جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۱

غروب پنج‌شنبه. یک ساعت و بیست دقیقه

پیغام می‌دهد که می‌توانیم قرار را یک ساعت عقب بندازیم. چشمان‌م برق می‌زند و می‌نویسم بله بله حتمن. نیم ساعت مانده به قرار و من رسیده‌ام ایستگاه کامبرون. می‌نویسد: مشکوکی. چی‌کار داری می‌کنی الان؟ درحالت عادی کولی بازی در می‌آوردی برای چنین چیزی یا با لج‌بازی قرار را کلن کنسل می‌کردی. می‌گویم اول این‌که در حالت عادی در این ساعت از روز از سرکار برمی‌گشتم و این‌که می‌روم سر بزنم به کتاب‌فروشی مورد علاقه‌م.
فکر کرده بودم پیاده بروم تا لا موت پیکِت که قرار داریم و توی راه سری بزنم به کتاب‌فروشی‌م. حالا می‌بینم که به جای بیست دقیقه یک ساعت و بیست دقیقه وقت دارم و خوشحال‌م. خیلی خوشحال.

می‌رسم جلوی کتاب‌فروشی. آقای کتاب‌فروشی صورت‌ش با خنده باز می‌شود، سلام می‌کند و از پشت میزش بلند می‌شود می‌گوید، بیا ببین چقدر کتاب جدید آورده‌ام. و بعد با هیجان شروع می‌کند به لیست کتاب‌ها را گفتن...من هم ساک‌‌م را می‌گذارم روی میزش و شروع می‌ کنم به سوال پرسیدن، بوریس ویان چی جدید آورده‌اید؟ تو کی می‌خواهی عادت نویسنده‌ای کتاب خواندن را ترک کنی؟ شوالیه جوزف کسل انتشارات فولیو را آورده‌اید؟ حتمن پالتویی می‌خواهی؟ بله قطع کتاب برایم مهم است، جا نمی‌شود توی کیفم. کتاب جدید اریک فوتورینو را چی؟ چیست؟ مال 2012 است ؟ نه ندارم، نشنیده‌ام. در مورد چیست؟ سال‌های مسوولیت‌ش در لوموند.

کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ی من در پاریس، نه فروشگاه‌های زنجیره‌ی فنک است، نه کتابفروشی چهار طبقه‌ي ژیلبرت ژون در سن ژرمن، نه شکسپیر اند کامپنی که پاتوق انگلیسی زبان‌خوان‌ها است و نه سمیث. کتابفروشی مورد علاقه‌ی من یک کتاب دست دوم فروشی است، که به جز کتاب‌ها، فقط دو یا سه تا آدم توش جا می‌شوند تا بدون این‌که به هم بخورند توی کتاب‌ها بگردند. دقیقن همان‌طوری که آرش می‌گوید وقتی طی صخره نورده‌ها و کوه‌نوردی‌ها و سفرهای‌شان یک دره‌ی دست نخورده، یک جزیره‌ی بکر توی خلیج فارس یا یک غار بی‌نظیر را کشف می‌کنند، به کسی در موردش نمی‌گویند چون نگرانند که بشود مقصد سفرهای توریستی. من هم معمولن ازش حرف نمی‌زنم مگر این‌که کسی ازم بپرسد. کسی هم از من معمولن ازم نمی‌پرسد که کتاب‌های‌ت را از کجا می‌خری. دوستانم همه‌شان یا کتاب نو می‌خرند یا مثل بلا و سباستین کیندل دارند و شش ماه است دارند با پشتکار مرا هل می‌دهند که کیندل بخرم.

تلاش‌های بلا و سب ددرست نزدیک به پیروزی و در لحظات آخر شکست خورد. داشت جواب می‌داد، چون قبول دارم که کتاب‌ها سنگین‌ترین دارایی‌هایی آدمی است که زیاد جا به جا می‌شوند. اولین چیزهایی هستند که از چمدان‌های جابه جایی کنار گذاشته می‌شوند. و وقتی می‌دهی‌شان که بروند، انگار از جان‌ت چیزی را جدا می‌کنی. مثل لباس نیست که بدهی به دوستانت و هر بار تن‌شان ببینی خوش‌حال شوی. کتاب‌های‌ت را هر بار توی قفسه‌ی کتاب‌های‌شان ببینی قلب‌ت هری می‌ریزد. بعد بحث افغانستان رفتن هم بود، آن‌جا که نمی‌توانم هر بار برای چند ماه کتاب ببرم با خودم. کیندل ناچار به نظر می‌رسید تا وقتی که فهمیدم با کیندل الزامن نمی‌توانی کتاب به دوستانت قرض بدهی یا بگیری. مگر این‌که ناشر و نویسنده اجازه داده باشد که این کتاب قابل قرض دادن است، و ظاهرن این اجازه‌ی است که به طور معمول به کتاب‌های جدید، کتاب‌های پرفروش و...داده نمی‌شود. آمازون می‌گوید طبق آمارش 35 درصد کتاب‌ها لِندِبل هستند (برای دو هفته)، که همان‌طور که ممکن است حدس بزنید این کتاب‌ها یا همان‌ کلاسیک‌هایی هستند که معمولن خوانده‌ایم‌شان و یا اصلن مجانی قابل دسترسی هستند یا کتاب‌هایی که الزامن درصد زیادی از مردم علاقه‌ی به خواندن‌شان ندارند. حالا نه این‌که من ان تا دوست داشته باشم که کیندل داشته باشند و بخواهم ازشان کتاب امانت بگیرم یا بهشان امانت بدهم. نه، فقط دو نفرند. شاید هم سالی یک‌بار هم از چنین امکانی استفاده نکنم. اما مساله این است که حاضر نیستم وسلیه‌ای را بخرم و ازش استفاده کنم، که یکی از مفاهیمِ از نظر من پایه‌ایِ استفاده از کالای فرهنگی برای‌ش بدیهی محسوب نمی‌شود. امانت دادن و بخ اشتراک گذاشتن. می‌دانم که آمازون با کیندل نخریدن من ورشکست نمی‌شود، اما برای‌م مهم است که برای چیزی که بدون‌ش هم می‌توانم زندگی کنم خط قرمز‌های‌م را جا به جا نکنم.

کتاب نو هم نمی‌خرم مگر این‌که خیلی هوس کنم و مطمئن باشم دستِ دوم‌ش هنوز پیدا نمی‌شود. فکر می‌کنم کتاب‌های دست ِ دوم هویتی دارند که کتاب‌های نو ندارند. قیمت‌ش هم همیشه نصف یا کم‌تر است. تازه کتاب‌فروش مورد علاقه‌ی من در ازای هر چهارتا کتابی که انتخاب می‌کنی به‌ت چهارتا کتاب هم هدیه می‌دهد. و چقدر هیجان انگیزتر است انتخاب کردن چهارتای جایزه. انتخاب هشت کتاب، کاری است که در بیست دقیقه نمی‌شود انجام داد اما در یک ساعت و بیست دقیقه شاید بشود.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

Sleep on it*

اگر خودم را رها کنم به جای این همه خوشحالی و سرگرمی و خوش‌گذرانی دور و برم،‌ غم پهن می‌شود روی زندگی‌م. اما خودم را محکم گرفته‌ام. رفتن از پاریس اصلن کار آسانی نیست. همین که تقریبن هر روز و هر شب دوستانم را می‌بینم، نشان می‌دهد که هم من و هم آن‌ها روزهای غم‌گینی را خواهیم داشت و شاید هم حتی خیلی غمگین.

