چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱

تا دندان مسلح

یک: 

توی شلوغی اتاق و میان لیوان‌های چای و بشقاب‌های شیرینی که دست آدم‌هاست، یک دفعه چشمان ترسیده‌اش توجه‌م را جلب می‌کند. چشمان یک کودک وحشت زده. اول چشم‌های‌‌ش، بعد صورت‌ش. یکی از کنج‌های اتاق شلوغ ایستاده و اطراف‌ش را می‌پاید. موهای‌ش تراشیده‌ی یک سانتی است. بور، چشمان عسلی. گونه‌های قرمز. جلوی سینه‌ و شکمش از کاور ضد گلوله‌ای که پوشیده برجسته است. او هم مثل بقیه همراهان‌ش لباس نظامی تنش‌نیست. مسلسل هم ندارد. اما بی شک تا دندان مسلح است. کلت کمری‌اش از زیر جلیقه‌‌اش پیداست. پاهای‌اش از هم باز و گوشی توی گوش‌اش است و میکروفون روی یقه‌اش. ترسیده اطراف را می‌پاید. پیراهن خاکی و شلوار بگی همان رنگ و جلیقه‌ي سفید دارد. قد‌ش خیلی بلند نیست. اول فکر می‌کنم نمی‌تواند بیش‌تر از شانزده یا هفده سال‌داشته باشد، بعد یادم به قوانین کار امریکا می‌افتد و فکر می‌کنم بیشتر از هجده سال غیر ممکن است. یک کودک ترسیده آن گوشه ایستاده. دو رو برم را نگاه می‌کنم توی اتاقی که حداکثر شصت نفر آدم دارند چای می‌خورند، هشت نفر از این نیروهای ویژه هستند. بقیه‌شان کودک نیستند، قد بلند و چهارشانه و سی-چهل ساله هستند. تیم بهشان می‌گوید گوریل. می‌گوید آدم باید با فلان پرواز از دوبی بیاید کابل که یکی از این گوریل‌های امریکایی بغل دست‌اش و یا به عبارتی روی پای‌اش ننشیند. توی یک صندلی جای‌شان نمی‌شود بنابراین همیشه نصف‌شان روی پای تو است. اسلحه‌های‌شان را یکی یکی مرور می‌کنم، بعضی‌ها‌ی‌شان دو تا کلت کمری دارند. جلوی در یک نظامی امریکایی یونیفرم پوشیده با مسلسل ایستاده. چشمان کودک دوباره توجه‌م را جلب می‌کند. تپش قلب می‌گیرم. چطوری بقیه چای و شیرینی می‌خورند نمی‌دانم. شاید مال این است که دیشب کم خوابیده‌ام. چند مسلسل و کلت کمری که نباید باعث تپش قلبم شود. توی خانه‌سه تای‌شان هستند. جلوی دفتر هم سه تای‌شان، روی پشت بام خانه و دفتر سه چهار نفرشان. جلو و توی بانک و فروشگاه و رستوران هم، تفنگ به دست‌ها همیشه ایستاده‌اند. شاید برای این‌باشد که آن‌‌ها آسیایی‌ها یا افغان‌‌اند و آرامش خاصی دارند وقت نگهبانی. این‌ها خیلی ترسیده و عصبی هستند. دوباره به همه‌شان نگاه می‌کنم. یکی یکی. منتظر شلیک‌اند. انگار که بدیهی است قرار است اتفاقی بیافتد. فردا سالگرد کشته شدن بن لادن است و این جلسه مال بانک جهانی است، هفت-هشت وزیر و معاون وزیر و سفرای چین و امریکا و کشورهای اروپایی هم هستند. با یک تیر بیست تا نشان را می‌زنند اگر بتوانند بمب بگذارند. بنابراین همه تا حدودی مطمئن‌اند که قرار است بمب‌گذاری شود. من گوریل‌ها را توی فرودگاه دوبی دید‌ه‌ام، کاملن هار بودند، انگار خانه‌ی خودشان. اما از هواپیما که پیدا شدند، شدند یک آدم دیگر. هر جا ببینم‌شان تپش قلب می‌گیرم. از بمب نمی‌ترسم، از ترسی که توی چشم این‌هاست می‌ترسم. یکی چای و شیرینی می‌دهد دستم. می‌گذارم‌ش روی میز و عصبی اس ام‌اس‌هایم را چک می‌کنم. از وقتی که آمده‌ام این‌جا دوباره چت‌های اس ام‌اس‌ی را شروع کرده‌ام. کودک دارد تند تند نفس می‌کشد، جلیقه‌ي ‌ضد گلوله‌اش دارد بالا و پایین می‌رود. ترس‌اش با بقیه فرق می‌کند. اما نمی‌توانم فرق‌ش را با کلمات توضیح دهم. دلم می‌سوزد برای‌اش. فکر می‌کنم کاش آنتراکت زودتر تمام شود تا برگردیم توی سالن، آن‌جا احساس امنیت بیش‌تری می‌کنم، حتی اگر زیر تریبون بمب پدالی گذاشته باشند.



