جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۹۱

برگشتم. 

چهارشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۱

سفر قندهار

خودم  اصلن نگران نیستم و فکر می‌کنم تصمیم درستی گرفته‌ام. اما رفتار هم‌کاران افغان‌م که انگار دارند با آدمی که قرار است به زودی بمیرد حرف می‌زنند و رییسم که نیم‌ساعتی یک‌بار با اطمینان تکرار می‌کند که داریم سرت/مان (خودش شش ساعت مانده به سفرهنوز تصمیم‌ش را نگرفته که بیاید یا نه) را الکی به باد می‌دهیم، باعث می‌شود بیایم این‌جا بنویسم. مثل منطق کتاب‌های دینی رده‌ی سنی خردسالان که می‌گفت اگر یک‌درصد هم احتمال داشته باشد که حق با آن‌ها باشد و جهنمی وجود داشت باشد باید اسلام بیاوریم یا همچین چیزی. بله به خاطر آن یک درصد که ممکن است بقیه نگرانی‌شان به جا باشد و جدی احتمال دارد به‌مان راکت بزنند یابمب‌گذاری کنند یا برویم روی مین یا وقتی از ماشین بیرون آمدیم شلیک کنند یا به طعمه‌ی خوبی برای آدم ربایی باشیم، فکر کردم بیایم این‌جا بگویم که اگر برگشتم جریان سفر را می‌نویسم، اگر هم برنگشتم می‌روم بهشت چون رعایت آن یک درصد را  دست‌کم در این مورد کرده‌ام. :)

پ.ن: تیتر تزیینی است.

شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱

Kissing is a favorite pose encouraged by photographers of the war

بعد از دو روز برگشته‌ام خانه. از ترس این‌که به خاطر خطر بمب‌گذاری عاشورا توی خانه زندانی شویم از همان پنج‌شنبه شب ساک‌م را بستم و رفتم تلپ شدم پیش دوستی توی یکی دیگر از خانه‌‌های سازمان. در جواب مسوول امنیتی هم گفتم اگر قرار باشد دو روز توی یک خانه زندانی شوم ترجیح می‌دهم یک جای دیگری جز خانه‌ی خودمان باشد. امشب که وضعیت به حالت عادی برگشته، برگشته‌ام خانه. چهار نفر از هم‌کارانم دور میز ناهار خوری نشسته‌اند و جنگا بازی می‌کنند. روی مبل‌ها سه نفر دیگر نشسته‌اند و یک بحث نیمه فلسفی می‌کنند در مورد این‌که جهان انگار قرار نیست هیچ وقت در صلح باشد، مدیرکل و مدیرامور مالی از این می‌گویند که  بعد از بوسنی و رواندا امید‌شان را به این‌که این دنیا یک روزی به صلح برگردد برای همیشه از دست داده‌اند. این‌که هر هفت نفر‌شان در اتاق نشیمن نشسته‌اند نشانه‌ی این است که چهل و هشت ساعت توی خانه زندانی بوده‌اند و حوصله‌شان از توی اتاق‌های‌شان بودن سر رفته.

روی یکی از مبل‌های راحتی می‌نشینم. کیندل به دست، پاهای‌م را توی شکمم جمع می‌کنم و شروع می‌کنم به ورق زدن کتاب جدیدم. از وقتی که کیندل دارم دوباره مثل هجده سالگی کتاب می‌خوانم. توی ترافیک. شب‌ها قبل‌ از خواب. وقت مانیکور و پدیکور. همان پنج دقیقه‌ای که توی ایست بازرسی دارند دور ماشین را با سگ و آینه می‌گردند.

