چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۱

Marcel Mauss: The Gift


یه پسره بود که سه-چهار ماه باهاش دوست بودم توی سال دوهزار و دوازده. اصلن نمی‌دونم چرا قبول کردم، تحت اصرار و پافشاری احتمالن. نباید آدم به چنین چیزهایی اعتراف کنه، اما من تقریبن به هر رابطه‌ی دوستی از این دست- با هر کسی- تن می‌دم اگر به قدر کافی مورد اصرار و پافشاری قرار بگیرم. بگذریم، من از اول می‌دونستم که ادامه دار نخواهد بود رابطه و از روز اولی هم که قبول کردم بهش گفتم که مثلن سه ماه. چون کلن از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کردیم، مرد خیلی محافظه کار بود، خیلی منظم و مرتب بود، شبیه بیزنس‌من‌ها بود، نظراتش شبیه حرفهای مس میدیا بود و توی جمع اگر بحث می‌کردیم  همیشه طرف مقابل هم‌دیگه بودیم و من حرص می‌خوردم از دست خودم که با این آدمه دوستم و آدم‌های جمع هم با چشم و ابرو به من یادآوری می‌کردند که رعایت مردت رو بکن و دست کم توی جمع همراه‌ش باش و سرش داد نزن.می‌گم توی جمع، چون دونفره که بودیم یه خورده بحث می‌کردیم، من داد می‌زدم  بعد اون دوتا دست‌هاش رو تا دوطرف سرش بالا می‌برد و می‌گفت اوکی دارلینگ، هر چی تو بگی. کل اینا رو گفتم که تصویر رابطه رو ترسیم کنم، که نه تنها من می‌دونستم که به نظرم از بیرون هم قابل تشخیص بود که این رابطه ادامه دار نیست. اما مرد کلن همه‌ی زندگی‌‌ش رو انگار روی من بنیان گذاشته بود، هفته‌ای سه بار هم یادآوری می‌کردم که من رو نترسون رم می‌کنم اما اون جدی نمی‌گرفت و به تلاش برای ایمپرس کردن من ادامه می‌داد.  با من مثل یک پرنسس رفتار می‌کرد، هیچ وقت  نذاشت هیچ دری رو خودم باز کنم یا حتی دستم رو دراز کنم و کتابم رو بردارم. هدیه‌های خیلی گران‌قیمت هم جزو این پروسه‌ بود.مثلن اولی‌ش گوشواره‌های الماس تیفانی بود. من البته هیچ مشکلی با هدیه گران قیمت گرفتن نداشتم اما گاهی وقت‌ها خب یه لحظه فکر می‌کردم جدی جدی من دو ماه دیگه که باهاش به هم زدم این چی فکر خواهد کرد؛ و این باعث می‌شد که گاه و بیگاه بهش یادآوری کنم که یادته که من از روز اول گفتم یه رابطه‌ی سه-چهار ماهه بیشتر نخواهد بود. آخه من از روز اولی که هر رابطه‌ای رو شروع می‌کنم دقیقن و بدون خطا می‌دونم به چه دلیل با طرف به هم خواهم زد. انگار بهم الهام می‌شه اما آقایی که کتاب بلینک رو نوشته معتقده که الهام نیست، به خاطر تجربه‌ی زندگیه این چیزهایی که در برخورد اول در مورد آدم‌ها متوجه می‌شویم، یعنی مغزمون با سرعت غیر قابل باوری داده‌ها رو پروسس می‌کنه و نتیجه رو به تو به شکل الهام یا "یه حسی بهم می‌گه" ارائه می‌ده.

بعد شبی که به‌ش گفتم دیگه نمی‌تونم ادامه بدم- بدون این‌که دلیل واضحی داشته باشم که بتونم بهش بگم- خیلی جا خورد. جا خوردنش  شبیه جا خوردن یه بیزنس من بود که فهمیده سهام‌ شرکت‌ش سقوط کرده، اغراق نمی‌کنم. یه چیزی توی نگاه‌ش بود که انگار برای سرمایه‌‌گذاری‌ش یه اتفاقی افتاده. بعد گفت بذار تا فردا فکر کنم. من گفتم به چی؟ تموم شده. گفت هیچی نگو تا فردا. باشه تا فردا هیچی نگفتم. فردا صبح بهم پیشنهاد ازدواج داد. گفتم مگر زده به سرت. من می‌گم دوست نباشیم تو می‌گی ازدواج کنیم؟ گفت خب شاید دلیل تو این بوده باشه که فکر کنی وقت برای رابطه‌ای که آینده نداره نذاری؛ اما الان آینده داره. منظورم همین چیزهاست وقتی می‌گم از زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم.

