شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۱

too much effort for too little return


بعضی وقت‌‌ها به نظرم هیچ چیزی در این کشور کار نمی‌کند. سازمان‌هایی که در کابل hazard pay به حقوق کارمندان‌شان اضافه می‌کنند حق دارند. hazard جنگ نیست، جزییاتی است که روی هم جمع می‌شود و آدم را دیوانه می‌کند. فرسوده می‌کند. سلامت روانی‌ات را ازت می گیرد. هیچ چیز راحت به دست نمی‌آید. حتی چیزهای ساده و مکانیکی، مثلن دقیقن همان مارک پرینتری که توی پاریس یا تهران به کامپیوترت یا شبکه‌ات وصل می‌کنی و برای‌ات پرینت می‌گرفت، توی کابل از هر ده باری هشت بارش کار نمی‌کند. پرینت نمی‌گیرد، ده بار باید دستگاه را خاموش و روشن کنی، هی باید سی دی‌اش را بگذاری و دوباره نصب‌اش کنی. همه‌ی پرینترهای‌مان نو هستند اما هر بار که پرینت می‌گیرند برای من مثل یک اتفاق خوب غیر قابل باور است. اسکنرها (به خاطر واقف با الف) هم همین طور. این جا حتا sticky note ها هم نمی‌چسبند، نه اینکه چسب‌شان خوب نباشد، اصلن نمی‌چسبند. هر بار که رفته‌ام پاریس یا تهران اولین قلم از لیست چیزهایی که باید با خودم ببرم کابل همین قلم است. مارک شان چینی است اما فکر کنم پاکستان تقلبی‌اش را زده. دوستم سال‌هاست کارش مدرن‌سازی گمرک افغانستان است، می‌گوید کامیون کامیون شامپو صدر صحت و مایع دستشویی گلرنگ از پاکستان وارد افغانستان می‌شوند. نه اینکه مسوول همه‌ی این‌ها پاکستان باشد، اما لامصب‌ها تقلبی همه چیز را می‌زنند، حتی طالبان تقلبی. تخم مرغ می‌زنند تاریخ مصرف‌شان شش ماه بعد از تاریخ تولیدشان است و بدیهی است که از هفته‌ی سوم همه‌ی تخم مرغ‌ها خراب‌اند. آیا شما شیر نستله با تاریخ مصرف یک ساله دیده‌اید؟ دارم از تعداد جزییات غیر مهمی می‌گویم که جاهای دیگر دنیا مجبور نیستید بهشان توجه کنید اما در این جا مجبورید.
تمام کوچه‌ها و خیابان‌های کابل را کنده‌اند که آسفالت کنند. اگر بگویم کل کابل اغراق است اما در منطقه‌هایی از شهر بی‌اغراق تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها را کننده اند. بیل مکانیکی را برای دو هفته اجاره می‌کنند کل یک منطقه شهر را می‌کنند بعد می‌روند تا سه ماه بعد ماشین بعدی را اجاره کنند و آسفالت‌ش کنند. ترافیک را خودتان تصور کنید.
جنگ روانی ست که کابل را می‌کند منطقه ی جنگی. جنگ روانی از این دست که به خاطر رد شدن چند ماشین نظامی آمریکایی تمام خیابان را می‌بندند- بدیهی است که بی‌خبر- و تو  مسیر پانزده دقیقه‌ای را سه و نیم ساعت توی ترافیک می‌مانی بدون این که بدانی دلیلش چیست یا کی تمام می‌شود. ترافیک سنگینی که اگر ماشین‌های امریکایی در کار نبود در هیچ صورتی، هیچ وقتی از روز و در هیچ روزی توی آن خیابان وجود نداشت.
این‌هایی که بالا گفتم به اضافه‌ی جنگ است. درست است که هربار ازم پرسیده‌اند گفته‌ام که از جنگ نمی‌ترسم و این واقعن آخرین معیاری بوده که وقت افغانستان آمدن بهش فکر کردم، اما خب بالاخره هر بار که خبر می‌رسد فلان جا حمله‌ی انتحاری شده، یا جایی راکت زده‌اند، یا فلان ماشین رفته روی مین، خب دل آدم هری می‌ریزد و با هر خبری آستانه‌ی تحملت ذره ذره پایین می‌آید. این است که کلن تحمل آن جزییاتی که در بالا گفتم در شهری مثل کابل خیلی سخت‌تر از شهری مثل پاریس یا حتی تهران است.

پ.ن: دلم می‌خواهد تهران می‌بودم و می‌رفتم تئاتر امیررضا را می‌دیدم. در حال حاضر این بیشترین چیزی است که دلم می‌خواهد.