بحث‌ مدیرکل و مدیر امور مالی و رییس من رسیده به غزه و اسراییل.  ایتالیایی و لبنانی و استرالیایی. حضور یک لبنانی-حتی مسیحی- باعث می‌شود که لازم نباشد هی به خاطر ناآگاهی آدم‌ها بپرم وسط بحث. رییس‌م هر از چند‌گاهی مخصوصن چیزی می‌گوید که مرا تحریک کند وارد بحث شوم. اما من خسته شده‌ام از به خاطر غزه داد زدن. داد زدن من چیزی را برای غزه عوض نمی‌کند. سرم را از روی کتاب‌م بلند نمی‌کنم. سه روز پیش سر ناهار این‌قدر داد و بیداد کردیم که مدیر امور مالی که رییس سنی جمع هم هست، رییسم را برد بیرون توی تراس. بحث‌هامان خشن نیست، صرفن بی وقفه داریم در مورد چیزی با صدای خیلی بلند بحث می‌کنیم. از کار گرفته تا فلسطین و اسراییل. گاهی وقت‌ها کلینتون یا جیمز به طور فیزیکی بین‌مان می‌ایستند که شاید ساکت شویم. اما ما دوباره گردن می‌کشیم و داد می‌زنیم. رییسم معمولن با اظهارنظرهایی که یک سرش امریکاست- و گاهی ایران و اسراییل- من را  تحریک می‌کند و بحث شروع می‌شود و من معمولن در لحظه‌ی آخری که بحث تمام شده به نظر می‌رسد او را با یک جمله‌ی زیر لبی که حتی بقیه هم نمی‌شنوند تحریک می‌کنم: you are with The System. و او مثل ترقه از جا می‌پرد و دوباره همه چیز از نو شروع می‌شود.  دیوید می‌گوید مثل زن و شوهرهایی هستید که سی سال است با هم زندگی کرده‌اند و  همه‌ی عمرشان به بحث کردن با هم‌دیگر گذشته. اما من امشب انرژی برای غزه داد بی‌خود زدن را ندارم. می‌خواهم انرژی‌م را حفظ کنم که  اگر لازم شد در طول هفته برای مسوولیتی که این‌جا دارم داد بزنم؛ پشت تلفن کاری از پاریس.

هوا سرد است.  یکی از آدم‌های دور میز تازه از کانادا برگشته و دارد اظهار نظر می‌کند که شب‌های کابل از مونتریال سردتر است. یکی‌شان از روی اینترنت چک می‌کند و می‌گوید امشب دمای هر دوتاشان شبیه است. منهای دو. کت‌م را می‌پوشم و لیوان چای به دست می‌روم  توی ایوان. همه‌جا تاریک است به جز نور قرمز دوربین امنیتی. با نفرت به نور قرمز نگاه می‌کنم. وقتی بعد از چهارماه این جا زندگی کردن فهمیدم که این نور قرمزِ دوربین است احساس کردم به‌م خیانت شده. به بهانه‌ی برقراری امنیت، آدم توی خانه‌ی خودش هم امنیت ندارد. تمام شب‌های بهار و تابستانی را که بیرون نشسته بودیم، این دوربین نه تنها فیلم گرفته بلکه مامور امنیتی هم از توی اتاق‌ش از یکی از شش اکران  تصاویر را می‌دیده. خوش‌حالم که حالا زمستان شده و کسی توی تراس نمی‌نشیند و  دوربین چیز دندان‌گیری به‌ش نمی‌رسد.
 نفرتم از این دوربین برای این است که در جریانِ جنگی که به اشتباه بودن‌ش ایمان دارم، یک پزشکِ ا‌رتشِ کشور متجاوز را روی این تراس بوسیده‌ام و این دوربین از مان فیلم گرفته. یک صحنه‌ی از نظر من مجرمانه، جایی روی یکی از فیلم‌های امنیتی سازمان ما مستند شده. هنوز هم نه خودم، که  صرفن دوربین را سرزنش می‌کنم. در مقیاسِ انسانی تن به دوست‌داشتن ِ یک آدم دیگر دادن هیچ ایرادی ندارد؛ فقط وقتی خودمان دو نفر را می‌گذارم توی کانتکست‌مان، بوسیدن یک  نیروی دریایی ارتش امریکا در تراس خانه‌‌ای در کابل، آن‌هم در تابستان 2012 ، تبدیل می‌شود به ارتکاب یک جرم بزرگ در مقابل دوربین‌ها. سه ماه بعدش را می‌توانم به سادگی از ذهن‌م پاک کنم. اما این دوربین نمی‌گذارد آن بوسه‌ی اول را فراموش کنم.