اما خیال‌تان راحت، این‌جا نه از نق و ناله‌ی رفتن خواهم نوشت، نه از هیجان رسیدن به جای جدید. هیچ چیزی اندازه‌ی حس غمِ رفتن و ترک کردن و تمام کردن جایی یا چیزی یا رابطه‌ای و هیجان شروع کردن پروسه‌ی جدید یا رسیدن به یک جای تازه،  نوشته‌های یک وبلاگ را چیپ نمی‌کند. خیلی از به‌ترین بلاگرها را به چشم دیده‌ام که در این دام افتاده‌اند. آدم از این دوران‌ها باید بعد از چند ماه بنویسد. باید قبل از پابلیش کردن این دست نوشته‌ها، به جای یک‌شب، چند ماه روی‌شان خوابید.

پ.ن: به واقف که معصومانه این اصطلاح را دوست دارد.

بهار 1391

مهمانی بهار- مهمانیِ سال نو را سه چهار روز عقب انداخته‌ام، که بیافتد آخر هفته و که جیا این‌جا باشد. جیا البته همان سه شنبه آمد، وسط هفته. حالا جمعه‌ است و دو تایی داریم آشپزی می‌کنیم. ده دوازده نفر مهمان داریم. دوستان خیلی نزدیک به اضافه‌ی نیکلا. می‌خواهم نیکلا را به دوستانم معرفی کنم، تا وقتی که دیگران نپذیرفته‌اندش نمی‌توانم به‌ش بگویم دوست نزدیک. دو سال این پا و آن پا کردم، به یک دلیل ساده که کاراگاه پلیس است. بله من آدم‌ها را از روی طبقه‌ی اجتماعی و شغل‌شان قضاوت می‌کنم. نیکلا اما توی این دو سال امتحان‌ش را پس داده. جیا دو نوع دسر آماده می‌کند و من خورش بادمجان. دارد سفیده‌ی ده تا تخم مرغ را جدا می‌کند، زرده‌اش را می‌گذارد برای دسری که بهش می‌گوید ‌devil’s food cake و سفیده‌اش را برای ‌angel food cake. اینقدر که یکی‌ش سنگین است و مضر؟ و آن یکی سبک است. من خیلی کار زیادی ندارم جز این‌که همه‌ي چیزهایی را که از پیش آماده کرده‌ام بریزم توی قابلمه.
آفتاب خیلی خوب بهاری پهن شده توی خانه. هر دومان روی‌مان به پنجره‌ي قدی و یک‌سر خانه‌ رو به تراس ایستاده‌ایم. به تراسی که رو به غرب است. کابل که بروم دلم برای این خانه تنگ خواهد شد. به جیا این را می‌گویم. می‌گوید شک نکن. قدم‌ت سست نشود یک وقت. الان دارد توت فرنگی‌ها را پاک می‌کند. یک دانه اشک روی گونه‌اش است. می‌گویم جیا تلاش کن که بگذری. توی این یک و نیم سال پیش هم که با هم بودید بیش‌تر وقت‌ها غمگین بودی. می‌گویم هیچ وقت نمی‌توانستم این‌طوری تصورت کنم، تو بودی که هیچ وقت یک جا بند نبودی، من را به زور می‌بردی پاتیناژ، مهمانی، رستوران‌های اگزوتیک، این پنج سال هر جا زندگی کرده‌ام آمدی دیدنم، ناپل بعد از انتخابات ایران وقتی بی وقفه گریه می‌کردم آمدی که آرامم کنی، شتوتگارت، لندن، مدام می‌گفتی قدم سسست نکن، شک نکن، تند قدم بردار. الان هم می‌گویی. چه شده که خودت نمی‌توانی بگذری. الان چهار ماه شده. می‌گوید امروز صبح که رفته بودم موزه‌ي انستیتوی جهان عرب، یک متن قدیمی بود در مورد یک مرد شرقی-مسلمانِ مسافر، نمی‌دانم کی، یک مسافرمعروف، متن خیلی شاعرانه بود، در مورد بزرگی و خوبی‌ش و این‌که از هر شهری که می‌رفت، هم‌زمان با رفتن‌ش آفتاب غروب می‌کرد، مستقل از این‌که وقت غروب آفتاب بود یا نه. یک دفعه این‌قدر غمگین شدم که آمدم بیرون. فکر کردم من هم آدمی به این خوبی شناخته‌ام توی زندگی‌م اما رفته. فکر می‌کنم این‌که ایرانی یا به طور کلی شرقی بوده باعث شده یک غم عجیب و دوست داشتنی شرقی مرا فرا گرفته باشد، که دلم نمی‌خواهد رهای‌ش کنم. از همان غم‌هایی که توی شعرهای‌تان هست. می‌دانم که جهان نمی‌ایستد چون من آمادگی ادامه‌ي زندگی را ندارم، زندگی‌م را می‌کنم، پاتیناژ می‌روم هنوز هر هفته، اما غمگینم. از این غم نمی‌خواهم دل بکنم. فکر می‌کنم حتی بحث نتوانستن هم نیست، واقعن نمی‌خواهم. تو می‌دانی که من حداکثر سه چهار هفته برای‌م طول می‌کشد که هر رابطه‌ای را فراموش کنم. مساله برای‌م بیش‌تر یک تصمیم است. می‌خندم، می‌گویم آره، ذهن ژرمنیک تیپک‌ت را می‌شناسم. واقعن می‌شناسم. پس چه‌اش شده این‌بار. چرا دوباره نمی‌شود همان آدم قبلی.

به جیا گفتم بیاید پاریس که فراموش کند، که یک هفته را بگذارد برای خوش گذرانی. هوا خیلی خوب بود این یک هفته. خیلی خوب. چطور بگویم، مثل اردیبهشت شیراز. من هم که کار نداشتم، خیلی از وقت‌ها با هم گذراندیم، تمام شب‌ها بیرون رفتیم. به آدم‌های جدید معرفی‌ش کردم. اما هنوز که روز چهارم است، وقت آشپزی اشک روی گونه‌ی راست‌ش است. شب‌ها ساعت دو که چراغ را خاموش می‌کردیم که بخوابیم تازه توی تاریکی شروع می‌کردیم به حرف زدن. اما چیزی عوض نشده، از بار غم‌اش انگار چیزی کم نشده باشد. از آدم‌های امشب فقط نیکیتا را از قبل می‌شناسد، آلمان که با هم زندگی می‌کردیم آمد پیش‌مان. آنا را هم دیده چهارشنبه شب که رفتیم جشن سال نو انستیتو کرد. ساعت هشت یکی یکی از راه می‌رسند، اول نیکلا، بعد نیکیتا و شارل با هم. آنا، بعد جی، ژرالدین و دیوید، و بقیه. جیا هم مثل نیکیتا است، مثل ستاره، با همه‌ی آدم‌ها حرف مشترکی دارد بنابراین نگران سرگرم کردن و توی جمع جا کردن‌ش نیستم.

طبق معمول این اواخر تا وقتی بقیه برسند و گرسنه‌مان بشود تابو بازی می‌کنیم. اول همه یکی یکی در مورد فلوران می‌پرسند. می‌خندند و و علیه‌ش حرف می‌زنند. ناسیونالیست فرانسوی بودن‌ش را. گفتم که تا نیکلا را جمع نپذیرد نمی‌توانم دوست نزدیک حساب کنم. فلوران را برای یک مهمانی زمستانی دعوت کردم، نه این که دوست نزدیک‌م باشد، اما دعوت‌ش کردم‌ به خاطر این‌که توی یک سال گذشته هیچ مهمانی خودش یا پدر و مادرش نداده‌اند که من نبوده باشم. به شدت پس‌اش زدند. اولین سوال را ژرالدین ازش پرسید، با لحنی که معلوم بود مهم نیست جواب پسر بیچاره چه باشد: سارا از از کجا می‌شناسی، گفت اولین بار با هم رفته‌ایم کمپینگ، به‌شان بر خورد، توقع دارند من آدم‌ها را یا از دانشگاه بشناسم یا از سر کار، یا از طریق یک دوست مشترک یا توی تئاتر و سینما و ادبیات و موسیقی از این دست. بعد فلوران هم بهانه دست‌شان داد. شروع کرد به از فرانسه دفاع کردن، یک شعر ناسیونالیستی از ویکتور هوگو خواند و چیزی در مورد خانواده‌اش پراند. کارش تمام بود، مطمئن بودم. اما توقع نداشتم به‌ش حمله شدید و گروهی کنند. بحث مهاجرت شد، گفت خب کسی اگر از فرانسه خوشش نمیاید مجبور نیست این‌جا زندگی کند. یک صحنه را یادم است که من واقعن فکر می‌کردم به طور فیزیکی باید بروم بین ژرالدین و جی و فلوران بایستم. بهش گفتند همین است که یک کشور راسیست و فاشیستی مثل اینی که هست داریم و آدمی مثل سارکوزی رییس جمهورمان است. فلوران هم کوتاه نمی‌آمد. یکی از باهوش‌ترین آدم‌هایی‌ است که من می‌شناسم، فلایت آو آیدیا هم دارد. به نظر من گناهی ندارد، یک فرانسوی معمولی است، بقیه ی دوستان من طبیعی نیستند که صبح تا شب دارند به فرانسه بد و بیراه می‌گویند. یک فرانسوی تیپیک، به کشورش، به تاریخ و ادبیات و رسوم کلیشه‌ای‌اش افتخار می‌کند. خیلی بیش‌تر از مردم بقیه کشورها حتی.

