شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۱

حال همه‌ی ما خوب است

 ساعت هشت در حال صبحانه خوردن بی‌بی‌سی نگاه می‌کنم. قرار است هشت و پانزده دقیقه راه بیافتیم. به اخبار گوش می‌دهم و جهت گیری‌های بنگاه خبرپراکنی بریتانیا را تحمل می‌کنم. طالبان دوباره به مرکز نظامی امریکا در جلال‌آباد حمله کرده‌اند. دوباره کانال‌ها را بالا و پایین می‌روم، الجزیره هنوز قطع است.

رییس‌م خواب‌آلوده و تلو‌تلو خوران و قهوه‌ساز به دست سر می‌رسد. قهوه‌ساز فشاری را می گذارد روی میز و برای هردومان لیوان می‌آورد و قهوه می‌ریزد. می‌پرسم چطور شد تصمیم گرفتی بیایی بالاخره. می‌گوید نمی‌توانم بگذارم شما دو تا تنها بروید.  از ما دوتا منظورش من هستم و فابیو که رییس‌ همه‌مان محسوب می‌شود. می‌گویم دیر یا زود باید برویم. می‌گویم نمی‌شود از حفاظت چیزی دفاع کنیم که هیچ‌وقت ندیده‌ایم.

فابیو هنوز نیامده پایین. بیدار شده؟ به راننده زنگ می‌زنم و می‌گویم تا وقتی ما بیاییم برود دوربین را از مسوول روابط عمومی‌مان بگیرد. پنج‌دقیقه‌ای می‌رود و بر می‌گردد. می‌روم جلوی در حیاط تا دوربین را از راننده بگیرم. صحنه‌ی جلوی در ورودی‌ برای چند ثانیه شوکه‌ام می‌کند. دو تا تویوتا پلیس که پشت‌شان باز است و توی هر کدام‌شان دست کم ده سرباز AK-47 به دست نشسته‌اند، جلوی در خانه پارک کرده‌اند. سربازها همه سبزپوش‌اند و صورت‌شان را با کلاه‌های سیاهی که به جز چشم را همه‌ی صورت را می‌پوشاند، پوشانیده‌اند. شاید به خاطر سرما (شاید هم برای شناخته نشدن)، دلیل‌شان هر چه باشد  خیلی صحنه‌ی ترسناکی است.  روی ماشین‌های پلیس به فارسی و انگلیسی نوشته "پلیس ویژه حفظ امنیت سازمان‌های بین‌المللی" . دو تویوتای ارتش هم هست. از آن‌هایی که با چیزهایی شکل برگ‌ سبز و زرد همه‌جای‌شان را پوشانده‌اند. برای استتار مثلن. یعنی این‌ها نمی‌دانند که توی زمستان خشک و بیابانی  این ماشین‌ها مناسب استتار نیست؟ این هم از شناخت نیروهای ناتو از جغرافیایی کشوری که دارند درش می‌جنگند. با دو تا اتومبیل سفید سازمان می‌شود شش تا ماشین. چهارتا از گاردهای نپالی خانه‌ هم کلاشنیکف به دست ایستاده‌اند پایین. این‌ها چرا؟ به طور معمول یکی بیش‌تر این جا نمی‌ایستد. هر چهارتاشان با هم سلام نظامی می‌دهند: گودمورنینگ مادام.  صبح بخیر می‌گویم، دوربین را می‌گیرم و برمی‌گردم توی اتاق نشیمن.

فابیو از پله‌ها می‌آید پایین و داد می‌زند که من آماده‌‌ام،‌ برویم. به‌ سایمون می‌گویم حق با تو بود، بخش امنیتی برای‌مان  سیرک راه انداخته. می‌گوید مطمئن‌م  که حتی طالبان پاکستان هم خبردار شده‌اند و سر راه منتظرند. شانه بالا می‌اندازم. می‌‌گوید تو واقعن حالی‌ت نیست که چینی‌ها خیلی راحت‌ حاضرند با طالبان مذاکره کنند برای کشتن سه چهار-نفر؟ بدیهی است که زندگی ما ارزشش خیلی کمتر از یک پروژه‌ی چندین تریلیون دلاری برای چین و چند بیلیون دلاری برای افغانستان است. دوباره شانه بالا می‌اندازم. حرف‌های هیچ کدام‌مان جدید نیست. بار ان‌امی هست که این بحث‌ را می‌کنیم. و هر کدام جمله‌ی بعدی طرف مقابل را می‌دانیم. 

