دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۹۱

قلعه ی معین افضل خان

توی آفتاب مایل پاییزی ظهر روز چهارشنبه زیر آلاچیقی توی باغ قلعه ی معین افضل خان کابل نشسته ایم. آمده ایم دفتر سازمان همکارمان برای ناهار کاری. قرار است دنبال راه حل بگردیم برای موانع پروژه های بلخ وهرات. هر بار سه نفر دیگر کلمه ی هرات، بلخ، سمرقند یا بخارا را با لهجه ی خارجی شان تلفظ می کنند دلم هری می ریزد، شبیه همان حسی که وقت خواندن Ave Imperatrix اسکار وایلد دارم. روی میز انگور و انار گذاشته اند. همه چیز بی نقص است. قالی قرمز زیر پای مان، انگورهایی که توی آفتاب می درخشند و انار قندهاری دانه کرده. احتمالن نوع نور و پاییز بودن هم در بی نقصی تصویر تاثیر دارند. هر از چند گاهی وسط بحث  سرم را بر می گردانم و باغ را و پنجره ها و نمای عمارت را با تحسین نگاه می کنم. به شان می گویم که دفترکارشان هیچ وقت برایم عادی نمی شود. ناهار می آورند. قابلی ترکمنی، حتمن با روغن کنجد... .

می خواستم بیاییم اینجا و از انواع بدبختی هایم بنویسم، اما دستم نمی رود به نق نوشتن. یادم می افتد به جلسه های کاری که برای من هنوز هم بیشتر به رویا نزدیکند تا کار. به دوست داشتن های مان. به بازی ها و خنده های آخر هفته. به میهمانی های شبانه عمارت ششدرک. به این همه آدم منحصر به فردی که این جا دور و برم دارم. دستم نمی رود به ناشکرانه نوشتن.