 شب بعد از رفتن بقیه وقتی نیکیتا و جی داشتند ظرف‌ها را می‌شستند و خشک می‌کردند باهاشان دعوام شد. گفتم حق نداشتید خانه‌ی من با مهمان من دعوا کنید. جی گفت فاشیست بود باید ساکت می‌ماندیم؟ گفتم هی چشمانت را باز کن نود و پنج درصد آدم‌ها این‌طوری هستند، همه مگزین لیترر و نیویورکر نمی‌خوانند و توی فضای آکادمیک و روشنفکری ِبین المللی پاریس نیستند. بعدش باز هم تکرار می‌کنم، با مهمان این کار را نمی‌کنند. یک وقتی از شب بود که شما هشت نفر رفته بودید توی آشپزخانه توی دومتر فضا که پشت کرده باشید به فلوران. گفت همین آریستوکرات‌ها فرانسه را به گند کشیده‌اند. گفتم همان‌قدری که مهاجرها. من خارجی‌ هستم و با خیال راحت می‌توانم حرف بزنم، مثل بقیه فرانسوی‌های متوسط از ترس این‌که فاشیست و راسیست شناخته شوم دهنم را نمی‌بندم. همین‌کارها را می‌کنید که این کشور یک روزی منفجر می‌شود از نفرت. پنج درصد هستید ایده‌تان را به اسم برادری و برابری و چی چی دارید به نود و پنج درصد دیگر تحمیل می‌کنند. اوپن یور آیز، یو آر مور دینجرس دن پیپل لایک هیم. بیکاز یو آر شور یو آر رایت. نو وان ایز رایت. یو آر مور دینجرس بیکاز یو تینک اوری وان هز تو تینک اند اکت لایک یو. یو، ژرالدین، آنا، دیوید، شارل. یس یو آر نات نرمال. نان آو یو. هنوز عصبانی یا هیجان زده که می‌شوم انگلیسی حرف می‌زنم. گفت فکر نمی کنی شاید ایراد از تو هم باشد که همه‌ی ما به عنوان دوستان تو آنرمال هستیم؟ آه ببخشید به جز یکی. گفتم چرا اما من دوستان معمولی هم دارم، فقط جرات نمی‌کنم به شماها نشانشان بدهم. امشب نمونه‌اش. الکی می‌گفتم، به جز فلوران کی بود که جرات نمی‌کردم؟ آهان نیکلا. نیکیتا ساکت داشت ظرف‌ها را خشک می‌کرد. جرات نمی‌کرد بین جی و من طرف یکی‌مان را بگیرد. فکر کنم در واقعیت هم واقعن آن وسط گیر کرده بود. نیکی طبیعی ترین آدم این اطراف است.

برگردم به بهار. داشتم می‌گفتم تابو بازی کردیم. یک جور معادل پانتومیم است برای وقتی که ایران نیستم. نمی‌دانم بازی کرده‌اید یا نه، هر گروه یک سری کارت دارد که روی هر کارت یک کلمه است که طرف باید به گروه‌ش توضیحی بدهد و گروه‌ش آن کلمه را حدس بزنند، اما پنج تا کلمه‌ی تابو زیر آن کلمه نوشته شده که وقت توضیح دادن اجازه نداری آن‌ها را استفاده کنی. مثلن اگر کلمه ماه است، کلمه‌های تابو آسمان و ستاره و خورشید و جزر و مد و آرمسترانگ هستند. البته به این آسانی که نیست، مثلن می‌گویم. یک ساعت شنی هم داریم و می‌شمریم توی یک دقیقه چند تا کلمه را می‌توانیم حدس بزنیم. فرانسه زبان نبودن بعضی‌های‌مان هم محدودیتی معمولن ایجاد نمی‌کند. مثل پانتومیم به توانایی حدس زدن و گذشته‌ی مشترک و این‌ها هم بستگی دارد. مثلن اولین کلمه‌ای که به نیکی افتاد "نق زدن" بود، در توضیح به ما که گروهش بودیم گفت: فرانسوی‌ها مدام در حال این کار هستند، من و جیا به عنوان دو نفر غیر فرانسوی جمع فورن گفتیم "نق زدن" . بدیهی است که بقیه در هیچ صورتی نمی‌توانستند برای این توضیح این کلمه را حدس بزنند. یا به جیا کلمه‌يextreme sports افتاد و او در توضیح‌اش می‌گفت کاری که برای سرگرمی انجام می‌دهیم و بدیهی بود که هیچ کدام از ما به ذهن‌مان هم چنین چیزی نمی‌رسید. حدس‌ها از آفتاب گرفتن و فیلم دیدن و لم دادن و کتاب خواندن فراتر نمی‌رفت.

مساله نیکلا هم به سلامتی گذشت. بعد از یک دور کامل انتقاد از پلیس فرانسه و به گند کشیدن سرتاپای سیستم و زیر سوال بردن کامل عکس العمل یک هفته‌ی گذشته پلیس (کشتنِ این جوان مسلمانی که سه تا بچه ی یهودی و یک ربای و دو تا ارتشی را کشته) و دیدن عکس‌العمل آرام و منطقی نیکلا، و یک و نیم ساعت "تابو" بازی کردن، بالاخره همه‌شان با آغوش باز پذیرفتندش. یک دور هم نیکی و رکسلان خواستند کارت پلیس‌اش را ببینند و با هیجان دخترهای تین‌ایجر ازش سوال می‌پرسیدند. پسرها هم در مورد این‌که دخترها کلن چطوری برخورد می‌کنند ازش می‌پرسیدند. گفت که تقریبن هیچ وقت لباس فرم تنش‌ نیست اما خب کلیشه‌ها خیلی هم بی‌راه نیستند. با جیا داشتیم برای دسر کِرِم می‌ریختیم روی توت فرنگی‌ها، به‌شان گفتم هوی این‌قدر کلیشه‌ای برخورد نکنید. نیکلا داشت می‌گفت من دو سال است سارا را می‌شناسم آرزو داشتم یکی از ستریوتایپ‌ها که دخترها در مورد پلیس‌ها را دارند در موردش حرف بزند، حتی همین عکس‌العمل ساده‌ی کارتت را ببینم را هم دریغ کرده. گفت حداکثر ارتباطی که با شغل‌م برقرار می‌کند این است که هر بار می‌بیندم می‌پرسد امروز چه خبر؟ کسی را نکشته‌ای؟ گفتم نمی‌توانم با این قضیه کنار بیاییم که یکی با خودش اسلحه حمل کند. که فکر کند اگر لازم شد می‌شود یکی را کشت.
البته به‌ش نگفتم یک کار دیگر هم می‌کند که می‌رود روی اعصابم. که هر بار از کشور خارج می‌شوم یا وارد می‌شوم بهم اس ام اس می‌زند که سفر بخیر یا خوش آمدی، روز تولدم را هم از توی فایل‌های پلیس نگاه کرده بود اولین بار که تبریک گفت. یک‌بار هم بهم اس ام اس داد که گواهینامه‌ی فرانسوی‌ت صادر شده، برو بگیرش قبل از این‌که پست‌ش کنند.
برای فردای مهمانی یک رستوران ویتنامی قرار گذاشتیم و برای روز بعدش آنا همه را به یک کنسرت موسیقی برمه(میانمار؟) دعوت کرد. گفت که برای‌مان بلیت مهمان نگه می‌دارد. این شد که جیا تا روز آخر سرش شلوغ بود. اما گاهی وقت‌ها زوم می‌کرد روی یک نقطه. به قول خودش سوزن‌ش گیر کرده روی یکی از این عشق‌های شرقی. دل‌ش هم نمی‌خواد رها شود، من چه‌کار می‌توانم بکنم.

