چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۱

جیمز جویس

یک. هیچ‌وقت داستان کوتاه دوست نداشته‌ام. حتی دوست‌ دارم بگویم  از نظرم داستان کوتاه بدترین فرم ادبی است. خیلی دلیل برای‌ش دارم  و این‌جا هم  آن‌وقت‌ها که حاضر بودم درباره‌ش بحث کنم ازشان نوشته‌ام. حالا نمی‌خواهم  بشنوم که حتمن داستان کوتاه خوب نخوانده‌ای و چخوف بخوان و غیره. چون این حرف‌ها را بارها شنیده‌ام.  فقط یک مجموعه داستان کوتاه را یادم می‌آید  که خوشم آمده، یک مجموع داستان کوتاه از یک نویسنده‌ی یهودی. نمی‌دانم چرا، اما یهودی بودن‌ش مهم است. بعدتر البته متوجه شدم  که داستان کوتاه‌هایی هم که تک و توک خوشم آمده همان‌هایی هستند که به نظر می‌رسند می‌توانند شروع یک رمان باشند. از گوگول و چخوف و کارور و بقیه هم خوانده‌ام. دست خودم نیست، خوشم نمی‌آید. ذهن‌م برای داستان کوتاه آموزش ندیده.

دو. چیزی که می‌خواستم در موردش بنویسم داستان کوتاه نبود. بوروکراسی فرانسوی بود. این روزها باید کارت اقامت‌م را تمدید کنم و فرم‌های مالیاتی را پر کنم ، اپراتور تلفنم را عوض کنم و اجازه‌ی کارم را تمدید کنم و ...از صبح تا شب دارم عمیقن به این بوروکراسی فکر می‌کنم. یعنی به طور محتوایی.  فکر می‌کنم چطوری این‌ کشور همین‌طوری دارد به این وضع ادامه می‌دهد و هیچ کسی به فکرش نمی‌رسد تصحیح‌ش کند. یعنی حتی انتقاد هم ازش نمی‌شود. من اگر کاندیدای ریاست جمهوری  فرانسه بودم، یکی از سرفصل‌های برنامه‌هام همین بوروکراسی اداری بود.به این فکر کردم که آیا کشوری هست که بوروکراسی‌اش از نظر محتوایی بدتر از فرانسه باشد؟  وقتی می‌گویم از نظر محتوایی یعنی این‌که این‌ها بوروکراسی‌شان فقط برای عقب انداختن کارهاست، تقریبن هیچ‌ کاری نشد ندارد این‌قدر که سیستم‌ سوراخ دارد. همه چیز فقط دیر و زود دارد. اگر مثلن این‌طوری بود که کارها سوخت و سوز هم داشت، پیش خودت می‌گفتی همه‌ی این مراحل لازم است، فیلتری است برای کارهایی که از نظر قانونی می‌شود انجام‌شان داد و کارهایی که نمی‌شود.
 فکر کردم شاید روسیه یا اکراین از فرانسه هم بدتر باشند، اما از طرفی آن‌‌ها سیستم رشوه‌‌دهی‌ شان خیلی پیش‌رفته است و بالاخره راهی برای انجام دادن سریع‌تر کارها پیش‌ پای‌ت داری. اینترنتی هم سرچ کردم، دیدم هند توی آمارها اول  است، اما مشخصن برای بیزنس و برای خارجی‌ها. فرانسه اما خودی و غیر خودی نمی‌شناسد.
 این چند روز دلم می‌خواست کاش یکی یک داستان کوتاه خوب در مورد بوروکراسی نوشته بود تا بخوانم‌ش. مطمئنم نویسنده‌ای هست که چنین چیزی نوشته باشد. این‌قدر مطمئنم که ممکن است دلیل‌ش این باشد که  سال‌ها پیش چنین داستانی خوانده‌ باشم.

سه. دیروز  این‌که دیگر جوان نیستم را به روش جدیدی حس کردم. دو سال پیش که آمدم سازمان، باید یک امتحان "بیسیک سکیوریتی تست" می‌دادم. صرفن برای‌ این‌که دیپلم‌ش را بگذارند روی پرونده‌ام. جز مدارک لازم بود. درس و امتحان‌ش هر دو آن‌لاین‌ اند. اولین سوال‌ش این است که شما شخصن برای انجام وظیفه چه خطرهایی را حاضرید بپذیرید. نه تا خطر لیست کرده‌اند که  از رانندگی در بزرگراه برای انجام ماموریت شروع می‌شود تا بیرون رفتن از خانه یا دفتر در ساعات حکومت نظامی، ادامه‌ دادن به کار در حالی‌ که تلفن، رادیو و همه‌ی وسایل ارتباطی قطع شده، رفتن به یا گذشتن از منطقه‌ای که به احتمال زیاد مین گذاری شده، و بالاخره اگر واقعن لازم باشد ماندن در منطقه‌ي جنگی، در شرایطی که خطر مرگ برای‌تان اندازه‌ی یک سرباز جنگی باشد.
دیروزمی‌بایست این امتحان را دوباره می‌دادم چون بعد از دو سال مدرک‌م دیگر اعتباری ندارد و پیش‌نیاز "ادونسد سکیوریتی تست" است که الان مدرک‌ش را لازم دارم.  دو سال پیش همه‌ی این‌ها را از یک تا نه تیک زدم. یعنی حاضر بودم در همه‌ی این شرایط کار کنم.  این‌بار کاملن یهویی متوجه شدم که  از این نه تا، سه تای‌ش را تیک نزده‌ام. مثل این‌که  یک‌دفعه متوجه چیزی شده باشم، احساس جوان نبودن کردم. احساس عجیبی است که هیچ قابل مقایسه با احساس دیدن تارهای سفیدِ مو نیست.

پ.ن: ایزاک باشویس سینگر، یک مهمانی یا رقص