دو:

منتظرم سوار هواپیما شوم و بروم بامیان. ساعت هشت و نیم پرواز داریم و حالا ساعت هشت است و هنوز توی صف هستیم برای گرفتن کارت پرواز. چهل دقیقه است منتظریم. کلن دوازده نفر بیش‌تر نیستیم برای یک هواپیمای سی و پنج نفره. اگر از کابل مستقیم می‌رفتند بامیان نیم ساعت هم نمی‌شد. اما اول می‌روند قندهار بعد هرات و بعد بامیان و بعد دوباره کابل. از هر شهری مسافر سوار می‌کنند برای شهرهای بعدی توی مسیر. سازمان پول‌ش را ندارد که از کابل برای هر شهری پرواز جداگانه داشته باشد. این است که مثل مینی‌بوس صبح از کابل راه می‌افتد و توی راه سوار و پیاده می‌کند تا ظهر ساعت دو که دوباره برسد کابل. اما حالا چهل دقیقه است منتظریم. یک نظامی آن جلو ایستاده و دارد باهاشان بحث می‌کند. از پرچم کوچکی که پشت گردن یونیفرم‌ش است معلوم است ژاپنی است. بعدتر که برمی‌گردد و صورت‌ش را هم می‌بینم، تایید می‌شود. یک خانم ژاپنی هم همراه‌ش هست. نظامی خیلی قلدر است. من تا حالا ژاپنی قلدر ندیده‌بودم. همه‌شان هی سر خم می‌کنند. اما این حتی صدای‌ش را هم بالا می‌برد. انگلیسی هم حرف نمی‌زند. خانم و آقای همراه‌ش دارند با آدم‌های پذیرش و خلبان بحث می‌کنند. اوایل هر چه گوش می‌کردم موضوع دقیق دعوا را نمی‌فهمیدم. اما حالا بعد از چهل دقیقه بحث و با کمک نفر جلویی‌م فهمیده‌م که مشکل این است که یک. طرف اسلحه همراه خودش دارد، که نباید داشته باشد و دو. در هواپیمای سازمان کسی اجازه ندارد با یونیفرم سوار شود و طرف حاضر نیست یونفرم‌ش را درآورد. من اگر اسلحه داشتم و یونیفرم هم پوشیده بودم این‌قدر قلدر نبودم و دست کم از در التماس وارد می‌شدم. اما ژاپنی‌ها کوتاه نمی‌آیند. شرکت‌هوایی سازمان تنها سی درصد هزینه‌اش را از فروش بلیت دارد چون بلیت را فقط به کارمندان خودش می‌تواند بفروشد. با این‌که قیمت یک بلیت رفت و برگشت کابل- بامیان پانصد دلار است، هفتاد درصد بقیه هزینه‌شرکت هواپیمایی را آلمان و آمریکا و ژاپن و استرلیا تامین می‌کنند. این است که متعهدند کارمندان سازمان‌های دولتی این کشورها را هم سوار هواپیما کند.