با این‌که می‌ترسم که هر قدمی از طرف من ممکن است باعث شود همه‌چیز به حالت دیوانه‌واری برگردد که به زور ازش رها شده‌ام، به‌ش اس-ام-اس می‌زنم که می‌دانستی تراس خانه‌ی ما دوربین امنیتی دارد؟ جواب می‌دهد:  
   Of course I knew, I'm a U.S navy hospital corpsman! I detected that camera in seconds; and you, did you know that kissing is a favorite pose encouraged by photographers of the war?...

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۱

سارای من داره دوباره می نویسه. بعد از ده سال.

یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱

Savage

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۱

استراتژی خروج

روز اول کاری است بعد از دو هفته تعطیلات. معلوم است که اتاق را دستمال کشیده‌اند، اما با روش لا‌ابالی همیشگی‌شان. روی میز خاک نیست، اما روی پرینتر یا فولدرهای روی میز یا طاقچه یا حتی پشتی صندلی، بی اغراق چند میلیمتر خاک نشسته. خاک آدم را خفه می‌کند توی این شهر. تمیز می‌کنی اما روی‌ت را برگردانی روی همه چیز دوباره خاک نشسته.
سه هفته پیش وقتی بالاخره مجبور شدم بروم اورژانس بیمارستان پارسیان تهران، اولین تشخیص هر سه تا پزشک کشیک اورژانس سل بود. همان  لحظه فرستاندنم که تست بدهم. وقتی توی آزمایشگاه داشت روی بازوی‌م با خودکار خط می‌کشید تازه یادم آمد که جدی جدی شش ماه است خاک نفس می‌کشم. هفته‌ی اولی که رسیده بودم توبی بهم گفت کار خاصی  نمی‌توانی کنی که سل نگیری چون به هر حال  اینجا یکی از بالاترین آمارهای سل دنیا را دارد و احتمال این که در معرض آدمی که سل دارد قرار بگیری هم زیاد است. کار خاصی نمی‌توانی بکنی مگر این که شانس بیاوری. وقتی پرستار داشت آمپول را می‌زد تنها امیدم خوش‌شانسی‌م بود.
حالا دوباره برگشته‌م توی خاک.

