دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۹۱

روزمره هفده دسامبر دو هزار و دوازده

 داره برف میاد. با دو تا پالتو نشستم پشت میزم. با سه لایه لباس و یه پالتو اومدم سر کار دیدم دارم یخ می زنم. رفتم خونه یه پالتو دیگه آوردم روی هم پوشیدم‌شون. نشستم که مثلن گزارش ماموریت م رو بنویسم. اما انگشتام رو چیکار کنم. با دستکش که نمی‌تونم تایپ کنم. یه چند دقیقه دستکش دست راست رو می‌پوشم و با دست چپ تایپ می کنم بعد برعکس. ای سی برقی رو گذاشتم روی سی درجه اما دمای اتاق سه درجه بالای صفره و بالاتر هم نمی ره. بخاری گازی داریم که با گاز مایع کار می کنه اما چون کلن بدون دودکش می ذارنش توی اتاق از گاز مونوکسید کربن چشمام این قدر می سوزه که یخ زدن رو ترجیح می‌دم. دلم می خواد برم دفترهای کار بقیه ببینم اونجاها هم همین قدر سرده یا فقط ما بی پولیم و دفترمون توی ساختمونیه که هیچ جوری نمی‌شه گرم‌ش کرد. اگر ساختمون مال خودمون بودیم می‌تونستیم براش هزینه کنیم و شیشه‌های دوجداره بذاریم و طوری عایق‌ش کنیم که بشه گرم‌ش کرد، اما اجاره‌ایه و نمی‌تونیم این‌همه هزینه کنیم برای خونه‌ای که صاحب‌خونه‌ش ممکنه فردا بیرون‌مون کنه. شب‌ها هم شیرهای آب دستشویی‌های خونه و آفیس رو باز می‌ذاریم که آب روان باشه و صبح که پا می‌شیم آب توی لوله‌ها یخ نزده باشه و لوله‌ها نترکیده باشند. قبض برق خونه هم دیروز اومده پانزده هزار دلار برای شش ماه. تازه هنوز زمستون هم نیست. آیا انرژی در افغانستان اینقدر گرونه؟ فکر نمی کنم توی پاریس یه خونه ی سه طبقه قبض انرژی‌ش در هیچ صورتی بیشتر از دو هزار دلار برای شش ماه بشه. قبض قبلی خونه شش هزار دلار بوده، الان چطوری دو و نیم برابر شده؟ تازه هر روز هم دست کم چهار پنج ساعتِ اوج مصرف از ژنراتور خودمون استفاده می کنیم. 

الان هم اس‌ام‌اس و ایمیل اومد که توی جاده‌ی جلال‌آباد یه انفجار بزرگ اتفاق افتاده و نرید اون سمت. ساعت گزارش یازده و بیست دقیقه است اما ساعت انفجار رو ننوشتند. امیدوارم بعد از ساعت شلوغی سرکار رفتن بوده باشه. به دوستام فکر می‌کنم که از کامپاوند سازمان هر روز صبح این مسیر بیست کیلومتری رو میان کابل و بر می‌گردند، بعضی‌ها هم توی وزارت خونه‌هایی کار می‌کنند که دفترشون توی همون جاده‌ است. یه اس‌ام‌اس فوروارد تو آل می‌کنم و بهشون می‌گم تو رو خدا خبر بدید که زنده‌اید. رییسم میاد توی اتاق می‌گه خبر جاده‌ی جلال‌آباد رو شنیدی؟ چقدر بهت می‌گم این‌قدر نرو اونجا بالاخره یه روزی مثل امروز کشته می‌شی توی اون مسیر لعنتی. می‌گم نزدیک به هفتصدتا آدم توی اون کامپاوند زندگی می‌کنند، حالا من یکی نرم چیزی تغییر می‌کنه؟ می‌گه ایمیل رو که دیدم به اولین چیزی که فکر کردم این بود که به مغزم فشار بیارم و یادم بیاد که آیا تو دیشب خونه بودی یا نه.
آخه من بعضی وقت‌ها توی کامپاوند سازمان می‌مونم پیش دوستام و صبح‌ها از مستقیم از اون‌جا میام سر کار.

جواب اس‌ام‌اس م یکی یکی میاد. همه خوبند فقط بعضی‌ها پنجره‌های اتاق‌ یا آفیس‌شون شکسته روی سرشون. We are all fine just some window glasses were broken پس آلیس چی؟ تا یادم بیاد که رفته تعطیلات نزدیکه روانی بشم.