از ایستگاه قطار برمی‌گردم، ساعت پنج سوار قطار آمستردام شد، حوالی نه می‌رسد لاهه.

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۰

کمون پاریس

دیشب فلوران تلفن زد که بگوید کتابم خانه‌تان مانده و کی هم‌دیگر را می‌بینیم که برای‌م بیاوری‌ش یا من کی بیایم. اما مثل همه‌ی وقت‌هایی به هم تلفن می‌زنیم یک و نیم ساعت حرف زدیم. از بللا شنیده بود که ممکن است از این‌جا بروم. در مورد پاریس حرف زدیم. گفت من اصلن نمی‌توانم تصور کنم روزی از پاریس بروم. تو چطور دلت می‌آید؟ گفت که تا آن‌جایی که می‌توانند اجدادشان را بشمارند یعنی حوالی قرن چهاردهم، همه پاریسی بوده‌اند، به جز یک مادر بزرگ ِمادر بزرگ هلندی. گفتم برای من رفتن خیلی آسان‌تر است. پاریس را دوست دارم و به جز شیراز تنها شهری است که واقعن احساس می‌کنم خانه‌ام است، اما برای آدمی که از خانه‌ي اصلی‌ش آمده باشد بیرون، دومی سخت نیست.
گفتم پاریس را همیشه شهری دیده‌ام که دوباره بهش برمی‌گردم. حتی قبل از این‌که بیایم این احساس بازگشت را داشته‌ام. و هیچ وقت پاریس را مثل یک توریست ندیده‌ام، حتی وقتی با ویزای توریستی و یک‌ هفته‌ای آمده‌ام. خیلی از جاهای پاریس را توریستی که دو روز این‌جا بوده دیده و من نه. مثلن لوور.

گفت فردا بیا برویم پاریس گردی طولانی. من عکس می‌گیرم، تو مثل یک توریست پاریس را ببین. تازگی‌ها با دنی بعد از یک‌سال برنامه‌ریزی یک شرکت‌ توریستی تاسیس کرده‌اند که کار توریسم فرهنگی کنند. همان‌طور که ممکن است حدس بزنید برنامه‌ی خانواده‌ي سنتی پاریسی‌اش برای‌ش این بوده که وکیل شود، حقوق خوانده، یک سال وکالت کرده و ول کرده. برادرش طبق برنامه خانواده قاضی است و خواهرش هم طبق برنامه خانواده معلم. چند سال کارش عکاسی بوده و حالا قرار است تور لیدر شود. قرار است برای تورهای‌شان تِم‌های مختلف داشته باشند. گفت بیا من روی‌ت توانایی‌ها و برنامه‌های‌م را تمرین کنم. هنوز تم‌ها را دقیق از هم جدا نکرده، مثلن نمی‌داند آیا می‌شود جنگ جهانی اول و دوم را با هم بگوید یا نه. به‌ش گفتم پاریسِ "در جستجو..." برای‌م اگر بگذاری میایم. گفت که "در جستجو" نمی‌تواند چون نخوانده و هیچ وقت هم نمی‌تواند بخواند. یادش آمد که پاریس ادیبات اصلن ندارد توی لیست‌ش. بعد در مورد خانواده‌ي تیبو حرف زدیم و پاریس خانواده‌ی تیبو پیش‌نهاد کردم. قرار شد روی‌ش کار کند. گفتم کمک‌ش می‌کنم. توی ذهن‌ش پاریسِ هنرمندان بود، پاریسِ مقاومت و جنگ جهانی دوم، و پاریسِ انقلاب. گفتم پاریسِ کمون می‌خواهم. هیچ وقت نفهمیده‌ام که چرا فرانسوی‌ها این‌قدر کم در مورد کمون نوشته‌اند و حرف می‌زنند. گفت برای ‌این‌که توی تاریخی که یادمان بیاید شبیه این که فرانسوی فرانسوی را بکشد، دوبار داشته‌ایم، کمون و خیلی جزیی در جنگ الجزایر. قرار شد که امروز برویم برای پاریسِ کمون و پاریسِ جنگ جهانی دوم، یعنی به عبارتی جنگ و درگیری در خیابان‌های پاریس.

هتل دو ویل قرار داشتیم. جای گلوله‌ها را پیدا می‌کردیم بعد عکس‌ها را و آن‌ سنگرها را؛ بدیهی است که همان‌جاهایی که توی عکس سنگر بود کلی جای گلوله مانده. آی‌پدش را آورده بود و عکس‌های هتل دوویل را نشانم داد، که آدم‌های کمون قبل از فرار آتشش زده بودند. اعضای کمون وقتی مطمئن شده بودند که حکومتِ ورسای( همان دولت رییس جمهور تی‌یر که به دلیل شورش پاریسی‌ها به ورسای فرار کرده بودند- دلیل شورش هم شکست فرانسه در جنگ با پروس و محاصره‌ي طولانی‌ مدت پاریس بوده) دارد بر می‌گردد و همه‌شان را بدون استثنا می‌کشد- سی هزار نفر در یک هفته- به این نتیجه رسیده بودند که هر منطقه را از دست می‌دهند آتش بزنند و بروند. تی‌یر پاریس را خیابان به خیابان با کشتن اعضای کمون و مردم عادی پس گرفت، اعضای کمون هم قبل از دستگیر و کشته شدن، پاریس را خیابان به خیابان آتش‌ زدند. بعضی‌ها مثل هتل دوویل بازسازی شده بعضی‌های دیگر هم فقط زمین خالی‌شان مانده. رفتیم کلیسای نترْدام. دوباره جای گلوله‌ها، عکس‌های سنگرهای مقاومت در گوشه کنار. خیابان به خیابان می‌رفتیم جای سنگرها را پیدا می‌کردیم و تابلوهای کوچکی که روی دیوار ساختمان‌هاست و در زندگی روزمره هیچ‌وقت نمی‌بینی شان. تابلوهای کوچکی که می‌گوید این‌جا فلانی در مقاومت و در اوت1944 در گذشته. یا آن تابلوی روی ساختمان پرفکتور پلیس روبروی نترْدام، که روی‌اش نوشته، ژنرال لوکْلرک روزهای آخر قبل از آزادی پاریس این‌جا با هواپیما پیغام‌های کاغذی برای پاریسی‌ها پخش کرده که Tenez bon, nous arrivons. مقاومت کنید، ما می‌رسیم.