ساعت هشت و نیم است. هنوز ما دوازده نفر پشت سر نظامی قلدر ایستاده‌ایم. حاضر نیست اسلحه‌اش را بدهد. خلبان هم حاضر نیست سوار هواپیمایی شود که مسافرش اسلحه و یونیفرم دارد. الان دارند بحث می‌کنند که هلی کوپتر برای این سه نفر بفرستند تا دست از سر ما بردارند. اما ژاپنی‌ها می‌گویند سازمان به دولت ما متعهد است و مدیون و ما می‌خواهیم سوار همین هواپیما شویم. با هلی کوپتر نیم ساعته می‌رسند بامیان و ما با هواپیما چهار ساعته، اما همه در مرحله‌ي لج قرار دارند. من دلم می‌خواهد گردن نظامی ژاپنی را بشکنم. از مرکز دستور می‌رسد که با اسلحه سوارش کنید. به‌ش یک گرم کن مشکی پولار می‌دهند که بپوشد روی یونیفورم‌ش تا دست کم از نظر ظاهری چشم ملت را آزار ندهد. قبول می‌کند. چهارساعت جلوی من نشسته و من با نفرت به پرچم پشت گردن‌ش نگاه می‌کنم. با اسلحه نشسته توی هواپیمای مسافربری.



سه:

سه نفری آمده‌ایم یک جلسه. دو نفر کافی بود، من را آورده‌اند که به بقیه معرفی کنند برای وقتی که نیستند. کوله‌ی کامپیوترم را توی ماشین می‌گذارم. جلسه را برعکس معمول و به جای یک هتل معروف، گذاشته‌اند توی یک دانشگاه تا توجه کمتری جلب کند و low profile به نظر برسد. نیروهای ویژه و نیروهای مسلح یونیفورم پوش همه جا هستند. اما نه خیلی بیش‌تر از معمول. طبق معمول همان‌طوری که توی فرودگاه آدم را می‌گردند، می‌گردند‌مان، می‌رویم بالا. ده دقیقه زود رسیده‌ایم. آن دو نفر روی همان صندلی‌هایی که اسم‌شان را نوشته‌اند می‌نشینند. کنار تیم یک جای خالی است، اما اسمی آن‌جا نیست. به‌ش می‌گویم من می‌روم آن عقب می‌نشینم. می‌خواهم فونت و رنگ و کلن کار گلِ جدول برنامه‌ی شش‌ماهه را تمام کنم وقتی سخنران‌ها دارند چرت و پرت می‌گویند. می‌گوید باشد. بر می‌گردم از توی ماشین کوله‌ام را بردارم. از راهرو و راه پله و از زیر نگاه سنگین مرد‌ها می‌گذرم. توی سالن دو سه تا زن دیگر هم بودند اما در مقابل این همه مرد و در این محیط این همه مردانه‌ی صنایع و معادن باید احتمالن این نگاه‌ها را ناگزیر بدانم. از ساختمان خارج می‌شوم، از محوطه‌و از جلوی آدم‌های مسلح توی حیاط می‌گذرم تا برسم به ماشین‌‌مان. کوله‌ام را کول می‌کنم که دوباره آن صد متر تمام نشدنی را از جلوی نیروهای ویژه‌ی امریکایی بگذرم. پلیس افغان فقط جلوی در ورودی بود، داخلی‌ها همه‌شان خارجی هستند. یک دفعه دو تو تویوتا پیکاپ با سرعت خیلی بالا سر می‌رسند. آن‌قدر سرعت‌شان زیاد است که کم مانده از سکو بروند بالا و بزنند به ساختمان. به سرعت دور می‌زنند و خیلی خشن ترمز می‌کنند، تایرها به شدت روی زمین کشیده می‌شوند. یکی‌شان به سمت راست دور می‌زند و می‌ایستد یکی‌شان به سمت چپ. از هر ماشین چهارتا گوریل پیاده می‌شوند و دوان دوان به سمت ماشین سیاسی که پشت سرشان از راه می‌رسد می‌روند. حالا دقیقن جلوی این ماشین و میان هشت نفر گوریل‌ها هستم. ماشین‌های اسکورت هم چپ و راست‌م هستند. یکی مسلسل‌ش را سمت‌م بلند کرده. نمی‌دانم کی دارد از ماشین سیاسی پیدا می‌شود. اما می‌دانم غیر عادی‌ترین و خطرناک‌ترین آدم آن صحنه به نظر می‌رسم. با یک کوله‌ی بزرگ مشکی. قدم زنان از آن‌طرف حیاط راه افتاده‌ام و دقیقن وقتی ماشین سیاسی رسیده، رسیده‌ام این‌جا. همان‌طور به راه‌م ادامه می‌دهم. یکی مسلسل‌ش را به سمت‌م گرفته. می‌ترسم اگر بایستم بدتر شود و واقعن شلیک کنند. منتظرم یکی بهم بگوید بایست تا این‌کار را کنم. مردی که اسکورت‌ش می‌کرده‌اند از ماشین پیاده شده، احتمالن یکی وزاری مهم است. اما برای وزیر مهم بودن جوان است. دو نفر اسکورت شخصی دارد. تا از این صحنه بگذرم توی ذهن‌م به اندازه‌ی یک عمر می‌گذرد. تازه متوجه می‌شوم که به جز مسلسل، سه نفر هم اسلحه‌ی کمری‌‌شان را به سمت‌م گرفته‌اند. نه راه پس دارم نه راه پیش. هر کاری کنم مشکوک به نظر می‌رسد و ممکن است شلیک کنند. وقتی وزیر و همرهان‌ش وارد ساختمان روبرویی شدند، فقط دلم‌می‌خواست همان‌جا بنشینم. شلیک نکرده بودند بهم، هنوز. اما ترس توی چشمان‌شان فلج‌م کرده بود. همه‌ي گوریل‌های توی حیاط دارند به من نگاه می‌کنند. بیست از سی نفر. می‌ایستم، کوله‌ام را می‌گذارم زمین. می‌آیند سمت‌م و به انگلیسی می‌گویند چی توی‌اش است. می‌گویم کامپیوترم. کجا کار می‌کنی؟ کارت هویتت؟ دعا می‌کنم کارت سازمان همراه‌م باشد و مجبور نباشم پاسپورت ایرانی‌م را به عنوان کارت هویت نشان دهم. همراه‌م است، اصلن گردن‌ام انداخته‌ام و حواسم‌نیست. یکی‌شان بهش اشاره می‌کند و نگاه می‌کند. در حالی‌که دو نفرشان کلت به سمت‌م گرفته‌اند، یکی‌شان کوله‌م را می‌گردد. هیچ کس هیچ وقت اسلحه سمت من نگرفته بود. اگر حرف آرش را گوش کرده بودم و به جای لپ‌تاپ پانزده اینچی، آی پد یا بلک‌بری بوک داشتم این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. می‌گذارند برگردم توی جلسه. بر می‌گردم، با کوله‌ی پشت سرم، تا توی جلسه نگاه‌های مشکوک مردها به کوله‌ام و نگاه‌های سنگین‌شان را به خودم تحمل می‌کنم. آن ته می‌نشینم. حتی انرژی ندارم کامپیوترم را درآورم. دستان‌م یخ زده. این‌قدر سریع نفس می‌کشم که به قدر کافی اکسیژن به‌م نمی‌رسد و این باعث می‌شود به سریع نفس کشیدن ادامه دهم. باورم نمی‌شود که این همه ترسیده‌ام. وقتی وزیر جوان صنایع و معادن می‌آید پشت تریبون، من هنوز به اسلحه‌هایی که به سمت‌م نشانه رفته بودند فکر می‌کنم. همه‌شان ترسیده بودند، کافی بود یک ذره بیش‌تر بترسند تا شلیک کنند. یک خط باریک بود. دوباره فکر می‌کنم به این‌که بمب‌را به آن گوریل‌ها ترجیح می‌دهم.