پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۱

If you try to win every battle, you'll lose the war

صبح سه شنبه:
خواب می بینم که با دو تا ماشین داریم می رویم سفارت ایتالیا. جلسه داریم. سفارت ایتالیا کنار سفارت امریکا است. توی ماشین جلویی رییس دفتر است و مدیر امور مالی و توی ماشین عقبی دیوید و من، یک دفعه  اتفاقی می افتد که هر روز، بدون استثنا هر روز، وقتی توی ماشین نشسته ام تصورش می کنم: یکی از ماشین های سازمان جلوی چشم م منفجر می شود. حالاهمانی ست که رییس جدید دفتر توش نشسته. یک هفته است از پاریس رسیده کابل. تکه های ش پرت می شوند توی هوا و من دیگر چیزی نمی بینم. از خواب می پرم، احساس می کنم صدای انفجار گوش م را کر کرده. نفسم سخت بالا می آید.

 ده دقیقه بعد خوابم می برد و وقتی ساعت هفت  و نیم از خواب بیدار می شوم اس ام اس بخش امنیتی سازمان رسیده که می گوید وضعیت هنوز- بعد از چهار روز- "خاکستری" است و هیچ کس حق ندارد از خانه بیرون بیاید. اس ام اس در مورد انفجار بامداد امروز است. حالا معلوم می شود صدای انفجاری که باهاش آن خواب را دیده ام واقعی بوده. چند خیابان آن طرف تر دختر جوانی  که بمب همراه خودش  داشته، ماشین اش را کوبانده به یک ون که داشته نه تا خارجی را می برده فرودگاه. توی کشوری که تعداد زنانی که رانندگی می کنند انگشت شمارند، زن راننده ای که حمله ی  انتحاری کند اندازه ی خود حمله ارزش خبری دارد. صحنه ی یک دقیقه ای را که دوربین پرس تی وی نشان می دهد و هی تکرار می کند دختر جوان سفید پوستی را نشان می دهد که جین پوشیده و شکمش متلاشی شده اما پیراهن ش روی سینه اش را پوشانده.

این بار حتی طالبان هم نبوده اند، حزب اسلامی حکمتیار بوده.

صبح چهارشنبه:
همکار افغان م می پرسد می دانی چرا بیشتر حمله های انتحاری صبح زود است؟ نه. می گوید بعد از نماز صبح حمله می کنند به امید این که برای ناهارشان با پیامبر دیر نرسند بهشت.

گوشی تلفنم را بر می دارم تا به لیست مسوولان دولتی تلفن بزنم. وقت نیست نامه بنویسم. هر جاده جدیدی که می خواهند بسازند، هر دکل برقی که می خواهند بزنند، هر ساختمان بلندی که می خواهند بسازند، من مثل ترقه از جا می پرم که نه منظره سایت را خراب می کنند. سیم کشی باید طبق برنامه ای که خودتان تصویب کرده اید از زیر زمین رد شود، جاده از کیلومترها آن طرف تر رد شود...از پشت میز بلند شده ام اما هنوز توی اتاق نشیمن م وقتی با تلفن حرف می زنم. بر می گردم پشت میز، رییسم می گوید 
If you try to win every battle, you'll lose the war.
 می گویم می خواهم، اما نمی دانم در مورد کدام ها باید کوتاه بیایم، بلد نیستم اولویت بندی کنم.


از جمعه توی خانه زندانی بوده ایم. دور میز ناهارخوری کار می کنیم و چون کارهای میدانی و جلسه و کارهای کاغذبازی حذف شده کیفیت گزارش و کارهای نوشتنی مان اتفاقن بالا هم رفته. مقاله می نویسیم حتی. بعد کامپیوترهای مان را جمع می کنیم و همان جا ناهار می خوریم. توی دست و پای آشپز هستیم  که معمولن تمام روز آشپزخانه مال خودش است. ثریا هم نمی تواند جارو برقی بکشد صدای ش نمی گذارد کار کنیم. ماشین لباس شویی صدای ش زیاد است و با ترس روشنش می کند. نمی تواند با خیال راحت اتاق ها را مرتب کند چون هی سر می رسیم و کاری توی اتاق مان داریم. به طور معمول هفت نفریم. اما حالا سه نفر کارشناس موقت هم داریم. کلن همه توی دست و پای همدیگر می لولیم. گوگل و همه ی صفحه های وابسته بهش را  هم همراه یوتیوب بسته اند تا کسی نتواند فیلم را ببیند. همین باعث می شود احساس زندانی بودن تقویت شود.