دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱

بی‌رحمی

ده روز پیش از توی سالن انتظار فرودگاه اورلی پاریس یه ایمیل انتقادی  پنج شش صفحه‌ای به نیکیتا فرستادم آخرش هم گفتم ایمیل من جواب نمی‌خواد بهش فکر کن دفعه‌ي بعدی که پاریس بودم حرف می‌زنیم. شب پیش‌ش  هم‌دیگر رو بغل کردیم و وقت خداحافظی قول دادیم همین‌طور زود به زود هم‌دیگه رو ببینیم و برای هم بنویسیم، فکر کردم برای این‌که به قولم هم وفادار بمونم باید بنویسم اون حرفها رو؛ و الان به خاطر ایمیل آنا، که نوشته بود نگران نیکیتا است، رفتم خوندم ایمیل‌م به نیکی رو، پشتم یخ می‌کنه از بی‌رحمی کلمات‌م. واقعن من چطوری می‌تونم این‌قدر بی‌رحم باشم نسبت به نزدیک‌ترین دوستانم؟ هر چقدر نزدیک‌تر بی‌رحمی من بیش‌تر. با غریبه‌ها خیلی هم مهربونم، اما وقتی نزدیکانم ضعیف و درمانده می‌شن و می‌رن زیر درخت چه‌کنم (سیمین دانشور؟)،  و وقتی عکس‌العمل بقیه معمولن نگرانی و غم‌خواری و سنگ صبور بودنه، عکس‌العمل من بی‌رحمیه. انگار که شرایط کم داره به‌شون سخت می‌گیره و برای این‌که یه ضربه‌ی اساسی بخورند باید نزدیک‌ترین آدم‌هاشون هم رهاشون کنند تا بالاخره از توی چاهی که افتادند در بیان.

فکرش رو که می‌کنم توی همه‌ی دوستی‌هایی مهم‌م نامه‌ها و ایمیل‌های از این دست داشته‌ام. یعنی چنان از طرف انتقاد می‌کنم و کل زندگی‌ش رو زیر سوال می‌برم که آدمه اگر قوی نباشه احتمالن تا چند ماه نابوده. می‌دونم که می‌گم، بهم گفته‌اند  که چقدر ذهن‌شون فلاش بک می‌زنه و جملات بی‌رحمانه‌ی من  تنها وقتی دیگه آزارشون نمی‌ده که از اون وضعیت دراومده باشند. فقط هم با آدم‌هایی که برام مهم‌اند یا یه روزی مهم بودند این کار رو می‌کنم. این‌کار رو می‌کنم چون دوست دارم دوستان نزدیک خودم هم با من این‌کار رو کنند. انتقادِ غریبه‌ها رو هیچ نمی‌پذیرم چون من رو نمی‌شناسند یا فقط یه وجه رو می‌شناسند، خودم هم وقت ندارم و برام اون‌قدر مهم نیستند که به غریبه‌ها انتقاد کنم. اما دوست دارم که از دوستام انتقاد بشنوم و نیکیتا چهار سال‌ و نیمه‌ که واقعن با انتقاد‌های بی وقفه و روزمره‌ش زندگی من رو خیلی خیلی به‌تر از قبل کرده کرده، حالا که خودش داره سقوط می‌کنه- دست کنم از نظر من- باید جلوش رو بگیرم. باید بگم چیزی که از بیرون من دارم می‌بینم، بعد خودش فکر کنه که آیا این اون چیزیه که می‌خواد، اگر می‌خواد که خب من دیگه این آدم جدیدی که شده رو نمی‌تونم تحمل کنم. 

اما خیلی می‌ترسم که به این نتیجه برسه که بله این چیزیه که من می‌خوام، اشتباهی به این‌جا نرسیدم؛ اون وقت من دیگه مجبورم رهاش کنم و یکی از بهترین دوستان زندگی‌م رو  از دست بدم. از دست دادم که می‌گم، با همین پروسه‌ی انتقاد تکان‌دهنده، دست کم دو نفر رو از دست دادم. یعنی اگر آدمه اون‌قدری قوی  نباشه که بتونه شرایط خودش رو تغییر بده و کماکان به چه کنم و نق زدن به زندگی و منفی بافی و سقوط - از نظر من- ادامه بده، با بی‌اعتنایی و کمال آرامش- از نظر بقیه- خط می‌کشم روش؛ اما این کار اولی از همه  بی‌رحمی نسبت به خودم هست؛ نوستالژی اون دوستی تا همیشه با من می‌مونه.