دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

I’m here to flirt with you

افسر ارتش امریکا بود. از لشگرگاه آمده بود. جنوب افغانستان. خط مقدم جنگ. دو ماه بود ایمیل های مختلف می زد در مورد برنامه شان برای باز سازی یک اثر فرهنگی. از فرماندار و شهردار تا خود معاون وزیر فرهنگ را هم می گذاشت توی کپی ایمیل هایش. اثر فرهنگی مورد نظر مرکز شهر قدیمی  بود که مردم هم درش زندگی می کنند. اولین فاز بازسازی بازار بود که پناهندگان بازگشته به شهر درش زندگی می کنند، می بایست اول مردم را بیرون کنند و دولت زمین ها را بخرد و بعدش هم بازسازی را شروع کنند. خب  این حتی به نظر من که فقط چند ماه بود در افغانستان بودم  هم  شبیه یک جوک بود. بیرون کردن مردم از جایی که زندگی می کنند حتی از آثار فرهنگی که ده سال هم هست در لیست میراث جهانی  افغانستان هستند، اصلن نه در افغانستان توی همان فرانسه و ایتالیای اش هم، سخت و گاهی غیر ممکن است. دولت معمولن آنقدری که مردم پول می خواهند ندارد که بدهد برای میراث فرهنگی. اثر فرهنگی هیچ وقت در اولویت نیست. اما اینقدر پافشاری کرد و اینقدر ایمیل به این و آن فرستاد که روسای نظامی ش فرستاندش کابل برای ماموریت. ماموریت ش هم این بود که با ما وارد مذاکره شود برای این که مراحل قانونی ش را بر اساس کنوانسیون طی کنند.

من به رییسم گفتم که حاضر نیستم ببینم ش. چون فکر می کنم غلط است در کشوری که در حال جنگ است ما بنشینیم پای مذاکره با یکی از طرفین جنگ. دوم این که طرف نظامی است و سوم اینکه اصلن امریکایی ها نه ماه است از سازمان مان کشیده اند بیرون و پولی که از دوسال پیش بدهکار بوده اند را نداده اند و به اضافه اینکه یک چهارم بودجه مان را هم قطع کرده اند و دستمان را گذاشته اند توی حنا. بحث هایمان به نتیجه نرسید. قرار شد من نفرت شخصی م را از امریکا نادیده بگیرم و طرف را ببینم. به خاطر اینکه –او اینطور فکر می کرد که- یک.  اینطوری نیست که جنگ دوطرف داشته باشد و ما آن وسط ایستاده باشیم، ما هم طرف همان هاییم توی جنگ و مخالف طالبان. دو. مهم نیست که آن ها نظامی هستند یا امریکایی، مهم این است که هدفشان بازسازی است و با هدف ما یکی است. شیطان هم باشند باید در راهی که ته ش با چیزی که ما می خواهیم یکی است همراهی شان کنیم.

ساعت یازده آمد دفتر، حداقل یک و نود قدش بود به جای لباس نظامی شلوار و کمیز افغانی آبی کمرنگ پوشیده بود. قبلن گفته ام که این لباس چقدر به نظرم شیک است؟ خیلی. کاش لباس زنانه شان هم اینقدر شیک بود. گفت که پزشک است و همزمان باستان شناسی هم خوانده برای همین توی ماموریت ش هم زمان مسوول هر دو کار است. من هم بهش گفتم اینکه ارتش امریکا می خواهد به جای آدم کشتن کارهای دیگری هم کند تا تصویر خودش را بهتر کند به خودش مربوط است؛ اما نباید از ما توقع  داشته باشید فعالانه باهاتان همکاری کنیم. من تا حدی که وظیفه ام است  پروسه اش را و کارهایی را که می توانید ونمی توانید بکنید و قواعد کنوانسیون را برای تان می گویم. از این به بعدش و هماهنگی و گفتگو با دولت و عملی کردن کار با خودتان. گفت که این روش حرف زدنم پالیتیکلی کارکت نیست. شانه بالا انداختم. ته دلم فکر می کردم خیلی هم پالیتیکلی کارکت است. گفتم که ما دیگر متحد محسوب نمی شویم.  تهدید کردید اگر فلسطین را به عنوان کشور عضو بپذیرید می آییم بیرون و تهدیدتان را هم عملی کردید. عادت ندارید که چهارده تا رای منفی زورش به صد و چهارده تا رای مثبت نرسد و حق وتو هم نداشته باشید؟ وظیفه ی خود می دانید که همه ی مشکلات دنیا را تنهایی حل کنید؟ وقتی از بحث را یادم است که صدای م را بالا برده بودم. وقتی چای آوردند دوباره آرام شدم. فکر کردم اصلن چرا هنوز عصبانی م. بی خیال. تقصیر این آدم نیست که. می دانم تقصیر این آدم نیست، فکرش را بکن یکی به خاطر کارهایی که احمدی نژاد کرده سر من داد بزند.  اما خب فرق این  آدم با من این بود که از دولتش حمایت می کرد (من هم از انرژی هسته ای دفاع می کنم). از حمله امریکا به افغانستان هم حمایت می کرد. وقت رفتن از جلوی پله ها باهاش خداحافظی کردم و برخلاف معمول که مهمان ها را تا دم در همراهی می کنیم، نرفتم پایین. ساعت دوازده بود.

سه ساعت دیگر زنگ زد و گفت که من بهش بی احترامی کرده ام که تا دم در همراهی ش نکرده ام. جا خوردم فکر کردم "این دیگه کیه"  زنگ زده که گلایه کند واقعن؟ گفتم ببخشید سرم شلوغ بود. پرسید که سرم برای شام هم شلوغ است؟ گفت که فردا پرواز می کند جنوب و اگر وقت دارم می خواهد امشب شام دعوتم کند. قبول کردم. همین طوری. جدی همین طوری.  ساعت هشت جلوی سیرینا بودم و تا از همه ی درها و پست های امنیتی گذشتم بیست دقیقه طول کشید. با بیست و پنج دقیقه تاخیر رسیدم به رستوران هتل. سر شام به وضوح استرس داشت. فکر کردم این آدم از زمین تا آسمان با آدم مطمئن صبح فرق می کند. فلایت آو آیدیا هم داشت. از یک موضوع به یکی دیگر می پرید. بعدن گفت می ترسیده ام حوصله ات را سر ببرم چون هی تلفنت را نگاه می کرده ای و اس ام اس جواب می داده ای. یادم است از یک وقتی شروع کرد به در مورد کار حرف زدن، پرسیدم ما اینجا نشسته ایم که در مورد کار حرف بزنیم؟ گفت No, of course not; I’m here to flirt with you
و این طوری شد  که من در یک دام خودبافته افتادم که هنوز هم باورم نمی شود و هی از خودم می پرسم چطور شد که این طور شد، چطور شد که این قدر پیش رفتم.