هم نزدیک نیستیم به هم و آن‌قدر هم محترم است که نمی‌توانم برگردم به‌ش بگویم ببین اگر هدف‌ت خوابیدن با من است یا دوست دختر می‌خواهی، من نیستم.
مساله این است که الان هم که دارم می‌نویسم دوباره دارم شک می‌کنم، شاید طرف می‌خواهد دوست معمولی باشد، فقط می‌خواهد نزدیک‌تر باشد و بیش‌تر -از آن‌چیزی که من می‌خواهم- هم‌دیگر را ببینیم. می‌بینید می‌گویم نمی‌شود برگشت به یکی که هیچ درخواست مستقمی نداده گفت دوست دختر نمی‌شوم؟ طرف شاید اصلن نخواهد، می‌خواهم بگویم فکر نکنید خیلی هم سرراست است. بعضی وقت‌ها واقعن نمی‌دانم کی چی می‌خواهد. شاید خودشان هم ندادند، فقط می‌دانم که افتاده‌ام توی رو دربایستی.

دقیقن یادم است از یکی این مساله برای‌م این‌قدر خودآگاه شد و بهش فعالانه فکر کردم: چند سال پیش توی دوشنبه، در یک جمع بزرگی گفته بودم چیزی که بیش‌تر از همهدلم برای‌ش تنگ شده یک هات چاکلت واقعی است، و اریک آخر مهمانی به‌م گفت که بیا برای‌ت هات چاکلت درست کنم. من هم رفتم و هات چاکلت واقعی درست کرد و بعدش هم کتاب‌های بی‌نظیرش را نگاه کردیم و فیلم دیدیم و عکس‌های‌ش را از پامیر نشانم‌ داد. شش ماه بعدش به دو در کردنش گذشت و این‌که همه‌ی دوستان مشترک مرا سرزنش کنند که خودت اول چراغ سبز نشان داده‌ای و اریک عاشق شده روی رابطه با تو حساب کرده. من به‌شان می‌گفتم واقعن؟ به خاطر یک هات چاکلت و یک فیلم دیدن و ازش کتاب امانت گرفتن؟ بابا می‌خواستم باهاش دوست باشم، معمولی، مثل شماها.

آیا فرمول سر راستی به جواب رد دادن به شروع رابطه با کسی که سوال مستقیم نمی‌پرسد وجود دارد؟