سه نفری  می‌خواهیم برویم یک ماموریت یک‌روزه برای بازدید از سایت باستانی دو هزار و ششصد ساله در چهل کیلومتری کابل که قرار است به زودی به خاطر بهره‌برداری معدن مس‌ش برود روی هوا. دو ماه است قرار است برویم.  بخش امنیتی سازمان در افغانستان مجوزش را صادر نکرده تا دو روز پیش. سه بار تاریخ ماموریت را عقب انداخته اند و بالاخره امروز می‌رویم. هر کدام ما قبل از که بیاییم افغانستان دوره‌ی آن‌لاین امنیتی را گذرانده‌ایم که به‌مان می‌گوید در مقابله با حمله، آدم ربایی یا مکان‌های مین گذاری شده چه‌کار کنیم. اما دیروز دوباره برای‌مان دو ساعت کلاس گذاشتند که انواع مین‌ها را بشناسیم و حواس‌مان باشد پا روی‌ مین نگذاریم. من از کل دوره‌ی طولانی آن‌لاین امنیتی فقط دو چیز را یادم است: یک.  در ایست‌های بازرسی محلی‌ها، اگر عینک آفتابی داریم عینک را برداریم تا با رفتارمانintimidate  شان نکنیم. دو: اگر دزدیدندمان و زبان آدم رباها را بلد بودیم، در هیچ صورتی نشان ندهیم که زبان‌شان را می‌فهمیم. شکل مین‌ها را وقتی بیرون خاک‌ هستند یادم بود اما وقتی توی زمین هستند نه، دیروز یادآوری خوبی بود.

ساعت هشت ونیم بالاخره کاروان راه می‌افتد. تویوتا وانت پر از سرباز جلو بعد تویوتای ارتش، بعد دو تا ماشین ما و بعد دوباره ارتش استتار شده زیر برگ و ماشین آخر هم دوباره  پلیس ويژه حفظ امنیت. ما سه نفریم به اضافه‌ی یک نفر از سفارت فرانسه. من و نیکلا توی یک ماشین و فابیو و سایمون توی آن‌ یکی. مسیر چهل کیلومتری را دو ساعت در راهیم این‌قدر که گشت امنیتی و پست‌ پلیس و ایست بازرسی در راه است. یک نامه از وزارت معدن داریم، یکی از وزارت فرهنگ، یکی از سازمان خودمان یکی هم از پلیس. از یک جایی به بعد دیگر نه هیچ روستایی است  و نه آدم‌های معمولی، تنها چیزی که می‌بینی تپه‌ماهوری‌های خشک زمستانی است. هر پانصد متر یک سرباز پشت به جاده و رو به دشت تفنگ به دست و تک و تنها و ثابت ایستاده. خیلی صحنه‌ی عجیبی است. این‌طوری ایستاده‌اند برای حفظ امنیت. سر آخرین پست که سخت‌ترین هم هست برای رد شدن، دوباره مسوول امنیتی با نامه‌های‌ش پیاده می‌شود. پلیس‌ها توی ماشین‌ها سرک می‌کشند و می‌پرسند که این‌آدم‌ها کجایی‌اند. سوال معمولی نیست، قاعدتن فقط باید به کارت و پاسپورت‌های سازمان‌ نگاه کنند که  حتی روی آن‌ها هم ملیت آدم‌ها نوشته نشده. مامور امنیتی بدون مکث می‌گوید دوفرانسوی، یک استرلیایی و یک ایتالیایی؛ یعنی در کثری از ثانیه تصمیم‌ می‌گیرد که نباید بگوید ایرانی هم توی ماشین هست و به جای‌ش مرا فرانسوی جا بزند.
بالاخره می‌گذراند رد شویم. بیست دقیقه‌ی آخر راه دو طرف جاده را برف پوشانده و هی هم ارتفاع برف بیش‌تر می‌شود. کمپ باستان‌شناس‌های خارجی را رد می‌کنیم. بعد هم کمپ چینی‌ها را. آخری‌ش هم کمپ مین زداها. سی تا باستان‌شناس و بعد پنجاه‌تا چینی در وسط ناکجا آباد توی کانتینر زندگی می‌کنند. مین زداها محلی هستند وتوی چادر‌های سازمان مین زدایی زندگی می‌کنند.

