پنجشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۱

پاریس، جشن بیکران

روز اول: شب ساعت هفت و نیم می رسم. نمی دانم چرا به بچه ها گفته بودم ده ونیم می رسم. اس ام اس می زنم که من اشتباهی سه ساعت زودتر رسیده ام. با تاکسی می روم خانه. می بوسمتان.
خانه که می رسم هنوز هوا روشن است. روزهای بلند تابستان را که تا ساعت ده هوا تاریک نمی شود، دوست دارم. هیچ چیزی در خانه عوض نشده با آن که سه چهار نفر خیلی متفاوت با هم آمده اند و رفته اند. یک بسته ی پسته روی میز آشپزخانه گذاشته که احتمالن حمیدرضا آورده. یک بطری کالوادوس و یک یادداشت دو کلمه ای از ماریان و یک جعبه شکلات و یک نامه ی دو صفحه ای از رکسلان. رکسلان توی یه ماه گذشته داشته دنبال خانه می گشته آمده بوده اینجا مانده. من وقتی که داشتم می رفتم بهم زنگ زد که تاکید کند که هر وقت برگردم پاریس بروم خانه ش بمانم و آنجا را مثل خانه ی خودش بدانم. گفتم خانه را نگه می دارم فعلن. حالا نوشته ئه همه چیز وارونه شده و او هنوز خانه پیدا نکرده. وسایلش را می گذارد اینجا و می رود تعطیلات. نوشته که یخچال خراب شده بود و زنگ زده و صاحبخانه عوض ش کرده فورن.
باید تلفن بزنم از صاحب خانه تشکر کنم. توی این مدت شده بود کلید دار من، دست کم پنج بار بهش زنگ زدم که کلید را به این بده بعد ازش بگیر بده به نفر بعدی.

روز دهم:  توی بیمارستان لاری بوازیه هستم. این را تا به هوش می آیم یادم می آید. سه نفر همزمان دارند صدای م می کنند که به هوش بیایم. هی می پرسم واقعن تمام شد؟ می گویند بله و من دوباره می خوابم. سه دقیقه چشمم را باز می گذارم تا ولم کنند و ببرندم بخش بعد دوباره می خوابم. پشت دست چپم جای دو تا سوزن است. پشت دستم کاملن سبز آبی است  و ورم کرده و درد می کند. داخل آرنج دست چپ و راستم هم سبز آبی شده و جای سوزن است و بالاخره سرم پشت دست راستم وصل است. یادم می آید. نیم ساعت طول کشید تا سروم را وصل کنند. رگهایم نازک بودند  سوزن سروم را که می زدند مایع را منتقل نمی کرد، رگ می ترکید. قبلش گفتم این طوری می شود باور نکردند. وقتی دست چپ م را داغان کردند با احساس گناه بزرگ ترشان را صدا زدند. جای سوزن سروم خیلی درد می کند. نیم خیز می شوم و درجه اش را تا آخر می کنم و می خوابم. به این امید که بیدار که شده باشم تمام شده باشد، و راضی شوند درش آورند.
دوباره سه نفر بالای سرم دارند صدای م می زنند تا بیدار شوم. آنا و نیکی و نیکلا. نیکیتا گوشی تلفن را می گذارد در گوشم ژرالدین دارد می گوید مریضی ت را برای ما می آوری؟ انرژی ندارم که حتی لبخند بزنم. اما یک دفعه مثل اینکه معجزه شده باشد یادم می آید که انگار دیگر حالت تهوع ندارم. گرسنه م. یادم می آید ناهار بیمارستان را نخورده ام. سروم تمام شده؛ به آنا می گویم به پرستار بگوید که سروم تمام شده بیاید درش بیارد. پرستار با یک بطری دیگر سر می رسد و جایگزین ش می کند. زیاد کردن درجه فایده نداشت.
قرار بود غروب بگذارند بروم. می گویند نمی شود. فشارم  شصت روی  چهل بود. بهشان گفتم طوری م نیست. همیشه فشارم پایین است. گفتند نمی شود تا دکترت اجازه ندهد. بعد دکتر آمد دید سه روز قبل از عمل هم فشارم هفتاد روی چهل  بوده. گفت از تخت بیایم پایین و بایستم. ایستادم. سرم گیج نمی رفت، نه. بعد گفت راه برو. نیکلا گفت یک پای ت را هم بلند کن. دکتر بهش چشم غره رفت. نیم ساعت بعد گذاشتند بروم خانه. همه مان رفتیم خانه. نیکیتا لازنیا درست کرد. شارل هم آمد. توی تراس شام خوردیم. انگار که نه انگار در پنج روز گذشته روزی بیست بار بالا می آوردم و در حال مرگ بودم.