بعد رفتیم خیابان ریوولی و هتل لو موریس که مقر اصلی آلمانی‌ها در زمان اشغال پاریس بوده. گفت برویم پیش دختر عموی‌م این‌ها توی این کوچه فروشگاه و کارگاه لباس زیر دارند. گفتم که خر نشو فلوران، بیا و مثل آدم بپذیر که وان نایت ستند بوده. یک غلطی کردم، حالا هشت ماه است که باید با تو چانه بزنم. گفت نه، باور کن فقط می‌خواهم دختر عموی‌م را ببینی. هیچ منظور دیگری ندارم. خیلی دختر خوبی است، از دیدن‌ت خوشحال می‌شود. فلوران من را به همه‌ي خانواده‌ش نشان داده، حتی به مادربزرگش که آلزایمر دارد، این یکی را بیش از ده بار. برای معرفی می‌گوید: سارا، دوستم، ایرانی است، کارش این است، قبلن هم س. ان.ار.اس کار می‌کرده.  مرا مثل یک دستاورد به خانواده‌اش معرفی‌ می‌کند و بعد لب‌خند پهن می‌شود روی چهره‌ي خانواده‌ی آریستوکراتِ پاریسی‌اش. هر وقت خانه‌‌ش مهمانی چیزی است،‌ من را می‌برد که سری به مادر بزرگش که توی واحد آن وری زندگی می‌کند بزنیم. یادآوری می‌کند که سارا ایرانی است و مادربزرگ‌اش از نو خوشحال می‌شود و دوباره می‌گوید که مادربزرگی داشته که عاشق یک شاهزاده‌ی ایرانی قاجار شده، ولی شا‌هزاده ول‌ش کرده و برگشته ایران. خودم در فرانسه خیلی استفاده کرده‌ام از اگزوتیک (ایرانی) بودن‌ و گاهی هم شغل‌م. اما دلم نمی‌خواهد یکی دیگر هم ازش استفاده کند.
گفتم نمی‌آیم. گفت بیا یک موزه‌ی خصوصی تاریخ لباس زیر هم دارند. مادربزرگِ مادربزرگ سسیل بوده که سوتین را اختراع کرده و هفته‌ای‌ دست ِ کم یکی دوتا بازیگر معروف و پرنسس اروپایی و عرب دارند. گفتم الکی می‌گوید، گفت گوگل کن. ویکی پیدیا را نگاه کردم، رسیده بودیم جلوی کارگاه. راست می‌گفت اسم‌ش همان بود. هرمین کادول. مزونِ کادول.

رفتیم تو، برای‌مان قهوه آوردند. سسیل هم‌سن خودمان بود حدودن. خیلی شبیه مادربزرگِ مادربزرگ‌ش بود. عکس‌ش را قاب کرده بودند به دیوار. فکر کنم خانواده‌ش به خاطر شباهت‌ش به عنوان مدیر مزون انتخاب‌ش کرده‌اند. خانم‌هایی که قرار داشتند برای اندازه گیری یا خرید همه‌شان بالای شصت سال داشتند. احتمالن آدم فقط آخر عمرش حاضر است برای یک سوتین بین ششصد تا هزار و پانصد یورو پول بدهد. چقدر می‌شود به تومان؟ یک تا سه میلیون؟ اما توی لیست مشتریان‌شان بازیگران معروف هالیوودی و فرانسوی و پرنسس‌های اروپایی جوان هم بودند. مادربزرگ‌ش سال 1889 اختراع‌ش را معرفی کرده. اگر سوتین را به شکل مدرنش درست نکرده بود، احتمالن هنوز زن‌ها مجبور بودند کرست بپوشند، از این یک‌تکه‌هایی که سکارلت می‌پوشید، که آدم اگر بپوشدشان وقت درآوردشان احساس می‌کند از کوه برگشته.
با سسیل در مورد تاریخ کمون حرف زدیم. و کاخ تویلری که سوخته هیچی ازش نمانده. من گفتم به نظرم باید دوباره می‌ساختندش، شما فرانسوی‌ها که عالی هستید در ساختن چیزهایی که ویران شده طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. برلین را ببین، آلمانی‌ها مثل یک شهر مدرن از نو ساخته‌اندش. اما پاریس انگار از شش قرن پیش به این‌ور به‌ش از گل کم‌تر نگفته باشند. سسیل گفت همان موقع رای گیری کرده‌اند و پارلمان رای نداده. تازه فقط صد سال از انقلاب گذشته بوده و خیلی‌ها هنوز به شدت ضد سلطنت بوده‌اند. بعد در مورد پاریسِ پروست حرف زدیم و سسیل پیشنهاد کرد که بیا با هم برویم پروست گردی یک‌ روز؟ گفتم باشد. دلم البته می‌خواست در مورد سوتین‌هاشان ازش بپرسم. یک دور توی کلکسیون‌‌شان گردندادم. گفت امریکایی‌ها که می‌آیند اولین سوال‌شان این است که واتس نیو؟ می‌گویم شما اصلن کلکسیون ما را می‌شناسید؟ نمی‌شناسند اما برای‌شان مهم است که جدیدترین‌ها را بخرند. فرانسوی‌ها و کلن اروپایی‌ها این‌طوری نیستند. همه‌ش چیزهای قدیمی‌تر می‌خواهند، طرح‌های خود هرمین کادول یا مادربزرگم آلیس کادول.

از سسیل خداحافظی کرده‌ایم و آمده‌ایم میدان کنکورد که فلوران عکس بگیرد، می‌خواهد دقیقن از همان زاویه‌هایی که عکس‌های جنگ جهانی دوم و عکس‌های کمون را دارد عکس بگیرد. من را هم می‌خواهد برای اِشل‌اش. الان نشسته‌ام همان‌جایی که توی یکی از عکس‌ها جسد یک زن از گروه مقاومت افتاده و او دارد عکس می‌گیرد. من هم دارم وبلاگ می‌نویسم.

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

چهارشنبه سوری

توی ستارباکس نشتسته‌ام چیز می‌نویسم. الان سیزده روز است از کارم استعفا داده‌ام و زندگی خیلی هیجان انگیز است. بدون اغراق هر روز یا سینما می‌روم، یا کنسرت، یا ستندآپ کمدی، یا اپرا یا باله یا تئاتر، برنامه‌ام این است که تا آخر ماه همین‌طور ادامه دهم. به قدر کافی هم آدمِ پایه‌ دارم برای هر برنامه‌ای. خیلی از برنامه‌ها را با دعوت‌نامه می‌روم اما به هر حال اگر به بیکاری ادامه بدهم، به قدر کافی پول نخواهم داشت همین‌طوری پیش‌ بروم.

منتظر بودم که بعد از استعفا دادن افسرده‌گی بگیرم، آن‌هم از کاری که حتی شما هم می‌دانید چقدر عاشقش هستم. اما فکر می‌کردم/می‌کنم، ریسکی بود که باید می‌کردم، بهایی بود که باید می‌دادم. رها کردن چیزی که واقعن دوست‌ش داری برای چیز ناشناخته‌ای که آرزوی‌اش را داری اما هیچ تضمینی در به‌تر بودن‌ یا رسیدن به‌ش نیست. اگر تضمینی در کار بود که ریسک محسوب نمی‌شد. افسردگی نگرفته‌ام. کلی هم هیجان انگیز است. صبح‌ها سلانه سلانه بیدار می‌شوم، چیز می‌نویسم، توی آفتاب قدم می‌زنم، هر روز ناهار را با یک دوست می‌خورم، توی تراس یک کافه نزدیک محل کار‌‌شان. بعد می‌روم اسب سواری یا شنا، غروب هم فعالیت فرهنگی و تا دیر وقت شب نشینی. هنوز معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد، اما بعد از نزدیک به دو سال، حالا دیگر باید تهدید جدی می‌کردم که اگر مرا نفرستید آسیای میانه، می‌روم. و هیچ تهدیدی جدی‌تر از این نبود که واقعن بروم. 

