شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

Camellia

هیجان داشتم و دارم برای شروع سال جدید. هیجانی که سالها نداشته‌ام. هیجان برای تیک زدن لیست‌ طولانی کارهای امسالم. دورنمای سال 2013 را دوست دارم. می‌دانم هیچ اتفاقی نیافتاده از یک‌ماه پیش تا به حال و کل پروسه‌ی سال جدید میلادی قراردادی است (در مقایسه با سال جدید ایرانی که بهار شروع می‌شود).  البته کاملن هم قراردادی نیست و احتمالن کریسمس و سال نو، همان جشن شب‌ یلدا/انقلاب زمستانی است که چند روز به خاطر تفاوت تقویم‌ها عقب و جلو افتاده. به هر حال برای بدن من در پایان پاییز اتفاقی نمی‌افتد و بلند شدن روزها را آن‌قدر حس نمی‌کنم که شروع بهار را و سال نویی که با بهار شروع می‌شود را. اما فعلن که این قراردادها تاثیر بیش‌تری روی زندگی روزمره‌ی من دارد تا بهار. همین قراردادهای بی ربط به طبیعت است که به من اجازه داده بتوانم یک ماه تعطیلی از پایان سال گذشته تا شروع سال جدید داشته‌باشم، توی سه کشوری که هر سه‌شان را خیلی دوست دارم، با آدم‌های که دوست‌شان دارم وقت بگذارنم و وقت داشته باشم که فکر کنم و برای ایده‌های جدیدم هیجان داشته باشم. نه این‌که بیش‌تر از قبل به زندگی وابسته شده باشم، هنوز هم هیچ مشکلی ندارم با این‌که همین فردا بمیرم، اما  حالا دیگر کم‌تر حوصله‌م از زندگی سر می‌رود و کم‌تر دلم می‌خواهد زودتر بمیرم.

***
یک لیست طولانی دارم برای رزولوشن‌ سال جدیدم؛ تقریبن هیچ کدام‌شان جدید نیست، همه‌شان به عبارتی ادامه‌ی زندگی سال پیش‌م است. فرق‌ش این است که ددلاین برای خودم گذاشته‌ام، مثلن شش ماه است توی کابل دارم دنبال معلم آلمانی خوب می‌گردم که بتواند  شنبه‌ها عصر بیاید خانه، برای امسال برای خودم ددلاین یک ماهه گذاشته‌ام. بالاخره چنین معلمی حتمن در کابل وجود دارد و یک‌ماه باید کافی‌ باشد برای پیدا کردن‌ش و شروع دوباره آلمانی خواندن. 

لیست‌م را شاید یک‌جا بگذارم‌ش اینجا که جدیت‌ش هم بیش‌تر شود، آخر می‌گوید اگر آدم با دیگران درمیان‌ش بگذارد بیش‌تر به‌ش پایبند می‌شود؛ البته فکرش را که می‌کنم می‌بینم من با هیچ کس بیش‌تر از خودم رو دربایستی ندارم و هیچ ناظری سخت‌گیرتر از خودم ندارم. اگر نتونستم به‌شان پایبند بمانم، معنی‌ش این است که واقعن نشدنی بوده. یعنی با معیارهای انسانی که حساب کنی آدم نمی‌تواند روزی ده تا دوازده ساعت کار کند، شش ساعت دید و بازدید و وقت گذراندن با دوستان و نزدیکان، سه- چهار ساعت کتاب خواندن، شش تا هشت ساعت خوابیدن و دو تا سه ساعت کلاس رفتن و زبان یاد گرفتن کند. آخرش هم خواب و زبان خواندن است که حذف می‌شوند.

