جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۱

روز هفتم

روز دوم 
توی پناهگاه‌ایم. روی زمین نشسته‌ام، تکیه داده‌ام به دیوار، پاهای‌م را دراز کرده‌‌ام و نقشه‌ را روی پای‌م پهن کرده‌ام و نگاه می‌کنم. روز اولِ هفته‌ی کاری. دیوید روبروی‌م نشسته، می‌گوید ته کفش‌ات هنوز برچسب قیمت دارد. می‌گویم می‌دانم، چند ماه است هر بار یادم بوده بکنم‌ش فکر کردم کثیف است دست نزنم.‌ گوشه‌ی سمت مقابل میناکو نشسته. لپ‌تاپ‌ش در بغل و دارد بی بی سی و سی ان ان را ریفرش می‌کند. دیروز که رسیدم گفت اگر سختت است می‌توانی مینا صدای‌م کنی. سختم نیست. وقتی چیزی آپدیت شود، برای بقیه بلند می‌خواند.
ده، دوازده نفریم. سه، چهار نفر دارند راه می‌روند و سعی می‌کنند تلفن بزنند به دوستان و آشنایان‌‌شان. یکی‌شان دارد داد می‌زند سر یکی پای تلفن. مسوول امینتی و تیم، رییسم که حالا جانشین مدیرکل دفتر است، هی می‌روند بالا و هی می‌آیند توی زیر زمین و سعی می‌کنند با سه نفر از کارمندان که برای جلسه بیرون بوده‌اند تماس بگیرند. تازه فهمیده‌اند آن سه نفر توی یکی از ساختمان‌هایی بوده‌اند که به‌شان حمله شده. الکی می‌گویند توی پناهگاه‌اند تا بقیه را نگران نکنند، صرفن امیدوارند توی پناهگاه باشند، چون بی‌سیم‌های‌شان خاموش‌است و تلفن‌های‌شان هم آنتن نمی‌دهد. بقیه هم البته خیلی نگران نیستند. نگرانی مال یک ساعت اول بودد. الان جُک می‌گویند.

ما که می‌آمدیم زیرزمین، گارد‌ها تفنگ به دست از پله‌ها بالا می‌رفتند. می‌روند روی پشت بام. بعد صدای پاهای‌شان را می‌شنویم که پایین می‌آیند. دوباره بالا می‌روند، دوباره پایین می‌آیند. رییس دفتر تعطیلات‌ است، تایلند. همه به تایلند‌ش می‌خندند، برای بار ان‌ام. تیم هنوز نگران آن سه نفر است. هیچ کس حق ندارد از پناه‌گاه بیرون برود. تشنه‌ام.
سعی می‌کنم نقشه را حفظ کنم و بفهمم کجا به کجاست. سخت است. با تصوری که از این کشور داشته‌ام جور در نمی‌آید. مثل نقشه ایران که تا چند سال پیش سختم بود قبول کنم فاصله‌ی تهران با اصفهان خیلی فرقی با فاصله‌ی اصفهان با شیراز ندارد. توی ذهنم هنوز هم فکر می‌کنم اصفهان باید تقریبن به شیراز چسبیده باشد.