فردا شب قرار است با آنا و نیکلا برویم The Descendents را ببینیم. الان آنا اس ام اس داد که واقعن چطور ایرانی هستی، فردا شب چهارشنبه سوری است و تو قرار دیدن یک فیلم امریکایی گذاشته‌ای، به جاش باید برویم مراسم چهارشنبه سوری. بله رفته عضو یک مرکز فرهنگی ایرانی شده که این چیزها را به‌ش ایمیل می‌کنند. البته اعتراف می‌کند که نگران به جا آوردن رسوم ایرانی من نیست، بلکه دوست پسر ایرانی می‌خواهد. سرزنش‌اش نمی‌کنم که گیر داده به یک ملیت خاص، من هم همین حس را نسبت به آلمانی‌ها و ایرلندی‌ها دارم. اما متاسفانه روی من نمی‌تواند حساب کند به عنوان کاتالیزور. همان‌طور که من روی الکه نمی‌توانم حساب کنم. گفتم اگر به توصیه‌های من اعتماد داری بهت بگویم که توی این مهمانی برای تو دوست‌پسری که به کارت بیاید پیدا نمی‌شود. مسلمن نه آن مرکز فرهنگی را می‌شناسم و نه آدم‌های‌ش را، صرفن تصور کردم چطور آدم‌هایی می‌روند و دیدم به درد آنا نمی‌خورند. همین پنج خط شده بیست و پنج تا اس ام اس، حالا قرار است تا عصر فکر کند. مساله‌ي من این است که نمی‌خواهم با نیکلا تنها بروم سینما. می‌ترسم فکر کند دیت است، برای همین گفتم با یکی از دوستانم میایم. آنا را هم برای این انتخاب کردم که وجه مشترک باهاش دارد، هر دو تاشان انگلیسی-فرانسوی هستند،گفتم کلی حرف مشترک در مورد کودکی و نوجوانی‌شان در لندن خواهند داشت و این طوری نیست که نشود یک گروه سه نفره تشکیل داد. بله من وقتی سر کار نروم به همه‌ی این جزییات فکر می‌کنم. 

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰

ستاره

ستاره دارد رمان می‌نویسد، خودش می‌گوید اتود رمان است.  اما  برای من مثل روز روشن است که به زودی رمان‌ش را چاپ خواهد کرد و به چاپ چندم می‌رسد. بخش اول‌ش را داد که بخوانم. بله ستاره در اصل تهیه کننده و گاهی کارگردان و فیلم‌نامه نویس است. اما هر کار دیگری را هم که اراده کند می‌تواند انجام بدهد. اگر من همین‌طوری پیش بروم و توی هر پست‌ای اسم ستاره را بیاورم شما ممکن است فکر کنید ستاره یک شخصیت خیالی‌ است که من ساخته‌ام. خود خیالی‌ام. آدمی که همه‌ی ویژگی‌هایی که دارم و دوست‌شان دارم و ویژگی‌هایی که ندارم و آرزو داشتم می‌داشتم را یک‌جا دارد. اما من اختراع‌ش نکرده‌ام. یک آدم واقعی است که  دوازده سال پیش که دیدم‌ش توی شیراز یک مجله انگلیسی دانش‌آموزی درمی‌آورد که مجوزش را از اصل از آموزش و پرورش هرمزگان گرفته بود، برای یک‌سال باید از بندرعباس می‌آمدند شیراز زندگی کنند و ستاره فکر می‌کرد مجله‌ای را که چهارسال است در می‌آورد نباید به خاطر یک جا به جایی ساده از این شهر به آن‌شهر ول کند. این شد که مدرسه ما یک‌سال مجله انگلیسی زبان داشت. اسمش window بود.

 الان دارد اردن زندگی می‌کند، فیلم‌نامه می‌نویسد، فیلم می‌سازد، جشنواره می‌رود. دست‌یار لباس یک فیلم مهم خارجی است. برای الجزیره تهیه کننده‌گی می‌کند، عربی حرف می‌زند و شروع کرده رمان بنویسد. با همه هم مهربان است و حرف مشترک دارد.  ورِ با حال شخصیت‌ آدم‌ها را بیرون می‌کشد و باهاشان دوست می‌شود. با هم رفتیم برلیناله. شب اول یک مهمانی بود، یک جمع سی چهل نفری بودند که من در عرض پنج دقیقه اول به این نتیجه رسیدم که با هیچ‌کدام‌شان نمی‌شود دوست شد و در آینده نه من در زندگی آن‌ها تاثیری خواهم داشت و نه آن‌ها در زندگی من. در نتیجه الکی سلام کردن و لبخند زدن و small talk باهاشان فقط وقت آدم را تلف می‌کند، بنابراین به به گفتگوهای بیهوده و کوتاه دیگران با میلی جواب دادم تا شب گذشت. اما ده روز بعد که فستیوال تمام شده بود،  همان‌ آدم‌ها برای خداحافظی ستاره را جوری بغل می‌کردند که انگار دارند از عزیزترین آدم زندگی‌شان جدا می‌شدند.  همان‌ آدم‌های شب اول بودند که در طول ده روز دیده بودم‌شان، اما تازه می‌دیدم اتفاقن خیلی‌هاشان آدم‌های جالبی هستند.
 فکر می‌کنم چیزی که ستاره را تبدیل کرده به این آدم منحصر به فردی که الان است،‌ پشت‌کار و ثابت قدمی‌اش (کلمه‌ی که توی ذهن‌م این‌قدر کتابی نبود، اما نتوانستم معادل غیر رسمی‌تری پیدا کنم) است.

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰

دیماه 1388

یکی می‌گفت آدم باید در مورد آبسشن‌هاش هاش بنویسد تا ازشان رها شود. من هنوز کاملن مطمئن نیستم که می‌خواهم رها شوم یا نه، چون مطمئن‌ام بعضی وقت‌ها که در مرز افسردگی‌ مطلق‌ام و از جای دیگری کم می‌آورم همین‌ها کمک‌م می‌کنند و از طرف دیگر می‌دانم که بعضی وقت‌ها هم تا جاهای بیمارگونه‌ای پیش می‌رود این آبسسشن‌ها.

از آن‌جایی که پروسه‌ی دقیق‌اش را یادم است جوراب بود- قبلش را دقیق یادم نیست، فکر می‌کنم وسایل نوشتن بود و قبل‌ترش کتاب و کتاب‌دانی - جوراب سال‌ها طول کشید. یکی از نشانه‌های آبسشن این است که قیمت یا کیفیت چیزی که می‌خری اصلن مهم نیست، ممکن است چیزی را به ده‌ها برابر قیمت معمول ِ مثلن یک جوراب بخری، بعد بروی یک جوراب بی کیفیت الکی هم بخری چون فلان رنگ را نداری. اما خب این‌ها مال اول آبسشن هست، چون بعدترش همه‌ي معمولی‌ها را داری و هر چه می‌خری معمولن خیلی گران و غیر تکراری‌اند. یعنی بعدتر برای دیزاین است که پول می‌دهی.

بعد از جوراب تبدیل شد به اکسسوار، آویزان کردنی‌ها. گوش‌آویز و گوش‌واره، گردن‌آویز و گردن‌بند، دست‌‌بند و دست‌آویز و انگشتر. یادم است آن باری که آقاهه داشت باتوم می‌زد توی سرم و من در مرز بیهوشی به مرگ فکر می‌کردم، آخرین چیزی که یادم آمد این بود که چقدر خوب شد دم مرگ قشنگ‌ترین گوشواره‌هام گوش‌ام کرده‌ام. گوشواره‌های فیروزه‌ای که نیکیتا به‌م داده. اواخر دوره‌ی اکسسوار کمربند بود که زود تمام شد و بعد گیره‌ی مو برای جمع کردن مو پشت سر، برای نگه‌داشتن مو بالای سر، سوزن موی ژاپنی و گیره‌ی موی آفریقایی، گیره‌های کوچک کناری، انواع تل‌‌های پارچه‌ای و کشی.
وقتی این یکی آبسشن تمام شد روی تل بودم. جوراب هم وقتی تمام شد روی انواع جوراب‌های محلی و منطقه‌ای بودم، از طرح جوراب‌ها می‌فهمیدم که مال کدام منطقه‌ي خاورمیانه یا آسیای میانه‌اند. نوشت افزار که تمام شد روی خودنویس پارکر بودم و این برای منی که بیش‌تر از ده سال است هر نوشتنی را فقط تایپ می‌کنم زیادی بود، کتاب که تمام شد روی کتاب‌های ادبیات کلاسیک در قطع سلطانی - به جز شاهنامه و اوستا و تلمود و از این دست می‌دانید که پیدا کردن بقیه‌شان چقدر سخت است. و متری کتاب خریدن بودم. تمام شدن‌‌اش یعنی آدم به جایی می‌رسد که لذت‌ش کامل می‌شود، زمستان‌ها جوراب پامیری‌‌ام را که می‌پوشیدم دیگر دلم‌ نمی‌خواست عوض‌اش کنم، شاهنامه‌ي سلطانی که دست‌م می‌گرفتم دیگر فکر نمی‌کنی که این کتاب چیزی‌ش کم است یا صفحه‌ آرایی‌ش خوب نیست یا خوش دست نیست یا چی.

