جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۹۱

کابل-کیگالی

از یک شب تابستانی سه سال پیش توی خانه‌ی ژرالدین شروع شد. داشتیم در مورد گذشته‌مان حرف می‌زدیم که نمی‌دانم کی اسم رواندا را آورد. سه دقیقه بعدش ژرالدین داشت گریه می‌کرد و ما سه نفرساکت نگاه‌ش می‌کردیم. من یکی که اصولن هیچ چیزی در مورد رواندا نمی‌دانستم. آن‌ سال کشتار رواندا تلویزون ایران داشت جنگ بوسنی و کشتار سربرنیتسا را پوشش می‌داد و من  فقط اسم رواندا را شنیده بودم. بعد ا زچند دقیقه چای به دست اشک‌های‌ش را پاک کرد و گفت من بعد از کشتار رواندا برای همیشه امیدم را به  جهان از دست دادم و برای همیشه از فرانسه متنفر شده‌ام. نمی‌دانستم ژرالدین دارد دقیقن در مورد چه حرف می‌زند، اما با این‌همه این نادانی آن شب باعث نشد که در مورد رواندا چیزی بخوانم. به‌تر است بگویم باید از تابستان سه سال پیش شروع می‌شد، اما نشد.

تا این‌که تابستان امسال توی یک میهمانی در یکی از باغ-خانه‌های کابل، آلیس با عصبانیت در مورد کاری که سازمان ملل توی رواندا کرد با من حرف زد. انگار که من مدیرکل سازمان یا نماینده‌ي سازمان در کیگالی بوده باشم. پایتخت رواندا را آن شب یاد گرفتم که کیگالی است. عصبانیت‌ آلیس و بعد بغض‌ش باعث شد که فردای‌ش که روز تعطیل بود بنشینم و  فیلم مستند ارواح رواندا را ببینم. بعدش Emergency Sex را خواندم بدون این‌که بدانم در مورد رواندا هم هست، از کتاب‌های لیست‌ "باید بخوانم"م بود.  بعد از کتاب از همه‌ی دنیا عصبانی بودم، تازه حرف آن شب ژرالدین را می‌فهمیدم که یعنی چی آدم امیدش را به جهان از دست بدهد. کتاب بعدی‌م   I'm not leaving  بود، چون عادت دارم به موضوعی کتاب خواندن. خاطرات تنها امریکایی که  بعد از شروع کشتار توی رواندا باقی ماند.
 By then I was devastated
 و بعد کابوس‌ها شروع شد. من اصولن خواب خیلی کم می‌بینم، چه برسد به کابوس، اما از بعد از فیلم مستند و مخصوصن کتاب‌ها، شب‌ها کابوس جنگ داشتم. کابوس آدم‌هایی که با ساطور به‌مان حمله کرده‌اند. توی خوابم ماشین‌مان در خیابان‌های کابل به سختی از میان جسدها و گاهی از روی‌شان رد می‌شدند. توی خواب‌‌اهایم طالبان به جای بمب ساطور و تبر دارند.  اصلن نگهبان‌های خانه به جای AK47 ساطور و داس دارند. با نیکیتا حرف زدم، بهم گفت خوشحال‌ است که بالاخره برخوردم با زندگی در افغانستان مثل برخورد یک آدم معمولی است، که بترسد، که نگران باشد و کابوس ببیند. گفتم نه ربطی به افغانستان ندارد، مال روانداست. اما قبول نکرد، گفت ماهها ترس‌ت را پس زده‌ای حالا داری طبیعی می‌شوی. نیکیتا نمی‌داند زندگی اینجا مستقیمن با جنگ درگیر نیست، اما من خودم می‌دانم که ربطی به افغانستان ندارد. صرفن حالا اگر مثل هفته‌ی پیش توی کوچه‌ی کناری بمب منفجر شود بر عکس قبل می‌ترسم، تپش قلب می‌گیرم؛ چون رواندا را یادم می‌آید. توی این چند ماه نه فقط کتاب و فیلم،  که صدها مقاله هم از ویکی‌پیدیا و روزنامه‌ها و مجله‌ها در مورد رواندا خوانده‌ام. کتاب بعدی We wish to inform you  بود. وقتی تمامش کردم تصمیم گرفتم دیگر هیچ‌وقت نه در مورد رواندا بشنوم و نه ببینم و نه بخوانم.

تا این‌که دو هفته قبل در میهمانی Zwarte Piet کریستین کتاب Shake Hands with the Devil را هدیه گرفتم. هرکس با یکی دوتا هدیه آمده بود میهمانی و هدیه‌ها طی یک بازی پیچیده و هیجان انگیزچند ساعته و با تاس انداختن تقسیم شدند. از بیش‌تر از سی هدیه فقط یکی کتاب بود و از آن همه آدم، کتاب به من رسید. قلبم ایستاد وقتی کاغذ کادو را باز کردم. چرا این کتاب؟ این همه کابوس کشتار بس‌م نبود؟ انگار که داشتم تاوان نادانی طولانی مدت‌م در مورد رواندا را می‌دادم. کتاب را در شرایطی خواندم که بعضی وقت‌ها هل‌ش می‌دادم زیر تخت و فکر می‌کردم باید قبل از این‌که دیوانه شوم کنارش بگذارم.