دارند شوخی می‌کنند، که حمله‌ها به مناسب‌ت ورود من است؛ به عکس‌العمل من می‌خندند که داشته‌ام سعی می‌کرده‌ام پرینترم را وصل کنم وقتی بقیه این‌طرف و آن‌طرف می‌دویده‌اند. یکی می‌گوید در چهار سال گذشته بی سابقه بوده، آن‌ یکی می‌گوید پنج سال است کابل چنین اتفاقی نیافتاده. دارند انواع حمله‌ها را مقایسه می‌کنند. فرق‌اش این بوده که همیشه تک حمله‌ای بوده، فلان هتل، فلان سفارت، فلان بازار یا مکان مذهبی یا وزارت خانه. الان هم‌زمان همه‌جا است. مرکز شهر را گرفته‌اند. من گیج‌ام. وقتی صدای بمب‌ها و بعد تیراندازی‌ها را شنیدم فکر کردم یک اتفاق طبیعی و هر روزه است و به کارم ادامه دادم. تا چند لحظه قبلش کوکوها داشتند می‌خواندند. بعد رییس‌م  آمد توی اتاقم و گفت تو چرا هنوز این‌جایی؟ چرا نرفته‌ای زیرزمین؟ بعدن شنیدم که به خاطر این‌که سترس ایجاد نکنند آژیر را نزده‌اند و یکی یکی همه را برده‌اند پایین. حالا دیگر خیال‌شان از آن سه نفر راحت شده، توی یکی از کمپ‌های سازمان هستند.
دیوید می‌گوید بچه‌ها بیایید روی پناهگاه بزنیم ladies که اگر آمدند این‌جا نیایند تو. ظاهرن چهارسال پیش که طالبان به سرینا هتل حمله کرده‌ اند، رفته‌اند توی چینج روم  مردها و همه را کشته‌اند اما وارد چینج روم زن‌ها نشده‌اند. فقط یک زن که از ترس خواسته فرار کند و بیرون آمده را کشته‌اند.
جروم دارد برای آلیس روش حمله‌ی طالبان رو توضیح می‌دهد: روش‌شان این است که چند سوساید بمبر خودشان را منفجر می‌کنند و وقتی منطقه پاکسازی شد، آرپی جی زن‌ها و آن‌هایی که مسلسل و تفنگ دارند می‌روند توی ساختمان‌های بلند- و معمولن نیمه‌کاره- آن‌جا سنگر می‌گیرند و شروع به حمله می‌کنند. همین‌طوری بوده که سفارت‌خانه‌ها راکت خورده‌اند یا مجلس را گرفته‌اند.

ساعت پنج بعد از ظهر است. می‌گویند کارمندان ملی اجازه دارند بروند خانه‌هاشان، اما نه با ماشین‌های سازمان، پیاده یا ماشین‌های شخصی. ماشین‌های سازمان آسان‌ترین هدف‌های بمب‌گذارانی هستند هنوز با خودشان بمب دارند و به هر دلیلی نتوانسته‌اند بمب‌شان را منفجر کنند. بقیه باید بمانند تا اطلاع ثانوی. گرسنه‌ایم. یکی دارد یک لیست تهیه می‌کند برای چیز‌هایی که پناهگاه لازم دارد. لیست‌شان دارند طولانی می‌شود،‌ رسیده به کیسه خواب و تلویزیون.
ساعت هفت از آژانس امنیتی سازمان برای مان اس ام اس می‌آید که مناطقی از شهر وایت سیتی است و مناطقی گری سیتی. دارم سعی می‌کنم فرق‌شان را یادم بیاید.  میناکو می‌گوید کلیت‌اش این است که جنگ هنوز ادامه دارد اما در مناطقی از شهر جابه جایی‌هایی اجباری ممکن است، از جمله منطقه ما. این یعنی می‌توانیم برویم خانه. شش نفریم،‌ به سه تا ماشین احتیاج دارند برای خانه رفتن. برای همه بدیهی است که سه تا ماشین لازم داریم. صبح دو ساعت از نظر امنیتی توجیه شده‌ام اما دلیل اینکه چرا توی پاترولی که چهارنفری آمدیم سر کار الان فقط دو نفر باید سوار شوند را متوجه نمی شوم. دیوید و من منتظر مانده‌ایم ماشین سوم برسد. ازش می‌پرسم چرا دو تا دوتا؟ می‌گوید ماشین‌ها ضد گلوله‌اند، اما بمب یا آرپی‌جی را نمی‌توانند تحمل کنند؛ دو تا دوتا می‌رویم که اگر یک ماشین را زدند دو نفر کشته شویم، نه چهار نفر یک‌جا.

