شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۹۱

گلو درد

از صبح که بیدار شدم و بعد تمام طول راه فقط به این فکر می‌کردم که بیش‌تر بخوابم. بر خلاف معمول تاکسی گرفتم که بتوانم تا فرودگاه بخوابم. برچسب برای غذا بیدارم نکنید زدم بالای صندلی و خوابیدم، توی فرودگاه دوبی گشتم جایی پیدا کنم که صندلی‌های‌اش خوابیده‌تر باشد تا بخوابم. پیدا نکردم. رفتم به شرکت هواپیمایی‌م‌ گفتم من مریض‌م باید دراز بکشم، مریض بودم واقعن از صبح گلودردم شروع شده بود. برای‌م یک جا پیدا کردند که آن سه ساعت را بخوابم و بعد توی هواپیمای بعدی گفتم برای صبحانه بیدارم نکنید که بخوابم. گلویم طوری درد می‌کرد که تا حالا تجربه‌ش نکرده‌ بودم. یعنی همیشه بعد از کمی خوابیدن، آب نمک و آن آب‌نبات‌های پرتقالی حتمن کم کم به‌تر می‌شد. این بار مدام بدتر می‌شود. توی دهان‌م مدام آب نبات بود، توی هواپیما به جای غذا چای و ویسکی و عسل و آب لیمو به‌م دادند، سه بار. گلودرد برای من یک بیماری نیست، یک نه بزرگ است که بدنم به‌م می‌گوید. هیچ ربطی به سرما و سرماخوردگی و از این دست ندارد. یک جور "دیگر نمی‌کشم یا دیگر تحمل‌ت را ندارم" است که بدنم به‌م می‌گوید. تنها روش اعتراضی‌ که بلد است همین است. بعضی وقت‌ها نه می‌گوید چون صرفن خسته‌ است، بعضی وقت‌ها چون عصبی‌ است و سترس دارد. بعضی وقت‌ها چون آب کم خورده‌ام. بعضی وقت‌ها قهر کرده چون با بی اعتنایی در معرض خطر قرارش داده‌ام. وقتی دلیل ش  را پیدا کردم راه حل پیدا می کنم.الان دلیل نه را نمی‌دانم چیست.