به سایت می‌رسیم. ترانشه‌های حفاری را برف پوشانده و فقط بلندی‌ها از برف بیرونند. کارگرها مشغول برف روبی‌ از روی آثار باستانی هستند. ماشین‌ها نمی‌توانند پیش‌تر بروند. برای این‌که برویم یکی از مهم‌ترین معبدهای حفاری شده را ببینیم ده دقیقه‌ای مسیر را پیاده می‌رویم و در حالی‌که پای‌مان تا بیست سانتی‌متر توی برف نرم فرو می‌رود در مورد این‌که چطوری باید مین ضد نفر را زیر برف تشخیص داد حرف می‌زنیم. می‌خندیم حتی. اما همه‌مان می‌دانیم که ممکن است قدم بعدی را روی مین بگذاریم. دو سال پیش وقتی رییسم داشته مین زدایی یکی از سایت‌های باستانی را نظارت می‌کرده جلوی چشمش یکی از مین زداها منفجر شده. "مرد جلیقه‌ش را پوشیده بوده اما کلاه ایمنی‌ش را نه. صورت‌ش متلاشی شد. جلوی چشم‌های من."  از تاریکی معبد می‌آییم بیرون. یکی از مسوولین سایت به خانه‌ی کوچک تک‌-اتاقه‌ی گلی و خرابه‌ای دویست سیصد متر آن پایین اشاره می‌کند و می‌گوید" آن‌جا را می‌بینی؟ مسجدی بوده که بن لادن درش نماز می‌خوانده." می‌دانستم که این‌جا  یک وقتی کمپ اصلی آموزش نظامی القاعده بوده. می‌پرسم چرا بقیه‌ی ساختمان‌های-ساختمان‌که می‌گویم خرابه‌های گلی منظورم است- اطراف را خراب کرده‌اید اما این یکی را نه؟ می‌گوید "آخر مسجد است، خراب‌ش نمی‌کنیم. اگر چینی‌های کافر می‌خواهند خراب‌ش کنند به خودشان مربوط است." 

سه ساعت توی برف‌ها و میان مین‌های احتمالی راه می‌رویم و به این نتیجه می‌رسیم که دیگر بس است. راه برگشت خیلی سریع‌تر است. از تیم بیش‌تر از سی نفره‌ی کاروانی که برای بازدید با ما بودند، فقط ما چهار نفر خارجی بودیم و فقط ما چهارنفر بودیم که حاضر نشدیم کلاه زرهی و جلیقه‌ي ضد گلوله‌‌مان را بپوشیم، بقیه همه از جلوی در خانه جیلقه‌های‌شان را پوشیدند و کلاه‌شان را سرشان گذاشتند. من دلیل‌م این بود که جلیقه‌ی ضد گلوله سنگین است ونمی‌توانم نفس بکشم و اصلن هم نمی‌توانم باهاش راه بروم. نیکلا می‌گفت بچه بازی است و کسی به ما کاری ندارد. و فابیو و سایمون هم می‌گفتند که اگر بخواهند بزنندمان با کلاشینکف که نمی‌زنند، با راکت می‌زنند کل ماشین را منفجر می‌کنند.

رسیده‌ایم کابل. برای اولین بار ترافیک کابل به‌م حس امنیت می‌دهد. تلفن‌ راننده بی‌وقفه زنگ می‌زند. به محض این‌که با یکی خداحافظی کرد نفر بعدی زنگ می‌زند تاحال‌ش را بپرسد و ببیند سالم برگشته یا نه. بر می‌گردد و به من می‌گوید آخر می‌دانی وقتی حمله می‌کنند اول راننده را می‌کشند چون راننده‌ها محلی هستند و راه دررو بلدند، بقیه حتی اگر پشت فرمان هم بنشینند نمی‌دانند از کدام‌ طرف باید بروند. به همه اطمینان می‌دهد که سالم برگشته. به همه اطمینان می‌دهد که حال همه‌ی ما خوب است.