روز پنجم
بی‌سیم‌ام را خاموش نکرده‌ام. آدم‌ها از توی کیفم حرف می‌زنند. بلد نیستم ازش استفاده کنم، برای‌ام عجیب است که همیشه یک بی‌سیم توی کیفم باشد. بیش‌تر مثل یک شوخی موقت است. اما کاری را بهم گفته شده انجام می‌دهم. دکمه‌ی on را می‌گیرم و کلمه‌های رمزی که بهم گفته‌اند تکرار می‌کنم: کیدوا شارپ بیس، دیس ایز کیدوا اکو 241، ریدیو چک اُوِر. و دکمه را رها می‌کنم، از آن طرف می‌گویند کیدوا اکو 241 مسج ریسیود. پیچ بی‌سیم را می‌چرخانم و خامو‌ش‌اش می‌کنم. می‌گذارم‌ش توی کیف‌م. به همراهم می‌گویم چطور ممکن است آدم هر شب بدون استثنا یادش بماند، من حتی یک هفته پشت سر هم نمی‌توانم کاری را یادم باشد. می‌گوید من هفت سال است هر شب ساعت بین هشت تا نه تماس می‌گیرم و یک جمله‌ی تکراری را به آن‌طرف خط می‌گویم. مجبور که باشی یادت می‌ماند. دو بار که ساعت دوازده شب به‌ت زنگ زدند و ازت محترمانه پرسیدند کدام جهنمی هستی، دیگر یادت نمی‌رود. دفعه‌ي سوم هم با یک ایمیل عصبانی می‌فرستندت کلاس توجیهی سکیوریتی سه ساعته.

از ماشین پیاده می‌شویم.  به راننده می‌گوید ساعت یازده بیا دنبال‌مان. در می‌زنیم. راننده منتظر مانده تا ما وارد خانه شویم. نگهبان از توی دریچه نگاه می‌کند و در را باز می‌کند. یک راه‌رو طولانی و بعد یک حیاط بزرگ. گل‌های رز، و دو درخت بادام. من که توی آن تاریکی درخت‌ها را تشخیص نمی‌دهم، تیم می‌گوید. قبلن این‌جا زندگی می‌کرده، قبل از این‌که قواعد سازمان این‌قدر سخت‌گیرانه شود. مستقیم می‌رویم توی آشپز‌خانه، میزبان‌ها مشغول شام درست کردن‌اند. یکی توت فرنگی خرد می‌کند. یکی کلم‌ها را می‌ریزد توی قابلمه و آن‌ یکی دارد سیب‌زمینی‌ها را چک می‌کند. همه‌شان از انگلیس آمده‌اند. به قول خودشان از مافیای لاندن سکول آو هایژن اند تروپیکال مدیسن. سه نفر دیگر سر می‌رسند از اعضای همان مافیا و هیات امنای همین ان جی او. از این‌که نظرم در مورد شهر چیست می‌پرسند و بعد  لباس پوشیدن در ایران، بعد انتخابات فرانسه و بعد این‌که این‌جا دقیقن دارم چی‌کار می‌کنم. طبق معمول چند روز گذشته به سرعت بحث می‌کشد به این‌که هر کس در زمان حمله‌ها کجا بوده و داشته چی‌کار می‌کرده. هیجان انگیزترین روایت مال همان نفری است که ساعت یک از خانه راه افتاده و قدم زنان داشته  می‌رفته یک جلسه توی سفارت آلمان که یک‌دفعه انفجارها شروع می‌شود.