یک هفته رفتم آلمان. از افغانستان و رواندا دور بودم و کابوس‌ها هم نبود. توی راه برگشت، از استانبول تا کابل خوابم نمی‌برد. صندلی‌های هواپیمای ترکیش ایر توی اروپا خوب است. اما از استانبول تا کابل صندلی‌های‌شان مثل صندلی‌های مینی‌بوس است، پای‌ت هم به سختی جا می‌شود. کتابی که حالا دارم می‌خوانم خاطرات سفر پیاده‌ی روری ستوارت از هرات تا کابل است. The places in between یک ساعت کتاب خواندم اما دیگر حوصله نداشتم. نثر کتاب را دوست ندارم، خیلی خام است. اما خوب مثل همه‌ی سفرنامه‌ها جذابیت ذاتی‌ش را دارد مستقل از این‌که چه کسی و چه طور نوشته باشدش. آخرش رفتم سراغ فیلم‌هایی که روی کیندل داشتم. دو سال پیش مهدی حدود سی‌تا فیلم بهم داده بود که حالا همه‌شان را دیده بودم به جز یکی. هتل رواندا. این اواخر عنوان فیلم را ندیده بودم. قبلن هم فیلم را نگاه نکرده بودم چون تصورم از فیلمی به اسم هتل رواندا این بود که موضوعش تجارت اسلحه توی افریقای سیاه است، پر از فرمانده‌های سیاه‌پوستی که زنجیر طلا گردن‌شان می‌اندازند و ساعت‌های قطور طلا دارند و یک تفنگ طلا پشت سرشان کنار پوست شیر به دیوار آویزان است. اما حالا برای من اسم رواندا معنی دیگری جز "آفریقای سیاه" هم دارد. با دودلی کلیک کردم تا فیلم را نگاه کنم. فیلم در مورد کشتار رواندا بود.  تمام که شد سرگیجه و حالت تهوع داشتم. از دو ساعت فیلم دست کم نیم  ساعت‌ش را هم آرام اشک ریختم. بعد از این همه مقاله و فیلم مستند هنوز باورم نمی‌شود همه‌ی اینها توی این دنیای مدرن اتفاق افتاده. سال نود و چهار خیلی دور نیست. من خیلی خوب یادم است از تلویزیون جنگ بوسنی می‌دیدم و نمی‌دانستم دقیقن دارد چه اتفاقی می‌افتد اما خیالم راحت بود که یک چیزی به اسم سازمان ملل وجود دارد و آن کلاه آبی‌ها و ناتو همه را نجات می‌دهند و صلح را باز می‌گردانند. همین هم بود که اصلن کشتار سربرنیتسا را یادم نیست. یک جنگ تقریبن برابر در بالکان یادم است.

شاید تکان‌دهنده ترین فیلم غیر مستندی بود که دیده‌ام. فقط خود فیلم نبود، خیلی بیشتر از چیزی که توی فیلم نشان داده می‌شد می‌دیدم. چون توی چند ماه گذشته خیلی زیاد در مورد رواندا خوانده و دیده بودم، یک اشاره کوچک در فیلم به یک تاریخ، یک منطقه یا یک آدم کافی بود که من کل جریان را از بقیه چیزهایی که خوانده بودم یادم بیایید. مثلن وقتی هوتوها کلاه‌های آبی نیروهای حافظ صلح را جلوی هتل پرت کردند، من می‌دانستم ده نفر بلژیکی را کشته‌اند و ژنرال دلر همان روز چند ساعت بعد وقتی می‌رود دیدار  سران هوتو سر راه خبردار می‌شود از این که نیروهای‌ش را کشته‌اند، اما زبان‌ش را گاز می‌گیرد و میتینگ صلح‌ش را برگزار می‌کنند. وقتی آن خانم کارمند صلیب سرخ با ماشین بچه‌های توتسی یک یتیم خانه را می‌آورد هتل، قیافه‌ی رییس‌ش را تصور می‌کردم که بهش گفته بود این کار را کند و حرف‌های رییس صلیب سرخ را یادم می‌آمد توی مصاحبه‌های خبری با بی‌بی‌سی و سی ان‌ان  و این‌که صلیب سرخ تنها سازمان بین‌المللی بود که باقی‌ مانده بود آن‌جا و کار می‌کرد. منظورم این است که فیلم شاید اثرش روی من ده برابر یک مخاطب معمول این فیلم باشد، چون دقیقن همین روایت را از زبان ده راوی دیگر شنیده‌ام و حالا توی ذهن‌م همه‌ی تکه‌های باقی مانده‌ی پازل می‌رفتند سرجای‌شان. تصویر کامل شده بود.

تصویر کامل شده بود، دیگر نمی‌توانم از کابوس فرار کنم مگر این‌که بروم آن‌جا و با چشم خودمم ببینم که زندگی ادامه دارد. باید ببینم که آن‌هایی که از کشتار را دیده‌اند و جان سالم به در برده‌اند دارند زندگی طبیعی‌شان را ادامه می‌دهند، می‌خندند، می‌رقصند، آواز می‌خوانند. اگر این‌ها را با چشم خودم ببینم آن وقت می‌دانم که نباید کاسه‌ی داغ‌تر از آش شوم و برای چیزی که بر من اتفاق نیافتاده کابوس ببینم. برای من کشتار رواندا ترسناک‌ترین رفتار مستند شده‌ی تاریخ بشر است. روی زمین نشسته‌ایم و منتظریم تا در هواپیما باز شود. با نفرت به هواپیماهای خارجی فرودگاه کابل نگاه  می‌کنم. مثل روز برای‌م روشن است که اگر روزی طالبان دوباره این کشور را گرفته‌ند، همین هواپیماها خارجی‌ها را جمع می‌کنند و می‌روند و می‌گذارند طالبان رییس جمهور را که در کمپ سازمان ملل پناهنده شده، به یک ماشین سازمان ببندند و توی خیابان‌ها بکشند و بعد هم از یک چراغ راهنمایی وسط کابل آویزان‌ش کنند. می‌دانم این اتفاق‌ها خواهد افتاد چون هیچ مدرکی ندارم که ثابت کند از سالهای نود تا حالا چیزی در مورد سیاست‌های پست استعماری‌شان عوض شده باشد.