حالا شش ماه است که آبسشن‌ام لباس زیر است، رها شدن از این یکی واقعن سخت است. اما دارم روی خودم کار می‌کنم.
فیلم‌ که می‌بینم یا توی عکس‌ یا دنیای واقعی زن نیمه‌ برهنه که می‌بینم هیچی، یعنی حتی قیافه‌ي طرف یا هیکلش را هم یادم نمی‌ماند این‌قدر مستقیم زوم می‌کنم روی لباس زیرش. مسلمن این‌که آبسشن آدم چه چیزی باشد کاملن بی‌ربط هم نیست، یعنی این‌که چطوری از ده سال پیش از کتاب تبدیل شد به چیزهایی که خیلی راحت قابل جا به جا شدن باشند، بر می‌گردد به شیوه‌ي زندگی‌ام. من هم اگر شهری داشتم که می‌دانستم چند سال توش خواهم ماند شاید آبسشن‌ام می‌توانست هنوز کتاب یا کفش یا مبلمان خانه یا وسایل آشپزی (این یکی را با چنان حسرتی توی مغازه‌ها نگاه می‌کنم که دلم برای خودم می‌سوزد) باشد.

محال است که وقت پرواز با هواپیما این‌ها را از خودم جدا کنم. این‌قدر که هر بار مطمئن‌ام این‌بار چمدان‌ام را توی پرواز گم می‌کنند- بالاخره‌ هم کردند- که همه را با خودم توی کیف دستی نگه می‌دارم. هر بار که مجبور می‌شوند کیف‌‌ام را توی مرحله‌ی آخر باز کنند چنان جا می‌خورند از گنجینه‌ی اکسسوار که فکر می‌کنند در حال قاچاق چیز ارزش‌مندی هستم. یا آخرین باری که خانوم بازرسی سپاه چمدان دستی‌ام را می‌گشت زل زده بود به لباس زیرها و ازم پرسید چه کاره‌ام، گفتم دانشجو و فورن به خاطر نگاه ناباورش کارت‌ اقامت‌ام را درآوردم، آن لحظه تنها چیزی به فکرم رسید همان بود.
این‌ها تنها چیزی است که توی این سخت‌ترین روزهایی که دارم از خانه‌ی قدیمی به خانه‌ی جدید جا به جا می‌شوم، نگه‌ام می‌دارم. پاریس دیرتر شروع می‌شود. دارم می‌روم لندن.

پ.ن: ستاره می‌گوید اسم هواپیماییِ کی. ال. ام مخفف هونِ لق مسافر است. بله موافقم. چمدان‌ام را گم کرده‌اند، می‌گویند بیمه پول‌اش را می‌دهد، الاغ همه‌ی زندگی من آن تو بوده، بیمه پول چی را می‌دهد. چمدان من خانه‌ی من بوده.

پ.ن.ن: این متن از دو سال پیش درفت شده. الان هیچ آبسشنی ندارم.

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۰

گریه هایت را کرده باشی، روز رفتن، روز سختی نیست*

قرارمان ساعت دو بود. اس ام اس زد که می‌شود زودتر بیایم؟ راه افتاده‌ام، الان جلوی اپرا هستم. گفتم خانه نیستم. سعی می‌‌کنم زودتر برسم، وقتی رسیدی ایستگاه ما، همان‌جا توی میدان بمان تا من برسم. یک ربع به دو رسیدم. نشستم بود روی یکی از سکوهای سنگی. تا نرفتم بالای سرش مرا ندید. گفتم چطوری؟ گفت بد نیستم. اما ژرمنیک‌هایی که من می‌شناسم مثل لاتین ها و کلن ما هندوراوپایی‌هایی‌ها نیستند که بلد باشند یک لبخند گنده روی صورت‌شان باشد وقتی حال‌شان خوب نیست.  گفتم الکی نگو. اشک‌های‌ش راه افتاد. گفتم الان من باید چی‌کار کنم بغلت کنم یا بگذارم حرف بزنی؟ همان‌‌طوری که گریه می‌کرد خندید، گفت توی ده روز گذشته کل زندگی من از این رو به آن رو شده.

از ماتیو جدا شدیم. یک خانه تنهایی اجاره کرده‌ام. رفتم مونیخ برای مدیریت انستیتو گوته قاهره مصاحبه دادم، سه روز بعد پیغام دادند که شغل را نگرفتی. گفتم همه‌ی این‌ها توی ده روز؟ چرا به من نگفتی؟ چرا نیامدی این‌جا؟ گفت حالم خیلی بد بود. از صبح هر روز تا هشت شب سر کار بودم، بعدش هم یا داشتم ایمیل‌های طولانی برای ماتیو می‌نوشتم یا گریه می‌کردم.
شروع کرد از دعوای شنبه شب، وقتی رسیدیم خانه، رسیده بودیم به سه شنبه، روز چهارم. من اس ام اس فرستادم این را گفتم. اون آن را گفت. من ایمیل زدم این و آن را نوشتم. ماتیو فلان عکس را فرستاد. وقتی چای‌مان تمام شده بود رسیده بود به روز ششم،‌ پنج شنبه. گفت پنج‌شنبه قرار گذاشته‌ایم هم‌دیگر را دیدیم. من گفته‌ام خیلی زود است، باید فاصله بگیریم، او گفته کلیدم را توی خانه جا گذاشته‌‌ام ببینیم هم‌دیگر را و تو کلیدت را بده من بتوانم بروم خانه. بعد توی بار اولی این‌قدر دعوا کرده‌ایم و من گریه کرده‌ام که دیگر نشده بمانیم و رفته‌ایم یک بار دیگر و توی راه توی خیابان طوری دعوا کرده‌‌ایم که کم مانده مردم بیایند ازمان بپرسند چه شده. همه نگاه‌مان می‌کردند، من هم مدا گریه می‌کردم. می‌گویم در مورد چی دعوا می‌کردید، می‌گوید مثل همه‌ی دعواهای این‌طوری، سر چیزهای جزیی است اما هر کدام‌مان سعی می‌کنیم توضیح بدهیم که فلان رفتار جزیی نشان‌دهنده‌ی کدام ویژگی کلی هر کدام‌مان است.
مثلن توی بار دومی غذا سفارش داده چون گرسنه شده بوده، بعد آخرش کارد غذا خوری‌اش را می‌کشیده روی لیوان شراب‌اش، خیلی محکم. من گفتم نکن این‌کار را خطرناک است، ممکن است لیوان پرت شود یا چاقو بخورد به جایی. و او ادامه داده که دلم می‌خواهد تو کلن می‌خواهی همه چیز را کنترل کنی و دستور بدهی و اصلن همین صحنه این نشان‌دهنده‌ی همه‌ی مشکلات ماست.
اما من می‌گویم ما چهارسال است با هم زندگی‌ می‌کنیم اما حتی یک شام در طول هفته با هم نمی‌خوریم، آخر هفته‌ها هم همین‌طور است. هر کس زندگی خودش را دارد. او هم می‌گوید تو توقع داری که ما رابطه‌مان را با همه قطع کنیم و بشینیم خانه هم‌دیگر را نگاه کنیم.