بشقاب شام به دست روی صندلی‌های توی حیاط نشسته‌ایم. با توبی، میزبان و دوست نزدیک تیم و تیم نشسته‌ایم. توبی ازم می‌پرسد که از دوبی با چه پروازی آمده‌ام، می‌گویم: صافی. با یک لحن مشکوک که انگار می‌خواهد توی یک دام بیاندازدم می‌گوید اگر از تهران می‌آمدی با چی می‌آمدی، می‌گویم آسمان. و بعد دو نفری می‌زنند زیر خنده، افتاد‌ه‌ا‌م توی دام، همان جوابی را که می‌خواسته‌اند داده‌ام. می‌پرسم به چی می‌خندید؟ آسمان را به لهجه‌ی بریتیش‌اش دوباره تلفظ می‌کند. می‌گوید اَسْ مَنْ ؟ آخر آدم اسم هوایپمایی را که قرار است پرواز اینترنشنال داشته باشد می‌گذارد اَسْ مَنْ؟ تازه می‌فهمم منظورشان را.
 بعد شروع می‌کنیم به تعریف کردن موقعیت‌های این‌طوری که تجربه کرده‌ایم. صدای خنده‌های‌ بی‌وقفه‌مان، هر از چندگاهی بقیه را کنجکاو می‌کنند، ساکت می‌شوند تا بشنوند ما به چی می‌خندیم. تیم و توبی هر دوشان سال‌ها این‌جا بوده‌اند و فارسی را کمابیش می‌فهمند. در مورد لیبِ کونده آلمانی‌ها حرف می‌زنیم و بعد آن خبرنگار ایرلندی که اسم‌ش Cunny بود و وقتی خودش را معرفی کرد برای سوال، حامد کرزای چنان خنده‌اش گرفته بوده که نمی‌توانست جواب دهد. جایزه با مزه ترین موقعیت این‌طوری به تیم می‌رسد که می‌گفت توی یکی از جلسات  سازمان، مدیر فرانسوی یکی از آژانس‌ها هی به نماینده‌ی ویژه دبیرکل در افغانستان می‌گفته you can’t just fuck us on this matter و این fuck us و با عصبانیت و در جملات پشت سر هم تکرار کرده و حتی انگشت اشاره‌اش را هم هی بلند می‌کرده. می‌گوید آدم‌های دور میز داشتند با خودشان فکر می‌کردند این چرا به جای انگشت میانی، انگشت اشاره‌اش را بلند می‌کند. نماینده‌ی دبیرکل هم بالاخره عصبانی می‌شود و سر طرف داد می‌زند که این روش حرف زدن در جلسه‌ای در این سطح نیست.  طرف داشته کلمه‌ي فوکوس را با لهجه‌ی فرانسوی می‌گفته.

راننده به تیم زنگ می‌زند. ساعت یازده است. باید برویم. ساعت منع و ورود و خروج خانه‌مان یازده است. باز طول‌ش می‌دهیم. معلوم است جفت‌مان دلم نمی‌آید مهمانی‌‌ای را که هنوز ادامه دارد ول کنیم. اما من بالاخره می‌روم مانتو و روسری‌م را از توی سالن بر می‌دارم و بر می‌گردم توی حیاط این پا و آن پا می‌کنم. بله مدیرکل مان رفته بانکوک و حالا تیم  جانشین‌اش است. می‌گوید نباید این را بهت بگویم اما می‌شود دزدکی دیرتر رفت یا بعد از یازده هم دزدکی از خانه بیرون رفت، اما نه این‌که بشود یک عادت. می‌گویم آخرین باری که خواسته‌ام با ترس دیر بروم خانه چهارده سالم بوده، برویم.

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

گلو درد

از صبح که بیدار شدم و بعد تمام طول راه فقط به این فکر می‌کردم که بیش‌تر بخوابم. بر خلاف معمول تاکسی گرفتم که بتوانم تا فرودگاه بخوابم. برچسب برای غذا بیدارم نکنید زدم بالای صندلی و خوابیدم، توی فرودگاه دوبی گشتم جایی پیدا کنم که صندلی‌های‌اش خوابیده‌تر باشد تا بخوابم. پیدا نکردم. رفتم به شرکت هواپیمایی‌م‌ گفتم من مریض‌م باید دراز بکشم، مریض بودم واقعن از صبح گلودردم شروع شده بود. برای‌م یک جا پیدا کردند که آن سه ساعت را بخوابم و بعد توی هواپیمای بعدی گفتم برای صبحانه بیدارم نکنید که بخوابم. گلویم طوری درد می‌کرد که تا حالا تجربه‌ش نکرده‌ بودم. یعنی همیشه بعد از کمی خوابیدن، آب نمک و آن آب‌نبات‌های پرتقالی حتمن کم کم به‌تر می‌شد. این بار مدام بدتر می‌شود. توی دهان‌م مدام آب نبات بود، توی هواپیما به جای غذا چای و ویسکی و عسل و آب لیمو به‌م دادند، سه بار. گلودرد برای من یک بیماری نیست، یک نه بزرگ است که بدنم به‌م می‌گوید. هیچ ربطی به سرما و سرماخوردگی و از این دست ندارد. یک جور "دیگر نمی‌کشم یا دیگر تحمل‌ت را ندارم" است که بدنم به‌م می‌گوید. تنها روش اعتراضی‌ که بلد است همین است. بعضی وقت‌ها نه می‌گوید چون صرفن خسته‌ است، بعضی وقت‌ها چون عصبی‌ است و سترس دارد. بعضی وقت‌ها چون آب کم خورده‌ام. بعضی وقت‌ها قهر کرده چون با بی اعتنایی در معرض خطر قرارش داده‌ام. وقتی دلیل ش  را پیدا کردم راه حل پیدا می کنم.الان دلیل نه را نمی‌دانم چیست.