***
با گروه فرانسوی که قرار است برای‌مان تصویر سه بعدی از سه تا از سایت‌های‌مان بگیرند جلسه دارم. این سایت‌ها  روی سر کوهند و دسترسی به‌شان خیلی سخت است، به این تصویرها احتیاج داریم تا بالاخره بفهمیم از کجا کار را شروع کنیم. قرار است عکس‌های که تا حالا گرفته‌اند را و نقشه‌ها‌ی توپوگرافیک را نگاه کنم و به‌شان بگویم از کجاها تصاویر دقیق‌تر لازم داریم. توی اتاق خودم جای چهار نفر نبود رفتیم توی اتاق رییس که ماموریت است. کامپیوتر را گذاشتند روی میز وسط، کیف‌های‌شان را گذاشتند روی مبل‌ها و بعد هر سه تای‌شان دور صندلی من نشستند روی زمین. این‌طوری همه می‌توانستیم تصویر کامپیوتر را ببینیم. اما من معذبم که روی صندلی نشسته‌ام و این سه نفر دو زانو نشسته‌اند روز زمین. از طرف دیگر حاضر نیستم خودم بنشینم روی فرش پر از خاک. یکی از سایت‌ها را با عکسی که از 1910 داریم از طریق نرم‌افزارشان مقایسه می‌کنیم، درصد تخریب هشتاد درصد.
رنگ خاک-شن قرمز است و ریزش کوه‌شنی در نتیجه‌ی باران و برف و باد ساختمان ها را نابود کرده. قرار شد با یک متخصص کشاورزی که از طرف سفارت فرانسه توی همان منطقه کار می‌کند حرف بزنیم و دنبال راهی بگردیم که گیاه و درخت بکاریم آن‌جا، شاید ریزش کم‌تر شود. تازه باید پول هم پیدا کنیم برای آبیاری درخت‌کاری. یکی‌شان که رشته‌ی اصلی‌اش معماری است می‌پرسد آیا اجازه چنین کاری داریم توی یک سایت میراث جهانی؟ می‌گویم نمی‌دانم اما  اگر این‌ کار را نکنیم بیست سال بعد هیچی باقی خواهد نماند که میراث جهانی باشد. بعد به این فکر می‌کنم که این از این کارهایی است که دفتر پاریس اگر خبردار شود بیچاره‌مان می‌کند با ماده و تبصره کنوانسیون و در نهایت هم می‌گوید دست نگه دارید تا در جلسه کمیته در سال 2014 مطرح شود و بلا بلا. برخوردشان را پیشاپیش می‌دانم چون خودم آن‌جا بوده‌ام. چون خودم یکی از آن‌ها بوده‌ام. با نامه‌های رسمی خشن و ذکر ماده و تبصره‌ی کنوانسیون.  ما هم که نمی‌توانیم به‌شان نامه بنویسیم بگوییم بی‌خیال بابا، توی این کشور هیچ‌کس جرات نمی‌کند به بعد از 2014 فکر کند. اصلن نه فقط ارتش امریکا و ناتو و سازمان‌های بین‌المللی، حتی مردم معمولی هم برای 2014 استراتژی خروج دارند. حرف از استراتژی خروج لولو ست اما همه می‌دانند که همه‌ی سازمان‌ها توی پرونده‌‌های محرمانه و آدم‌ها در پس زمینه‌ی ذهن‌شان دارندش.