 دارم موزها را تکه می‌کنم و می‌ریزم توی دستگاه که میلک شیک درست کنم. می‌گوید به نظرت من این‌طور آدمی هستم، می‌گویم نه اصلن. واقعن نه اصلن. می‌گویم ماتیو است که غیر عادی است در این مورد. می‌گوید چهار سال است با هم زندگی‌ می‌کنیم، مگر روزهایی که روز قبل‌ش یک دعوای اساسی کرده‌ایم سر همین موضوع، یک بار به هم تلفن یا اس ام اس نزده‌ایم که شام میایی خانه یا بیرون شام می‌خوری.
می‌گوید تو کوچ‌سرفر داری خانه‌ات، اصلن هم نمی‌شناسی، از دو روز بعد هم هیچ‌وقت نخواهی دیدش، اما برای این‌‌که کی کی می‌آید خانه یا این‌که آیا شام را با هم می‌خورید یا نه هماهنگ می‌کنید، این کار را نمی‌کنی؟ می‌گویم آره. با عصبانیت می‌گوید، آن وقت ماتیو هر شب بیرون است، با دوستان یا هم‌کاران‌ش می‌رود بیرون، یا می‌رود تمرین جودو یا استخر بعد ساعت ده و یازده می‌رسد خانه. حتی یک‌بار یک اس ام‌ اس به من نمی‌زند که کی می‌رسد. اصلن در حد این‌که با هم برگردیم خانه. قرار شد تعطیلات زمستان را باهم بگذرانیم، گفت دوستانش برنامه ریزی کرده‌اند که بروند اسکی. من هم می‌توانستم مرخصی بگیرم. بعد من اسکی بلد نیستم، ماتیو پیشنهاد می‌دهد پس تو با سوفی و میشاییل بیا و من با دوستان‌م که اسکی حرفه‌ای می‌کنند می‌روم. این‌طوری شب‌ها هم‌دیگر را می‌بینیم. آیا به نظر تو این‌ها طبیعی است؟ می‌گویم نه.
گفتم شاید به‌ش عادت کرده‌ای فقط و واقعن هم‌دیگر را دوست ندارید. دوباره اشک‌های‌ش سرازیر می‌شود و می‌گوید من تا حالا هیچ‌کس را اندازه‌ی ماتیو دوست نداشته‌ام.

یک سال است اِلکه (روزی که یاد بگیرم اسم واقعی آدم‌ها را توی وبلاگ ننویسم و اسم مستعار به کار ببرم، همان روزی است که بالاخره آماده‌ام برای داستان نوشتن و داستانی نوشتن) را دست کم هفته‌ای دو سه بار می‌بینیم. دوست نزدیکیم. آن وقت ماتیو را خیلی نمی‌شناسم. یعنی سه چهار بار رستوران رفتن و مهمانی مشترک رفتن. چطور می‌شود واقعن دو نفر که با هم چهار سال است زندگی می‌کنند این‌قدر از هم جدا باشند؟ می‌گوید از روز اول همین بوده. حق با اِلکه است. یک دوست مشترکی داریم که رفته قاهره الان. شارل. خیلی جمع سه نفری خوبی بودیم. آنی که رفته قاهره دوست دوران دبیرستان ماتیو بوده و این‌طوری با اِلکه دوست شده. یک روز به من گفت که یک دوست آلمانی دارم که فارسی می‌خواند، می‌خواهد با تو آشنا شود، گفتم حوصله‌ی کسی را که به خاطر زبان یا ملیت‌م می‌خواهند باهام دوست شود ندارم، چه طرف ایرانی باشد و چه غیر ایرانی. گفت نه خیلی دختر نازنینی است، مطمئنم دوستان خوبی می‌شوید. از هفته‌ی بعدش ما هفته‌ی یک جلسه تاندم فارسی-آلمانی‌مان را توی یک کافه نزدیک محل کار من داشتیم. من یک بریده مقاله از شپیگل می‌خواندم، اِلکه یک صفحه داستان هزار و یک شب. یک هفته درمیان بعد از کلاس‌مان، شارل می‌آمد و سه نفری می‌رفتیم بار.

من تا قبل از اِلکه و شارل هیچ‌کس را ندیده‌ بودم که ظرفیت‌ش در الکل بیش‌تر از خودم باشد، هم‌اندازه دیده‌ام، مثلن ریچارد. اما بیش‌تر اصلن.یعنی این‌که مشروب سنگین بخوری و مست نشوی و بالا نیاوری. می‌رفتیم یک بار و سه تا سه تا کوکتل سفارش می‌دادیم. یعنی هر کس یکی انتخاب می‌کرد و از هر کدام سه تا سفارش می‌دادیم و همین‌طوری تا آخر. در نهایت قضیه هر سه نفرمان مست خوبی شده بودیم و فردا صبح‌ش حتی موهای‌مان هم درد می‌کرد. من اوایل‌ِ پایان رابطه‌م بود، یعنی همه‌چیز تمام شده بود. شارل تازه داشت با ماریون به هم می‌زد. بعد به هم زدند و یکی رفت نیویورک و این یکی رفت قاهره که عربی بخواند. به قول شارل، همین انتخاب شهر بعدی‌شان، بس است در توصیف تفاوت‌های بنیادی خودش و ماریون. حالا هم نوبت اِلکه. داشتیم می‌گفتیم شاید روی هم تاثیر گذاشته‌ایم در مورد تمام کردن رابطه‌‌هامان. یعنی شارل توی چت این‌طوری می‌گفت.

بنابراین آن‌روز من سعی کردم روی اِلکه تاثیر منفی نگذارم و تشویق‌ش نکنم که یک رابطه‌ی چهارساله را تمام کند. اما می‌دانم که آدم دیوانه می‌شود اگر همین‌طوری هر روز دعوا کند، وقتی هر دو مطمئن‌اند که حق باهاشان است. و این‌قدر هم وابسته و عاشق باشد. به‌ش همین را گفتم، گفتم راهی که خودم در این شرایط بلدم رفتن است، فاصله گرفتن. نه فقط از نظر ذهنی، نباید پاریس بمانی، ده روز برو سفر. برو یک جای دور. گفت کجا بروم، دورترین جایی که به ذهنم می‌رسد برلین پیش خواهرم است. گفتم می‌خواهی بروی ایران؟ گفت نمی‌دانم، ویزا را چکار کنم. طول نمی‌کشد؟ می‌کشد. گفتم برو قاهره پیش شارل.گفت ماتیو حسودی خواهد کرد و کلن با دوستی نزدیک من با شارل راحت نیست. حتمن فکر می‌کند خبری است که من از این همه جا توی دنیا تصمیم بگیرم بروم قاهره، گفتم به درک مهم نیست که چی فکر می‌کند، یاد بگیر خودخواه باش.
شارل مهمان سفیر عراق در قاهره است و می‌تواند همه‌‌مان را  با هم خانه‌ش جا بدهد.  اِلکه قبلن یک سال قاهره زندگی کرده و شارل که تصمیم گرفته بود عربی بخواند، او بود که هل‌ش داد به سمت مصر و الازهر. با این توضیح که اگر می‌خواهی عربی یاد بگیری با یک لهجه‌ي دوست داشتنی یادش بگیر.
 قرار شد برود قاهره. تا این‌جا بود بلیت را هم خریدیم. ساعت ده شب رفت.
حالا سه روز بعد با اس ام اس اِلکه بیدار شدم که توی هواپیما نشسته، که خیلی خوشحال است. و فکر می‌کند که درست است که این‌طور وقت‌ها فقط باید رفت و این‌که هیچ غمی نیست که رفتن حجم‌اش را کم‌تر نکند.

پ.ن: شعر ِسارا محمدی اردهالی