دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۱

Packing for Paris


سه روز مانده تا این سه ماه تمام شود و برگردم پاریس. قرارمان این بود که سه ماه بیایم کابل و اگر توانستم بمانم. اما به سه ماه احتیاج پیدا نکردم، هفته‌ي دوم ‌دانستم که می‌مانم. فکر هم نمی‌کنم که دیوانه‌ام، که زده به سرم که کابل را به پاریس ترجیح می‌دهم. من هم مثل بیش‌تر آدم‌هایی که می‌شناسم دو-دوتا چهارتا بلندم. سبک سنگین می‌کنم، چیزهایی را که این‌جا به دست می‌آورم و از دست می‌دهم مقایسه می‌کنم. اینجا که هستم که انگار سه برابر زندگی می‌کنم، تجربه‌های‌م به توان سه می‌رسد. پاریس یا هر شهر معمولی دیگر حتی یک زندگی‌ هم از سرم زیاد بود، حوصله‌م سر می‌رفت. آدم‌ها و شرایط تکراری و قابل پیش بینی بودند، به جز کارم که آن‌ هم دلیل‌ش این بود که با کشورهای غیر قابل پیش‌بینی کار می‌کردم.

 این‌جا هیچ چیز (هنوز؟) تکراری نیست. نمی‌گویم که این قابل پیش بینی نبودن‌ش همیشه هم خوب است. شده حتی که بترسم، اسم‌ش را نمی‌شود گذاشت ترس، شاید به‌‌ش می‌گویند دلهره، ماندگار نیست، لحظه‌ای است. بارها شده که به خاطر توی ماشین سازمان بودن دلهره بگیرم، فکر کنم همین الان است که بمبی که کار گذاشته‌اند زیر ماشین، منفجر می‌شود، یا یکی خودش را جلومان منفجر می‌کنند. آمریکایی‌ها که روی ماشین‌های‌شان آرم ندارند که معلوم باشد ماشین مال سفارت یا ارتش امریکا است، این است که اگر قرار باشد ماشینی را منفجر کنند ماییم. ساختمان‌های‌شان هم نظامی یا غیر نظامی مثل کمپ‌های نظامی هستند: همه‌ی سفارت‌خانه‌های دشمن. برای همین اگر قرار باشد به ساختمان اداری یا سازمانی حمله کنند ما هستیم. پارسال که ریختند تو  ساختمان مزار شریف سازمان و هفت نفر را کشتند پاریس بودم، هی از ساناز که مزار بود می‌پرسیدم، آخر چرا آنجا؟ آمریکایی‌ها قرآن را آتش‌ زده‌اند،‌ چه ربطی به این بیچاره‌ها دارد. حالا می‌فهمم  قرار نیست ربطی داشته باشد، زورشان به آمریکایی‌ها نمی‌رسد.

دارم بر می‌گردم. دارم لحظه شماری می‌کنم. توی این مدت با دوستانم تلفنی و ایمیلی‌ خیلی حرف زده‌ام، دوری را آن‌قدر احساس نکرده‌‌ام. چند روز پیش با  ژرالدین و نیکیتا در عرض سه- چهار ساعت شصت و چهار تا ایمیل رد و بدل کردیم. دلم می‌خواست بگذارم‌ش این‌جا، اما حوصله‌ی (یا وقت؟) ترجمه کردن ندارم. گفته بودم که اگر زندگی‌نامه‌ی من خلاصه‌ی همین ایمیل‌ها و نامه‌ها هم باشد ازش‌ راضی‌م.

باید این سه ماه بیش‌تر می‌نوشتم، قرار بود وبلاگ انگلیسی را هم آپدیت نگه دارم، اما وقت نشد. خودم را سرزنش نمی‌کنم. این سه ماه خودم را برای هیچ چیزی سرزنش نکردم، هر کاری باید می‌کردم و نکردم، از توان‌م خارج بود. به وضوح از مرزهای توانایی‌های خودم گذشتم. خود خود سرزنش‌گرم سه ماه است ساکت است. اصلن یادم رفته بود توی پاریس داشت دیوانه‌ام می‌کرد. بی‌صبرم که برگردم پاریس، بعد دوباره برگردم تهران و بعد دوباره برگردم کابل. اصلن برای همه‌ی ماه‌های آینده لحظه شماری می‌کنم.