تا این‌جاش طبیعیه خب، بارها برای همه‌مون توی اشل‌های دیگه اما شبیه‌ش اتفاق افتاده. اما از هفته‌ی دوم یا سومی که از "غم پایان رابطه" خلاص شده بود؛ یه رفتارهای عجیب و غریبی‌ش شروع شده بود، مدام  بهم تلفن می‌زد یا ایمیل و ازم می‌خواست یه کاری براش انجام بدم، از چیزهای ساده‌ای مثل این‌که یه متنی رو براش از فرانسه ترجمه کنم گرفته تا این‌که مثلن این‌که من از فلان آدم  که می‌شناسم و رابطه‌ی عجیبی هم با من داره و مرد هم این رو می‌دونه بخوام برای مرد یه کاری انجام بده. الان نمی‌تونم با جزییات بگم، اما مثلن شبیه این بود که  شما بدونید من سکرتر اول سفارت برزیل رو می‌شناسم و طرف هم یه لاس قوی با من داره می‌زنه و شما هم این رو می‌دونید بعد شما به من بگید می‌شه ازش بخوای برای من یه روزه ویزای برزیل صادر کنه؟ خب من خودم هم اگر لازم داشتم یه روزه ویزای برزیل بگیرم ممکن نبود ازش کمک بخوام. درخواست در این حد سه چهار بار اتفاق افتاد و من مثل یه دوست- با این‌که عادت ندارم با دوست پسر سابق دوست بمونم، اما موندم چون اون اصرار کرد- تلاش کردم براش کارش رو انجام بدم، اما آخرین بار بهش گفتم: ببین برای این‌که طرف برای تو این‌کار رو کنه من باید اول باهاش بخوابم و من نمی‌تونم این‌کار رو کنم، اگر خودت می‌تونی باهاش بخوابی گو ئه هد.

درخواست‌های ریز و درشتش هنوز بعد از ماه‌ها ادامه داره، هر بار شماره‌ش میافته روی موبایلم یا یه ایمیل ازش دارم می‌دونم که دوباره نشسته دو-دوتا چارتا کرده دیده "اووه هنوز خیلی مونده تا اون همه سرمایه‌ای رو که خرج این رابطه کردم پس بگیرم"، و بعد دوباره یه خواسته‌ی جدید از توی جیب‌ش برای من درآورده. این اولین باره که من توی زندگی‌م با یه آدم این‌طوری -توی هر نوعی از رابطه- طرف می‌شم و پذیرشش برام سخته. این دو-دوتاچارتایی کردن این آدمه باعث شده ایمان‌م نسبت به نوع بشر سست بشه. مارسل موس این سیستم هدیه رو خیلی خوب توضیح داده توی اون کتاب‌ش که توی دوره‌ی لیسانس می‌خوندیم. رییسم هم مدام بهش ریفرنس می‌داد توی توضیح و تحلیل رفتار آدمها، یعنی توی زندگی روزمره‌م  دست کم روزی یه بار اسم مارسل موس رو از زبون رییسم می‌شنیدم. من اما جدی‌ش نگرفته بودم این‌قدر که همه‌مون این کار داد و ستد هدیه رو ناخودآگاه انجام می‌دیم. فقط هم جواهرات و هدیه‌های مختلفش نبودند که، احتمالن دوست داشتن تمام و کمالش و حمایت و پشتیبانی بی نقص و نامحدودش اصلن قیمت ندارند که بتونه یه روزی فکر کنه من جبران کردم. 

آخیش خیالم راحت شد بالاخره گفتمش. به هیشکی نمی‌تونستم بگم به این صراحت، یا طرف رو می‌شناختند که نمی‌تونستم بگم یا نمی‌شناختند که توضیح وضعیت خیلی سخت بود.