حالا رسیده‌ام. کتاب‌های‌م را  توی طبقه‌ی اول کتابخانه اتاقم چیده‌ام، دوازده کتاب برای دوازده هفته که تا تعطیلات مانده. گلویم هنوز درد می‌کند. رییسم بهم ایمیل زد که اگر از خواب بیدار شده‌ای بیا توی تراس چای بخوریم و حرف بزنیم. خوش‌بختانه موبایل‌م این‌جا کار می‌کند و ایمیل‌ها را می‌گیرم. تنبلی‌م می‌آید لباس عوض کنم و بروم با رییسم چای بخورم. رییس‌م که نه دقیقن، کسی است که من باید به‌ش گزارش کار بدهم بعدن. بی‌صبر بوده‌ام برای دیدن آدمی که  چند ماه این همه به هم ایمیل زده‌ایم و تلفنی صحبت کرده‌ایم. حالا گلودردم می‌گوید نه نمی‌خواهد ببینی‌ش، به من فکر کن. نمی‌دانم تراس که می‌گوید چطور جایی است. سیم خاردار دارد؟ اینجا که رسیدم آشپزخانه و اتاق نشیمن را به‌م نشان دادند وبعد مستقیم آمدم توی اتاق که بخوابم. چهار بار هلی کوپتر چنان نزدیک از بالای خانه رد شده‌ که هر بار فکر کرده‌ام الان شیشه‌ها می‌شکنند. پنجره‌م باز می‌شود به یک حیاط خیلی کوچک که یک دیوار دو و نیم متری دارد، بعد هم دو و نیم متر دیوار فلزی آبی و بعد هم یک متر سیم خاردار. در ورودی یک نگهبان ایستاده بود. با این که همراه راننده و مدیر خانه بودم، باز هم ازم مدارک‌م را خواست و با دقت چک کرد با کاغذ‌های خودش. به‌م خوش‌آمد گفت و گفت بی سیف. از پنجره‌م که طبقه‌ی اول است، بخشی از کابین افسر نگهبان دیگری که توی تراس طبقه‌ی دوم نگهبانی می‌دهد را هم می‌بینم. تراس طبقه‌ی دوم  پر از کیسه های شنی است و دو دریچه دارد که توی دیوار آبی فلزی تعبیه شده‌اند و به خیابان‌ مشرف‌اند. دست نگهبان‌‌ها یک اسلحه است و یک بی‌سیم. می‌دانم که اجازه‌ی از خانه بیرون رفتن بدون راننده  را نداریم. اما نمی‌دانم توی این خانه سه طبقه چقدر می‌توانیم جا به جا شویم. همان‌طور که هنوز به رییس‌م جواب نداده‌ام می‌روم توی حیاط و از افسر نگهبان طبقه‌ی دوم می‌پرسم می‌توانم بیاییم بالا؟ می‌گوید بله. بیا بالا اگر می‌خواهی اطراف را ببین. آسیایی‌ است. نمی‌دانم کجایی دقیقن، شاید نپال یا فیلیپین. از پله‌های فلزی که حیاط را به  اتاقک نگهبانی وصل می‌کند می‌روم بالا و از دریچه‌ها توی خیابان را نگاه می‌کنم. پرنده پر نمی‌زند. ایست بازرسی سازمان سر ورودی خیابان است و  فقط ماشین‌های خودشان را راه می‌دهند.
توی راه که می‌آمدیم مردم توی خیابان راه می‌رفتنند، خرید می‌کردند و خانه‌ها هیچ‌کدام سیم خاردار نداشت، هیچ کدام دیوار پنج متری نداشت.
از پله‌ها که پایین می‌آیم، یک آقایی توی حیاط ایستاده و به دری و با مهربانی به م خوش‌ آمد می‌گوید، می‌گوید خانم  دو هفته پیش منتظرتان بودیم. اسم‌اش فرید است. رییس‌م تلفنی بهم گفته که تو خیلی بیش‌تر از ما غربی‌ها باید ظرافت‌های رفتاری داشته باشی، چون هم‌زمان هم خیلی بیش‌تر دوستت خواهند داشت و هم درعوض خیلی بیش‌تر ازت توقع دارند. این است که هر لغزش کوچکی‌ در حرف‌های‌ت می‌تواند هم برای خودت و هم برای سازمان مشکل ایجاد کند. به‌ش گفتم که توی شرایط شبیه کار کرده‌ام و کمابیش می‌دانم چطوری است. اما از توی فرودگاه سعی کردم حواسم به رفتارم باشد. سخت هم نیست. من این کشور را ندیده، همیشه دوست داشته‌ام.