***
برای شام دعوتیم عمارت شش‌درک. طبق معمول تعداد زیادی هم آدم جدید توی جمع هستند. از این‌هایی که می‌آیند کابل برای مآموریت‌های یک هفته‌ای تا یک ماهه. با این جور آدم‌ها معمولن سعی می‌‌کنم یک سلام گذری کنم و بگذرم. حوصله‌ی شناختن و حرف زدن با آدم‌هایی را که قرار است یک هفته‌ی دیگر بروند و احتمالن دیگر هیچ‌وقت نبینم ندارم. همه دارند دو، سه نفری و لیوان شراب به دست حرف می‌زنند. حتی توی کابل هم میهمانی‌های فرانسوی به وضوح با میهمانی‌های آنگلو‌ساکسون‌ها فرق می‌کند، و این یک میهمانی فرانسوی است. تقریبن نصف میز قدیمی هجده نفری وسط سالن را پنیر‌های مختلف چیده‌اند و نصف دیگرش شراب و سوسیس. چنین میزی با این همه انواع مختلف پنیر حتی توی پاریس هم معمول نیست، یعنی پنیرهای فرانسو‌يی روی میز هست که در پاریس هم پیدای‌شان نمی‌کنی. دارم به سوال هم‌خانه‌های نیکلا جواب می‌دهم در مورد این‌که چطور است شش ماه است کابل‌م و هنوز خانه‌ی آن‌ها نرفته‌ام. یکی‌شان می‌‌گوید من البته تو را از کنسرت جمع و جور گیتار سفارت بلژیک یادم است. جلوی من نشسته بودی و هی وول می‌خوردی و من داشتم به این فکر می‌کردم خدا را شکر که یکی دیگر هم اندازه‌ی من از این کنسرت حوصله‌ش سر رفته  و موسیقی حالی‌ش نمی‌شود، بعد  از کنسرت هم چند دقیقه با هم حرف زدیم. می‌گویم یادم نمی‌آید. از آن شب کنسرت فقط یادم می‌آید که با ویلیام رفته بودم و کنسرت توی یه یک اتاق کوچک بود و کل مهمان‌ها سی نفر هم نبودند. ویلیام این‌قدر به من چسبیده بود که کلن نشده بود با هیچ کس دیگر درست و حسابی حرف بزنم، و این‌قدر از کنسرت تعریف کرد که نشد بگویم‌ وای چقدر کنسرت تک نفری خسته کننده‌ای بود.
حالا داریم حرف‌های خاله‌ زنکی در مورد آدم‌های مشترکی که می‌شناسیم می‌زنیم. از تامی، پسر تخس انگلیسی که  آن طرف اتاق ایستاده و خیلی حرف می‌زند و با همه حرف می‌زند و خودش را هر طور شده توی همه‌ی مهمانی‌ها جا می‌کند. نیکلا می‌گوید سوشال پارازیت است.  می‌گویم لهجه‌ی کسی را دارد که public schoolی رفته که فقط با قرن‌ها زمین‌داری خانوادگی ممکن است بهش راه پیدا کنی.  و ماتیو می‌گوید که از high society لندن است و شش سال است افغانستان تلپ است بدون این‌که کار مشخصی داشته باشد.

