پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۱

symptoms of withdrawal- in Kabul

در دفتر را بستم و گذاشتم اشک هایم سرازیر شود. خسته شده ام این قدر همیشه نقش  آدم قوی تر ماجرا را برای خودم نگه داشته ام. هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود. صرفن خسته بودم. برای م مهم نیست اگر ببینند دارم گریه می کنم. زل زدم به لیست تمام نشدنی کارهای شخصی و کاری روی تخته ی سفید روبرو و اشک ریختم. اگر کسی می آمد تو و می پرسید چرا، هیچ جوابی نداشتم. تلفن را برداشتم که به آنا زنگ بزنم. ساعت یازده صبح خیلی زود بود. اما حتمن بیدار شده که برود سر کار. تلفن ش رفت روی پیغام گیر، حتمن توی دفتر کارش است که تلفن آنتن نمی دهد. طبقه ی هم کف موزه گیومه. با بغض برای ش پیغام گذاشتم که دلم برای همه تان تنگ شده. و پاریس آمدنم را سه هفته عقب می اندازم تا تو بروی ژاپن و برگردی.
هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. فقط خسته ام از شنیدن صدای لاینقطع جوشکاری که انگار هیچ وقت تمام نمی شود. دیوار دو متری فلزی آبی را که روی دیوارها سوار کرده بودند، نمی دانم به کدام دلیل کندند. صدای کوبیدن چکش توی فلز کر مان کرد. یک هفته  طول کشید. حالا دارند دیوار جدید می گذارند که احتمالن جنس فلزش محکم تر است و ضد گلوله است و چی است و چی است و این یکی بیش از ده روز است که ادامه دارد. دارند فلزها را به هم جوش می دهند. اگر شرکت های امنیتی که ده سال است توی این کشور کار می کنند هنوز اندازه ی منی که شش ماه است اینجام نمی فهمند که طالبان از دیوار حمله نمی کنند، باید بروند بمیرند. اما می دانند. همه می دانند که طالبان از در ورودی حمله می کنند. یکی شان جلوی در  خودشان منفجر می کند و بعد بقیه می آیند تو.همه می دانند. این ها صرفن برای این است که شرکت های امنیتی خصوصی درآمد داشته باشند و شغل ایجاد شود.
...
ایمیل هایی که تولدم را پیشاپیش تبریک می گویند  توی ماشین جواب می دهم. به بچه ها قول می دهم که فردا بروم یونوکا. می توانم حدس بزنم که قرار است برای م تولد بگیرند که وسط هفته  اصرار می کنند بروم آن جا. خوب است که حدس می زنم. از این که کسی بخواهد سورپرایزم خیلی خوشم نمیاید، یک جوری احساس می کنم کسی وارد فضای خصوصی م شده. دارم موهای م را خشک می کنم و به این ها فکر می کنم. این می شود سومین جشن تولد امسال م.
...
از کنسرت بر می گردم. ویلیام ایمیل زده بود و برای کنسرت شان دعوت م کرده بود. بعد از دو ماه بی خبری. نوشته بود که اگر بیایی قول می دهم دیگر هیچ وقت در مورد سیاست حرف نزنم. جواب دادم من قول نمی دهم اما می آیم. به کنسرت رفتن احتیاج دارم. جروم یک بار گفت که کنسرت های زمستانه ی مدرسه ی موسیقی افغانستان از بهترین کنسرت هایی بوده که تمام عمرش رفته. بهش گفتم برای مان دو تا جا بگذارد. ویلیام رهبر ارکستر بود. قبل از شروع برنامه نوازنده های مهمان این فصل شان را معرفی کرد.  و بعد از بخش اول، میکروفون را گرفت و بخش دوم برنامه را به من تقدیم کرد. در آن لحظه می خواستم بروم توی زمین. همان ورود به فضای خصوصی که می گویم. کابل خارجی ها مثل یک دهکده است، همه هم دیگر را می شناسند.

کارش اندازه ی صدای لاینقطع جوشکاری رفت روی اعصابم. اصلن این روزها همه چیز باعث می شود روانی شوم. بیشتر از شش هفته توی افغانستان ماندن اثراتش مثل  symptoms of withdrawal است. ذهن و بدنت از آخرین دوز آزادی ی که مصرف کرده ای خالی شده و حالا مثل معتادها خودت را به در و دیوار می زنی. یکی دو ماه پیش نیورک سیاست جدیدی برای محل های ماموریت درحال جنگ تصویب کرد که طی آن به جای شش هفته ای یک بار، قرار بود چهار هفته ای یک بار تعطیلات داشته باشیم. اما همه ی آژانس های فعال در افغانستان دور هم جمع شدند و تصمیم نیویورک را به خاطر هزینه بالایش رد کردند.  شش هفته احتمالن برای کنگو یا سودان جنوبی خیلی زیاد باشد اما برای افغانستان هنوز بد نیست. اما یک روز بیشتر از شش هفته بمانی می شوی مثل دیوانه ها. همین آدمی که من شده ام.
...
دوست داشته شدن خوب است، این را خوب می دانم. اما از یک حد مشخصی که بیش تر شد باعث می شود رم کنم. این حد مشخصش را نه خودم می دانم و  نه هیچ وقت طرف مقابل م. فقط وقتی از حد گذشت یکهویی چموش می شوم. مثل الان.