حالا رسیده‌ام. کتاب‌های‌م را  توی طبقه‌ی اول کتابخانه اتاقم چیده‌ام، دوازده کتاب برای دوازده هفته که تا تعطیلات مانده. گلویم هنوز درد می‌کند. رییسم بهم ایمیل زد که اگر از خواب بیدار شده‌ای بیا توی تراس چای بخوریم و حرف بزنیم. خوش‌بختانه موبایل‌م این‌جا کار می‌کند و ایمیل‌ها را می‌گیرم. تنبلی‌م می‌آید لباس عوض کنم و بروم با رییسم چای بخورم. رییس‌م که نه دقیقن، کسی است که من باید به‌ش گزارش کار بدهم بعدن. بی‌صبر بوده‌ام برای دیدن آدمی که  چند ماه این همه به هم ایمیل زده‌ایم و تلفنی صحبت کرده‌ایم. حالا گلودردم می‌گوید نه نمی‌خواهد ببینی‌ش، به من فکر کن. نمی‌دانم تراس که می‌گوید چطور جایی است. سیم خاردار دارد؟ اینجا که رسیدم آشپزخانه و اتاق نشیمن را به‌م نشان دادند وبعد مستقیم آمدم توی اتاق که بخوابم. چهار بار هلی کوپتر چنان نزدیک از بالای خانه رد شده‌ که هر بار فکر کرده‌ام الان شیشه‌ها می‌شکنند. پنجره‌م باز می‌شود به یک حیاط خیلی کوچک که یک دیوار دو و نیم متری دارد، بعد هم دو و نیم متر دیوار فلزی آبی و بعد هم یک متر سیم خاردار. در ورودی یک نگهبان ایستاده بود. با این که همراه راننده و مدیر خانه بودم، باز هم ازم مدارک‌م را خواست و با دقت چک کرد با کاغذ‌های خودش. به‌م خوش‌آمد گفت و گفت بی سیف. از پنجره‌م که طبقه‌ی اول است، بخشی از کابین افسر نگهبان دیگری که توی تراس طبقه‌ی دوم نگهبانی می‌دهد را هم می‌بینم. تراس طبقه‌ی دوم  پر از کیسه های شنی است و دو دریچه دارد که توی دیوار آبی فلزی تعبیه شده‌اند و به خیابان‌ مشرف‌اند. دست نگهبان‌‌ها یک اسلحه است و یک بی‌سیم. می‌دانم که اجازه‌ی از خانه بیرون رفتن بدون راننده  را نداریم. اما نمی‌دانم توی این خانه سه طبقه چقدر می‌توانیم جا به جا شویم. همان‌طور که هنوز به رییس‌م جواب نداده‌ام می‌روم توی حیاط و از افسر نگهبان طبقه‌ی دوم می‌پرسم می‌توانم بیاییم بالا؟ می‌گوید بله. بیا بالا اگر می‌خواهی اطراف را ببین. آسیایی‌ است. نمی‌دانم کجایی دقیقن، شاید نپال یا فیلیپین. از پله‌های فلزی که حیاط را به  اتاقک نگهبانی وصل می‌کند می‌روم بالا و از دریچه‌ها توی خیابان را نگاه می‌کنم. پرنده پر نمی‌زند. ایست بازرسی سازمان سر ورودی خیابان است و  فقط ماشین‌های خودشان را راه می‌دهند.
توی راه که می‌آمدیم مردم توی خیابان راه می‌رفتنند، خرید می‌کردند و خانه‌ها هیچ‌کدام سیم خاردار نداشت، هیچ کدام دیوار پنج متری نداشت.
از پله‌ها که پایین می‌آیم، یک آقایی توی حیاط ایستاده و به دری و با مهربانی به م خوش‌ آمد می‌گوید، می‌گوید خانم  دو هفته پیش منتظرتان بودیم. اسم‌اش فرید است. رییس‌م تلفنی بهم گفته که تو خیلی بیش‌تر از ما غربی‌ها باید ظرافت‌های رفتاری داشته باشی، چون هم‌زمان هم خیلی بیش‌تر دوستت خواهند داشت و هم درعوض خیلی بیش‌تر ازت توقع دارند. این است که هر لغزش کوچکی‌ در حرف‌های‌ت می‌تواند هم برای خودت و هم برای سازمان مشکل ایجاد کند. به‌ش گفتم که توی شرایط شبیه کار کرده‌ام و کمابیش می‌دانم چطوری است. اما از توی فرودگاه سعی کردم حواسم به رفتارم باشد. سخت هم نیست. من این کشور را ندیده، همیشه دوست داشته‌ام.

توی تراس حیاط پشتی با رییس‌م دو سه ساعتی حرف زدیم. انگار دیروز هم‌دیگر را دیده‌ایم و بدیهی است که امروز هم ادامه‌ی حرف‌های دیروز است. به ش گفتم خیلی خوشحالم از دیدنت، واقعن گفتم، تعارف نبود. دوباره چای و لیمو عسل می‌خورم و گلویم به تر نشده. او رفت توی اتاق‌ش در طبقه‌ی سوم. هنوز آفتاب هست و من هنوز توی تراس نشسته‌ام با کاغذ‌ها و گزارش‌هایی که برا‌ی‌ام گذاشته که بخوانم. دو هفته‌ی دیگر برای شش هفته می‌رود تعطیلات و من می‌مانم و همه‌ی کارهای او. دو هفته وقت دارم که کچ آپ آن اوری تینگ. حیاط،  کوچک است و قشنگ؛ اما سر که بالا می‌بری شش متر دیوار و بعد هم سیم‌های خاردار. یک دفعه مثل این‌که آدم به کار خنده‌دار یک بچه خندیده باشد، بلند می‌خندم. از کارهای خودم خنده‌م می‌گیرد. و گلویم حالا دیگر زخم شده از شدت درد. احساس جا به جایی شدگی ندارم. محیط عوض شده اما توی ذهن من مثل این‌که هیچ چیزی تغییر نکرده باشد، جز این‌که این هفته تعطیلات آخر هفته ندارم و دو هفته‌ی کاری به هم سنجاق شده باشند. برمی‌گردم به گزارش‌ها و امیدوارم گلودردم باهام راه بیاید و بالاخره بفهمم کجای کار اشتباه است که بدن‌م لج کرده.

غروب شده. صدای اذان مغرب می‌آید.