روز سیزدهم: با جی دعوایم شد.آن شب خانه ما بعد از بیمارستان، کارولین با آنا داشتند در مورد این حرف می زدند که از کجا مروارید پرورشی می شود خرید. کارولین داشت می گفت که می خواهد گردنبند و گوشواره مروارید برای عروسی ش را خودش درست کند. همیشه می گفت منتظر است سی ساله شود که خیلی جوان نباشد برای مروارید پوشیدن و بعد قشنگ ترین گردنبند مروارید را بخرد. آن شب داشت می گفت حالا یکی دو سال دیگر هم صبر می کند و بعدن می خرد اما برای عروسی ش حتمن مروارید می خواهد.
من امروز به جی زنگ زدم و گفتم برای تولد کارولین چه می خواهد بگیرد یا هدیه عروسی. گفت نمی دانم هنوز چیزی به ذهنم نرسیده. گفتم باید گردنبند و گوشواره مروارید بخرد. پرسید میایی برویم ببینیم، گفتم باشد. رفتیم یکی یکی مرواورید فروشی های پاریس را که خیلی هم معدود هستند و همه شان هم را هم باید وقت بگیری که بروی، دیدیم. بالاخره قشنگ ترینش را پیدا کردیم. با گوشواره اش سه هزار و پانصد یورو بود. قفل پشت گردنش الماس بود. ارزان ترها واقعن زشت بودند. مثل مروارید های پرورشی. جی گفت آخر این خیلی گران است. من اگر الان سه هزار و پانصد یورو توی حسابم داشت بدون لحظه ای مکث می خریدم اما ندارم که. آمدیم بیرون. من جلوی در داد زدم سرش. پرسیدم فکر می کند کی سه هزار و پانصد یورو توی حسابش داشته باشد؟ بدون اینکه نگران اجاره خانه باشد؟ تا دو ماه دیگر که عروسی است؟ ده سال دیگر؟

 عصبانی بودم. بهش گفتم یعنی چی هی تکرار می کنی که دوستش داری و همین کافیست برای کارولین. دو سال است با همید هنوز  کار و درست و حسابی پیدا نکرده ای به جای ده ساعت در هفته توی دانشگاه درس دادن. گفت دوست ندارد مثل اسب در این جامعه ی سرمایه داری چهل ساعت در هفته کار کند. گفت فقط دانشگاه درس دادن را دوست دارد. گفتم بیخود می کند آدمی را دوست دارد و می خواهد باهاش عروسی کند که حتی نمی تواند برای ش گردنبند مروارید بخرد. گفتم که سی سالش است و مسخره است که فکر کند در سی و پنج سالگی وضعش بهتر می شود. و مسخره است که فکر کند در سی و پنج سالگی کسی بهش کار می دهد.
دعوایمان که پیش رفت او هم شروع کرد به داد زدن. گفت که تو ماتریالیستی. گفت کارولین ماتریالیست نیست مثل تو. گفتم ما داریم توی همین جامعه زندگی می کنیم. برو توی جنگل زندگی کن اگر می خواهی معنوی باشی. چرا پاریس زندگی می کنی که آدم اگر پول نداشته باشد هر روز برود توی چشمش. برو یک روستا. گفتم که او دو سال است کارولین را می شناسد و من چهار سال. که کارولین تن داده به شرایط چون دوستش دارد، نه اینکه تبدیل شده باشد به جوکی، صرفن تن داده. بهش گفتم که باید احساس بدی پیدا کند که حقوق زنش چهار برابر حقوق خودش است. گفتم که تا کی قرار است او خرج زندگی تان را بدهد. او بهم گفت که من سنتی و کلاسیک و مسخ شده ی ارزش های جامعه ی سرمایه داری م. گفتم من فکر نمی کنم بقیه باید بهای سنت شکنی من را بدهند. اگر می خواهی سنت شکنی کنی از خودت شروع کن. اصلن چرا داری عروسی می کنی که یک نهاد جامعه ی سرمایه داری را تحکیم کنی؟ پول داشته باش و بعد مصرف گرا نباش و آی پاد و آی فون و اپل نخر. نه اینکه نداشته باش و بهای ش را همسرت که چهار برابر بیشتر از تو کار می کند بدهد.

 می فهمیدم که دارم تند می روم. در حالت عادی اینقدر بیماری م پیشرفته نیست. اما توی دعوا بودم. بعد خداحافظی کردیم. حالا دیگر نمی دانم چطوری باید این چیزها را به کارولین توضیح بدهم. ممکن است بگوید به تو چه. اما خب من عادت ندارم که فکر کنم به من چه. فکر می کنمن آدم خودش بعضی وقت ها مسخ می شود حالی ش نیست. جملاتم را آماده کرده بودم  برای جواب به کارولین اگر بهم زنگ زد و گفت به تو چه یا اس ام اس داد و گفت ستی آوت آو مای لایف، که بهش بگویم:

We trust people because they showed up when it wasn't convenient, because they told the truth when it was easier to lie and because they kept a promise when they could have gotten away with breaking it. You remember? In 2008, we promised to shout at each other if we feel the other one is in a trap?
I kept my promise
اما کارولین تلفن نزد. ایمیل سه صفحه ای هم نزد. من هم نتوانستم جواب از پیش آماده ام را بهش بدهم. فقط  شب ساعت دوازده اس ام اس سه کلمه ای داد: Thank you Sara

روز چهاردهم (امروز): برای اولین بار بعد از دو هفته ایمیل کاری م را چک کردم. تعطیلات بودم. هیچ تعهدی نداشتم. با این همه  کلی احساس گناه داشتم که ایمیل م را چک نمی کنم. ترس ولی نمی گذاشت. می ترسیدم کار عقب مانده ای توی ایمیل ها باشد. نیست. کارهای عقب مانده ی من را هم تمام کرده اند. وقتی که برگردم بزرگترین مشکلاتم  گرما و ماه رمضان خواهند بود. بعد هم می خواهم کل آرشیو بخش را عوض کنم.
شنبه مهمانی داریم خانه ی ما. هایکه هم از مصر برگشته برای تعطیلات دو هفته ای. قرار است برای مهمانی غذای لبنانی و عراقی درست کند. من  قرار است رب انار و شوید بخرم. بقیه ش را نمی دانم چیست. اما اینکه توی غذاها رب انار و شوید باشد خیالم را راحت می کند که احتمالن غذاها خوب است. در غیر این صورت فکر اینکه آدم تابستان یک غذای عربی بخورد، خود به خود باعث می شود که من گرمم شود و احساس خفگی کنم. نیکلا می گوید به هر حال خوشبختیم که هایکه تصمیم نگرفته بهمان غذای آلمانی بدهد وسط تابستان.

الان : ته ته ش هنوز احساس آرامش می کنم. حتی اگر پنج روز از تعطیلاتم را کامل توی رختخواب بودم و نیم ساعتی یک بار بالا می آوردم. حتی اگر با دوست پسر نزدیک ترین دوستم دعوای سخت کرده ام و نمی دانم بعدش چه می شود. حتی اگر زورم به این آمریکایی نمی رسد و می ترسم وقتی برگشتم کابل جدی جدی یک اسلحه بردارد و بیاید هم خانه ای ها و خودم را بکشد. یک بار توی ایمیل ش تهدید شوخی کرده بود که ما حالا آسیای مرکزی هستیم، جایی که رسم بوده عروس هایشان را بدزدند. وقت رفتن می آیم می دزدمت. اگر نمی شناختمش فکر می کردم شوخی چیپی است. اما کارهایی که تا حالا کرده نشان می دهد که متاسفانه چنین ایمیلی تهدید خطرناکی است. اگر فقط خودم این ها را می دانستم فکر می کردم دچار توهم شده ام.

 اولین بار که با رییسم  درباره اش حرف زدم گفتم، برای این بود می خواستم تلفنم را جواب بدهد و بگوید این تلفن کاری اش است و خودش رفته ماموریت. نیم ساعت بعد جلوی در بود. نگهبان آمد و گفت یک آقای امریکایی – تاکید کرد افسر ارتش امریکاست - با سارا کار دارد. معلوم بود برای رسمی تر کردن ملاقاتش کارت هویت ش را درآورده و نشان نگهبان داده. و من مجبور شدم همه چیز را به رییسم بگویم. رییسم گفت برو تعطیلات و تا حل ش نکرده ای بر نگرد. یادم است شب قبل از آمدنم هم یک مهمانی اکتد –  مهمانی های شان توی کابل معروف است- دعوت شده بودم، آلیس اس ام اس زد که اسمم را گذاشته توی لیست مهمانان. گفتم من بروم مهمانی و این طوری همه را یک دور می بینم قبل از رفتن. رییسم نگذاشت، گفت چه می کنی اگر آنجا باشد. توی این مهمانی ها گاهی تا پانصد نفر آدم هستند. من توی این کشور زندگی کرده ام و می دانم شرایط جنگی – مخصوصن اگر طرف یک ارتشی امریکایی باشد- چقدر ممکن است آدم ها را دیوانه کند.
آنجا که به جز رییسم کسی که نبود باهاش حرف بزنم در باره اش. کابل خارجی ها مثل یک دهکده است، حرف های خاله زنکی اینطوری مثل بمب می ترکد اگر به یکی بگویی. ایمیل هایش را برای نیکیتا فوروارد می کردم. اوایل بهم می گفت خاک بر سرت که قدر عشق را نمی دانی. اما این دو سه هفته ای آخر قبل از آمدنم فقط ایمیل های دو سه جمله ای می فرستاد که تو رو خدا زودتر برگرد.
می خواهم بگویم خیلی هم نمی ترسم. فکر می کنم می توانم از پس اش بربیایم. این است که هنوز هم آرامش دارم.