توی تراس حیاط پشتی با رییس‌م دو سه ساعتی حرف زدیم. انگار دیروز هم‌دیگر را دیده‌ایم و بدیهی است که امروز هم ادامه‌ی حرف‌های دیروز است. به ش گفتم خیلی خوشحالم از دیدنت، واقعن گفتم، تعارف نبود. دوباره چای و لیمو عسل می‌خورم و گلویم به تر نشده. او رفت توی اتاق‌ش در طبقه‌ی سوم. هنوز آفتاب هست و من هنوز توی تراس نشسته‌ام با کاغذ‌ها و گزارش‌هایی که برا‌ی‌ام گذاشته که بخوانم. دو هفته‌ی دیگر برای شش هفته می‌رود تعطیلات و من می‌مانم و همه‌ی کارهای او. دو هفته وقت دارم که کچ آپ آن اوری تینگ. حیاط،  کوچک است و قشنگ؛ اما سر که بالا می‌بری شش متر دیوار و بعد هم سیم‌های خاردار. یک دفعه مثل این‌که آدم به کار خنده‌دار یک بچه خندیده باشد، بلند می‌خندم. از کارهای خودم خنده‌م می‌گیرد. و گلویم حالا دیگر زخم شده از شدت درد. احساس جا به جایی شدگی ندارم. محیط عوض شده اما توی ذهن من مثل این‌که هیچ چیزی تغییر نکرده باشد، جز این‌که این هفته تعطیلات آخر هفته ندارم و دو هفته‌ی کاری به هم سنجاق شده باشند. برمی‌گردم به گزارش‌ها و امیدوارم گلودردم باهام راه بیاید و بالاخره بفهمم کجای کار اشتباه است که بدن‌م لج کرده.

غروب شده. صدای اذان مغرب می‌آید. 

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

جیمز جویس

یک. هیچ‌وقت داستان کوتاه دوست نداشته‌ام. حتی دوست‌ دارم بگویم  از نظرم داستان کوتاه بدترین فرم ادبی است. خیلی دلیل برای‌ش دارم  و این‌جا هم  آن‌وقت‌ها که حاضر بودم درباره‌ش بحث کنم ازشان نوشته‌ام. حالا نمی‌خواهم  بشنوم که حتمن داستان کوتاه خوب نخوانده‌ای و چخوف بخوان و غیره. چون این حرف‌ها را بارها شنیده‌ام.  فقط یک مجموعه داستان کوتاه را یادم می‌آید  که خوشم آمده، یک مجموع داستان کوتاه از یک نویسنده‌ی یهودی. نمی‌دانم چرا، اما یهودی بودن‌ش مهم است. بعدتر البته متوجه شدم  که داستان کوتاه‌هایی هم که تک و توک خوشم آمده همان‌هایی هستند که به نظر می‌رسند می‌توانند شروع یک رمان باشند. از گوگول و چخوف و کارور و بقیه هم خوانده‌ام. دست خودم نیست، خوشم نمی‌آید. ذهن‌م برای داستان کوتاه آموزش ندیده.

