پنجشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۱

فریدا

توی فرودگاه دوسلدورف نشسته‌ام. منتظر. پروازم را یک روز عقب انداختم. برگزار کننده‌های کنفرانس قانعم کردند که واقعن چه فرقی می‌ کند که به جای پنج‌شنبه صبح، جمعه صبح برسم کابل؟ هیچی. جز این‌که این‌جا دست‌کم می‌توانم با خیال راحت دوش بگیرم بدون این‌که بترسم  مثل خانه‌مان در کابل هر ده ثانیه‌ای یک‌بار دمای آب چهل درجه دوش برسد به صفر درجه. بعد از زیر دوش صفر درجه خودم را می‌کشم کنار و در هوای منهای صفر حمام منتظر بمانم تا ده-بیست ثانیه بعد آب دوباره گرم شود. یک روز بیش‌تر ماندم و با رییس‌م نشستیم کارها را تمام کردیم که تعطیلات‌ سال نو میلادی کوفت‌مان نشود. 

دارم بلاگ می‌خوانم. پست آخر فریدا می‌بردم به تاجیسکتان نوروز سال هشتاد و پنج. من فریدا را توی آسمان پیدا کردم، نه تنها به معنای فیزیکی، بلکه سمبلیک‌ش. دلم تنگ می‌شود دوباره. سال هشتاد و پنج از تاجیکستان با این تصمیم رفتم فرانسه که خیلی زود برگردم و آن‌جا زندگی کنم. هنوز برنگشته‌‌ام، اما یکی از دلایلی که افغانستان را این همه دوست دارم نزدیکی‌ش فیزیکی و فرهنگی‌ش به تاجیکستان است، نزدیکی فیزیکی‌ش به آن ساختمان‌های دوازده طبقه‌ی بدون آسانسور خیابان رودکی دوشنبه. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر بروم دوشنبه و جای خالی فریدا و اریک و ژان و مینو و نیتان و پیپا نگذارد بمانم چی؟