یک خانم امریکایی شصت و چند ساله از مؤسسه شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو از آن‌‌طرف اتاق نزدیک می‌شود. از روش نزدیک‌ شدن‌ش معلوم است که طعمه‌ش منم و نه "مردهای فرانسوی معمولی" همراهم. این‌ آنگلوساکسون‌های روشن‌فکر کابل کلن یک‌جوری به آدم نگاه می‌کنند که انگار یک مینیاتور ارزش‌مند دوره‌ی مغول یا یک تکه جواهر خوب حفظ شده از دوره‌ی هخامنشی دیده‌اند. یعنی توی چشمشان آدم (یا طعمه‌ی) ارزش‌مندی هستی اما دلیل‌ش خودت نیستی، دلیل‌ش کشور- یا تاریخی- هستی که ازش آمده‌ای. دلیل‌ش کمیاب بودنت توی این فضاست. خوشم نمی‌آید. توی اروپا همیشه این شانس را داشته‌ام که مثل آدم به‌م نگاه کنند، مستقل از هر چیز دیگری.
از این‌هایی است که یک‌ماهه آمده کابل. ناهار جمعه‌ی پیش در حیاط موزه‌ی ملی دیدم‌ش و به هم سرتکان دادیم. با رییس بزرگ رفته بودیم ناهار که کلن خیلی تحت تاثیر معروفیت آدم‌هاست. هی من را هل می‌داد که بروم توی جمع مسن‌شان با رییس مؤسسه شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو و هی توی گوش‌م می‌گفت stay here چون he is the ultimate authority  توی این حوزه. خب با ultimate authority چه کار می‌شود کرد وقتی کلن دو سه بار بیش‌تر نمی‌بینی‌ش؟ جز این‌که بخواهی باهاش عکس بگیری چه سود دیگری ممکن است داشته باشد؟ این‌ها فکر‌هایی من بود در مدتی که زن از آن طرف سالن به سمت من رسید. این هم برای خودش یکی از ultimate authorityهاست.
با فارسی سلیس تهرانی و حداقلِ لهجه و بی‌مقدمه گفت: سلام سارا جان وقت داری برویم توی کتاب‌خانه یک چیزی بهت نشان بدهم؟ گفتم بله. گفت اسم‌ت را از دوستت پرسیدم، از آن روز که رییس موزه گفت ایرانی هستی می‌خواستم باهات حرف بزنم و امشب فهمیدم که نه تنها ایرانی هستی، از شیراز هم می‌آیی. 
گفت که از سالهای اولیه شصت ایران می‌رفته و برمی‌گشته و 1968 تا 1970 را کامل شیراز زندگی کرده و توی نارنجستان قوام کار می‌کرده. دانشجو و همکار Arthur Upham Pope بوده. گفت که پوپ دعوتش کرده ایران و تا مرگ او ایران زندگی کرده. می‌خواست عکس‌هایی را که پوپ از 1925 تا 39 در ایران و افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان گرفته نشانم دهد. شش جلد کتاب قطور قطع شاهی سورمه‌ی "تاریخ هنر پارسی" ته آخرین ردیف کتاب‌خانه‌‌ی بی‌نظیرعمارت شش درک بود. سه جلد متن و سه جلد فقط عکس. من از کشف عکس‌ها برای پروژ‌های خودمان در بلخ و هرات خوشحال بودم و او به خاطر دوباره دیدن عکس‌های نارنجستان قوام و خانه‌ی زینت الملک و اصفهان. از یک کتاب دیگر هم عکس قبر پوپ و زن‌ش توی اصفهان، کنار زاینده رود،  نشانم داد.
گفت وقتی که به دعوت دولت ایران پوپ موافقت کرد که بیاید ایران زندگی کند و در مؤسسه آسیا دانشگاه پهلوی که آن وقت‌ توی نارنجستان قوام بود کار کند، هفتاد هزار جلد کتاب‌ش و تمام نگاتیو‌های این عکس‌های آسیای میانه و ایران را هم با خودش آورد ایران؛ و تا سال هفتاد که من آن‌جا بودم، همه توی کتاب‌خانه نارنجستان قوام بودند. بعد شنیدم که بردندشان کتابخانه‌ی دانشگاه پهلوی. می‌خواست بداند آیا من می‌توانم دفعه‌ی بعدی که ایران رفتم بپرسم ببینم آیا آن نگاتیو‌های شیشه‌ای هنوز وجود دارند؟ کجا حفظ شده‌اند؟ گفت که مؤسسه‌ی ما حاضر است هر هزینه‌ای که لازم باشد برای حفظ‌شان و نگهداری‌شان در همان‌جایی که الان هستند بکنند. فقط می‌خواهیم خیالمان راحت باشد که از نگاتیوها خوب نگه‌داری می‌شود. گفتم قول نمی‌دهم چون کتابخانه‌ی روی تپه‌ی دانشگاه شیراز جایی نیست که من به طور معمول بروم. اصلن یک بار هم نرفته‌ام. اما می‌توانم این بار که رفتم شیراز یک نگاهی بکنم. 
هیچ کدام از شماها هست که آیا دانشگاه شیراز درس بخواند و رشته‌اش تاریخ یا معماری یا هنر باشد و به مخزن کتاب‌خانه دسترسی داشته باشد و بتواند بپرسد که آیا آن نگاتیوها آن‌جا نگهداری می‌شوند یا نه؟

***
They say: at worst, an exit strategy will save face; at best an exit strategy will peg a withdrawal to the achievement of an objective worth more than the cost of continued involvement.

اما من برای سال 2014 استراتژی خروج ندارم. می‌خواهم این‌جا بمانم مگر این‌که به زور بیرونم کنند. هر بار که خبرنگاری با رییس بخش خودمان مصاحبه می‌کند و می گوید برنامه‌تان برای بعد از خروج امریکایی‌ها چیست و رییس‌م جواب می‌دهد که "اینجا می‌مانیم و اگر لازم شد با طالبان هم کار می‌کنیم"  دوباره عاشق‌ش می‌شوم. می‌گوید اگر ما سال دوهزار و یک این‌جا بودیم نمی‌گذاشتیم بودا را منفجر کنند. من اما می‌ترسم به زور بیرون‌مان کنند. به دستور نیویورک. تجربه‌ی سومالی، بوسنی وسری‌لانکا  نشان داده که به محض این‌که ناتو یا امریکایی‌ها از کشوری بروند، سازمان‌ ما هم را دم ش را جمع می‌کند و می‌رود. از ترس.