دو. چیزی که می‌خواستم در موردش بنویسم داستان کوتاه نبود. بوروکراسی فرانسوی بود. این روزها باید کارت اقامت‌م را تمدید کنم و فرم‌های مالیاتی را پر کنم ، اپراتور تلفنم را عوض کنم و اجازه‌ی کارم را تمدید کنم و ...از صبح تا شب دارم عمیقن به این بوروکراسی فکر می‌کنم. یعنی به طور محتوایی.  فکر می‌کنم چطوری این‌ کشور همین‌طوری دارد به این وضع ادامه می‌دهد و هیچ کسی به فکرش نمی‌رسد تصحیح‌ش کند. یعنی حتی انتقاد هم ازش نمی‌شود. من اگر کاندیدای ریاست جمهوری  فرانسه بودم، یکی از سرفصل‌های برنامه‌هام همین بوروکراسی اداری بود.به این فکر کردم که آیا کشوری هست که بوروکراسی‌اش از نظر محتوایی بدتر از فرانسه باشد؟  وقتی می‌گویم از نظر محتوایی یعنی این‌که این‌ها بوروکراسی‌شان فقط برای عقب انداختن کارهاست، تقریبن هیچ‌ کاری نشد ندارد این‌قدر که سیستم‌ سوراخ دارد. همه چیز فقط دیر و زود دارد. اگر مثلن این‌طوری بود که کارها سوخت و سوز هم داشت، پیش خودت می‌گفتی همه‌ی این مراحل لازم است، فیلتری است برای کارهایی که از نظر قانونی می‌شود انجام‌شان داد و کارهایی که نمی‌شود.
 فکر کردم شاید روسیه یا اکراین از فرانسه هم بدتر باشند، اما از طرفی آن‌‌ها سیستم رشوه‌‌دهی‌ شان خیلی پیش‌رفته است و بالاخره راهی برای انجام دادن سریع‌تر کارها پیش‌ پای‌ت داری. اینترنتی هم سرچ کردم، دیدم هند توی آمارها اول  است، اما مشخصن برای بیزنس و برای خارجی‌ها. فرانسه اما خودی و غیر خودی نمی‌شناسد.
 این چند روز دلم می‌خواست کاش یکی یک داستان کوتاه خوب در مورد بوروکراسی نوشته بود تا بخوانم‌ش. مطمئنم نویسنده‌ای هست که چنین چیزی نوشته باشد. این‌قدر مطمئنم که ممکن است دلیل‌ش این باشد که  سال‌ها پیش چنین داستانی خوانده‌ باشم.

سه. دیروز  این‌که دیگر جوان نیستم را به روش جدیدی حس کردم. دو سال پیش که آمدم سازمان، باید یک امتحان "بیسیک سکیوریتی تست" می‌دادم. صرفن برای‌ این‌که دیپلم‌ش را بگذارند روی پرونده‌ام. جز مدارک لازم بود. درس و امتحان‌ش هر دو آن‌لاین‌ اند. اولین سوال‌ش این است که شما شخصن برای انجام وظیفه چه خطرهایی را حاضرید بپذیرید. نه تا خطر لیست کرده‌اند که  از رانندگی در بزرگراه برای انجام ماموریت شروع می‌شود تا بیرون رفتن از خانه یا دفتر در ساعات حکومت نظامی، ادامه‌ دادن به کار در حالی‌ که تلفن، رادیو و همه‌ی وسایل ارتباطی قطع شده، رفتن به یا گذشتن از منطقه‌ای که به احتمال زیاد مین گذاری شده، و بالاخره اگر واقعن لازم باشد ماندن در منطقه‌ي جنگی، در شرایطی که خطر مرگ برای‌تان اندازه‌ی یک سرباز جنگی باشد.
دیروزمی‌بایست این امتحان را دوباره می‌دادم چون بعد از دو سال مدرک‌م دیگر اعتباری ندارد و پیش‌نیاز "ادونسد سکیوریتی تست" است که الان مدرک‌ش را لازم دارم.  دو سال پیش همه‌ی این‌ها را از یک تا نه تیک زدم. یعنی حاضر بودم در همه‌ی این شرایط کار کنم.  این‌بار کاملن یهویی متوجه شدم که  از این نه تا، سه تای‌ش را تیک نزده‌ام. مثل این‌که  یک‌دفعه متوجه چیزی شده باشم، احساس جوان نبودن کردم. احساس عجیبی است که هیچ قابل مقایسه با احساس دیدن تارهای سفیدِ مو نیست.

پ.ن: ایزاک باشویس سینگر، یک مهمانی یا رقص