شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۱

Kissing is a favorite pose encouraged by photographers of the war

بعد از دو روز برگشته‌ام خانه. از ترس این‌که به خاطر خطر بمب‌گذاری عاشورا توی خانه زندانی شویم از همان پنج‌شنبه شب ساک‌م را بستم و رفتم تلپ شدم پیش دوستی توی یکی دیگر از خانه‌‌های سازمان. در جواب مسوول امنیتی هم گفتم اگر قرار باشد دو روز توی یک خانه زندانی شوم ترجیح می‌دهم یک جای دیگری جز خانه‌ی خودمان باشد. امشب که وضعیت به حالت عادی برگشته، برگشته‌ام خانه. چهار نفر از هم‌کارانم دور میز ناهار خوری نشسته‌اند و جنگا بازی می‌کنند. روی مبل‌ها سه نفر دیگر نشسته‌اند و یک بحث نیمه فلسفی می‌کنند در مورد این‌که جهان انگار قرار نیست هیچ وقت در صلح باشد، مدیرکل و مدیرامور مالی از این می‌گویند که  بعد از بوسنی و رواندا امید‌شان را به این‌که این دنیا یک روزی به صلح برگردد برای همیشه از دست داده‌اند. این‌که هر هفت نفر‌شان در اتاق نشیمن نشسته‌اند نشانه‌ی این است که چهل و هشت ساعت توی خانه زندانی بوده‌اند و حوصله‌شان از توی اتاق‌های‌شان بودن سر رفته.

روی یکی از مبل‌های راحتی می‌نشینم. کیندل به دست، پاهای‌م را توی شکمم جمع می‌کنم و شروع می‌کنم به ورق زدن کتاب جدیدم. از وقتی که کیندل دارم دوباره مثل هجده سالگی کتاب می‌خوانم. توی ترافیک. شب‌ها قبل‌ از خواب. وقت مانیکور و پدیکور. همان پنج دقیقه‌ای که توی ایست بازرسی دارند دور ماشین را با سگ و آینه می‌گردند.

بحث‌ مدیرکل و مدیر امور مالی و رییس من رسیده به غزه و اسراییل.  ایتالیایی و لبنانی و استرالیایی. حضور یک لبنانی-حتی مسیحی- باعث می‌شود که لازم نباشد هی به خاطر ناآگاهی آدم‌ها بپرم وسط بحث. رییس‌م هر از چند‌گاهی مخصوصن چیزی می‌گوید که مرا تحریک کند وارد بحث شوم. اما من خسته شده‌ام از به خاطر غزه داد زدن. داد زدن من چیزی را برای غزه عوض نمی‌کند. سرم را از روی کتاب‌م بلند نمی‌کنم. سه روز پیش سر ناهار این‌قدر داد و بیداد کردیم که مدیر امور مالی که رییس سنی جمع هم هست، رییسم را برد بیرون توی تراس. بحث‌هامان خشن نیست، صرفن بی وقفه داریم در مورد چیزی با صدای خیلی بلند بحث می‌کنیم. از کار گرفته تا فلسطین و اسراییل. گاهی وقت‌ها کلینتون یا جیمز به طور فیزیکی بین‌مان می‌ایستند که شاید ساکت شویم. اما ما دوباره گردن می‌کشیم و داد می‌زنیم. رییسم معمولن با اظهارنظرهایی که یک سرش امریکاست- و گاهی ایران و اسراییل- من را  تحریک می‌کند و بحث شروع می‌شود و من معمولن در لحظه‌ی آخری که بحث تمام شده به نظر می‌رسد او را با یک جمله‌ی زیر لبی که حتی بقیه هم نمی‌شنوند تحریک می‌کنم: you are with The System. و او مثل ترقه از جا می‌پرد و دوباره همه چیز از نو شروع می‌شود.  دیوید می‌گوید مثل زن و شوهرهایی هستید که سی سال است با هم زندگی کرده‌اند و  همه‌ی عمرشان به بحث کردن با هم‌دیگر گذشته. اما من امشب انرژی برای غزه داد بی‌خود زدن را ندارم. می‌خواهم انرژی‌م را حفظ کنم که  اگر لازم شد در طول هفته برای مسوولیتی که این‌جا دارم داد بزنم؛ پشت تلفن کاری از پاریس.

هوا سرد است.  یکی از آدم‌های دور میز تازه از کانادا برگشته و دارد اظهار نظر می‌کند که شب‌های کابل از مونتریال سردتر است. یکی‌شان از روی اینترنت چک می‌کند و می‌گوید امشب دمای هر دوتاشان شبیه است. منهای دو. کت‌م را می‌پوشم و لیوان چای به دست می‌روم  توی ایوان. همه‌جا تاریک است به جز نور قرمز دوربین امنیتی. با نفرت به نور قرمز نگاه می‌کنم. وقتی بعد از چهارماه این جا زندگی کردن فهمیدم که این نور قرمزِ دوربین است احساس کردم به‌م خیانت شده. به بهانه‌ی برقراری امنیت، آدم توی خانه‌ی خودش هم امنیت ندارد. تمام شب‌های بهار و تابستانی را که بیرون نشسته بودیم، این دوربین نه تنها فیلم گرفته بلکه مامور امنیتی هم از توی اتاق‌ش از یکی از شش اکران  تصاویر را می‌دیده. خوش‌حالم که حالا زمستان شده و کسی توی تراس نمی‌نشیند و  دوربین چیز دندان‌گیری به‌ش نمی‌رسد.
 نفرتم از این دوربین برای این است که در جریانِ جنگی که به اشتباه بودن‌ش ایمان دارم، یک پزشکِ ا‌رتشِ کشور متجاوز را روی این تراس بوسیده‌ام و این دوربین از مان فیلم گرفته. یک صحنه‌ی از نظر من مجرمانه، جایی روی یکی از فیلم‌های امنیتی سازمان ما مستند شده. هنوز هم نه خودم، که  صرفن دوربین را سرزنش می‌کنم. در مقیاسِ انسانی تن به دوست‌داشتن ِ یک آدم دیگر دادن هیچ ایرادی ندارد؛ فقط وقتی خودمان دو نفر را می‌گذارم توی کانتکست‌مان، بوسیدن یک  نیروی دریایی ارتش امریکا در تراس خانه‌‌ای در کابل، آن‌هم در تابستان 2012 ، تبدیل می‌شود به ارتکاب یک جرم بزرگ در مقابل دوربین‌ها. سه ماه بعدش را می‌توانم به سادگی از ذهن‌م پاک کنم. اما این دوربین نمی‌گذارد آن بوسه‌ی اول را فراموش کنم.

با این‌که می‌ترسم که هر قدمی از طرف من ممکن است باعث شود همه‌چیز به حالت دیوانه‌واری برگردد که به زور ازش رها شده‌ام، به‌ش اس-ام-اس می‌زنم که می‌دانستی تراس خانه‌ی ما دوربین امنیتی دارد؟ جواب می‌دهد:  
   Of course I knew, I'm a U.S navy hospital corpsman! I detected that camera in seconds; and you, did you know that kissing is a favorite pose encouraged by photographers of the war?...