 توی لیست دغدغه‌ی ذهنی امسالم، مثل سال پیش و سال پیش‌تر و پیش‌ترتر، زبان یاد گرفتن مهم‌ترین و روی اعصاب‌ترین بخش زندگی‌ام است. به خودم می‌گویم که باورم نمی‌شود بخواهی و نتوانی، شاید توی ناخودآگاه‌ت نخواهی. مگر می‌شود این همه سال دغدغه‌ت این باشد و هنوز این همه از خودت ناراضی باشی. فقط آلمانی  که نیست، انگلیسی و فرانسه را من برای همیشه مثل صلیب به دوش می‌کشم؛ مدام هم خودم را برای  آن همه سالی که تمام پنج شنبه‌ عصرهای‌ام را از خودم گرفتم برای چهارساعت کلاس اسپانیایی -به عبارتی کل پنج‌شنبه‌ وقف اسپانیایی بود- و حالا از پس یک مکالمه‌ی ساده‌ی کاری هم بر نمی‌آیم سرزنش می‌کنم. نه ماه هم هست تقریبن هر روز به این فکر می‌کنم که آیا پشتو خواندن را شروع کنم یا نه. عربی هم که باید مثل یک غبطه‌ی ابدی با  خودم به گور ببرم. روسی را هم چهارترم خواندم که برای‌م ثابت شود که بله زبان خواندن سن دارد، نمی‌توانی از هر وقتی که دلت خواست شروع کنی و توقع داشته باشی که در عرض چهارسال  بتوانی بنشینی به روسی در مورد توسعه‌ی پایدار حرف بزنی. لیست زبان‌هایی را که الان باید بخوانم، بیش‌تر از این‌که به دوست داشتن یا نداشتن خودم مربوط باشد، به وقتی که در گذشته روی‌شان گذاشته‌ام مربوط است. مثلن اگر به خودم بود شاید عربی هیچ‌وقت در لیست‌م نبود، این‌قدر که آوای این زبان را دوست ندارم (ادبیات‌ش را دوست دارم) یا مثلن شاید به جای اسپانیایی، روسی را بر می‌داشتم که هم کاراتر بود و هم مرا بیش‌تر به آن بخشی از جهان که دوست‌تر دارم (آسیای میانه) متصل می‌کرد. اما نمی‌توانم گذشته‌ را نادیده بگیرد.
 حالا توی رو دربایستی همه چیزهای نیمه‌ کاره‌ای که از این زبان‌های نیمه خوانده به یاد دارم افتاده‌ام. فکر این‌که یک روزی نه چندان دور، به زبان آلمانی امتحان درسی پاس کرده‌ام و به آلمانی کنفرانس داده‌ام و الان این‌همه درمی‌مانم توی یک ایمیل ساده نوشتن، بیش‌تر آزارم می‌دهد. ایتالیایی را هم که کلن تصمیم گرفته‌ام فدای اسپانیایی کنم، اما کماکان هر بار توی جمع‌های ایتالیایی زبان هستم، یک نوستالژی خیلی بدی سراغم می‌آید.

***
سال دوهزار و سیزده یا باید این مساله زبان یاد گرفتن را حل کنم- یعنی یاد بگیرم چطوری می‌شود به سمت به‌تر شدن حرکت کرد، مخصوصن توی انگلیسی و فرانسه - یا بروم پیش روان‌کاو و روان‌شناس تا یادم بدهد چطوری از این فشار ذهنی و سرزنش مدام خودم رها بشوم. در مورد آن‌هایی که چیز زیادی نمی‌دانم، هنوز می‌شود کلاس رفت؛ اما انگلیسی و فرانسه را دیگر نمی‌شود کلاس رفت، باید راه‌های دیگری پیدا کنم، اما عقلم به جایی نمی‌رسد. شش سال است که با این زبان‌ها کار و زندگی می‌کنم  و درس می‌خوانم. شش سال است نود و پنج درصد کتاب‌ها یا کلن چیزهایی که می‌خوانم - که زیاد هم می‌خوانم- به انگلیسی یا فرانسه است. صد درصد چیزهایی که می‌شنوم به این زبان‌هاست (مگر در تعطیلات ایران)؛ وقتی انگلیسی یاد می‌گرفتیم می‌گفتند برای این‌که زبان‌تان به‌تر شود به انگلیسی بخوانید و بشنوید، اما من احساس می‌کنم سال‌هاست (مثلن در انگلیسی از ده سال پیش) درجا زده‌ام. می‌خواهم بتوانم این‌ها را مثل فارسی روان بنویسم. باید راه‌های دیگری هم وجود داشته باشد...با هر معلم زبانی هم حرف زده‌ام فورن گفته: ئه تو که انگلیسی‌ت/فرانسه‌ت خیلی خوب است، چی می‌خواهی یاد بگیری و من فورن فهمیده‌ام طرف معلم خوبی نیست. فقط کاملیا بود که می‌فهمید من چه می‌گویم. کاملیا یک زن شصت و پنج ساله‌ی انگلیسی و به‌ترین معلم زبانی است که به عمرم دیده‌ام؛ و کیم پاریس است. کیم بهم  تست‌هایی از گرامر انگلیسی را می‌داد که احساس می‌کردم اولین بار است شرطی‌ها را دارم یاد می‌گیرد. کیم بهم می‌گفت از صفحه‌ی بیست تا چهل جین ایر را بردار و زیر فلان فرم‌های گرامری خط بکش و بعد می‌نشستیم و تصحیح می‌کردیم. کیم ازمجموعه آثار شکسپیر کپی می‌گرفت و می‌آورد سر کلاس و می‌گفت برای جلسه‌ی بعد جملات‌ این ده صفحه  را تجزیه کن. کیم برای هر کلمه‌ای ازم ده‌تا سینانیم می‌خواست. اما کیم پاریس است و من به خاطر هر چهارشنبه‌ای که به خاطر کار کلاس را کنسل کردم غصه می‌خورم.