دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

چهارشنبه سوری

توی ستارباکس نشتسته‌ام چیز می‌نویسم. الان سیزده روز است از کارم استعفا داده‌ام و زندگی خیلی هیجان انگیز است. بدون اغراق هر روز یا سینما می‌روم، یا کنسرت، یا ستندآپ کمدی، یا اپرا یا باله یا تئاتر، برنامه‌ام این است که تا آخر ماه همین‌طور ادامه دهم. به قدر کافی هم آدمِ پایه‌ دارم برای هر برنامه‌ای. خیلی از برنامه‌ها را با دعوت‌نامه می‌روم اما به هر حال اگر به بیکاری ادامه بدهم، به قدر کافی پول نخواهم داشت همین‌طوری پیش‌ بروم.

منتظر بودم که بعد از استعفا دادن افسرده‌گی بگیرم، آن‌هم از کاری که حتی شما هم می‌دانید چقدر عاشقش هستم. اما فکر می‌کردم/می‌کنم، ریسکی بود که باید می‌کردم، بهایی بود که باید می‌دادم. رها کردن چیزی که واقعن دوست‌ش داری برای چیز ناشناخته‌ای که آرزوی‌اش را داری اما هیچ تضمینی در به‌تر بودن‌ یا رسیدن به‌ش نیست. اگر تضمینی در کار بود که ریسک محسوب نمی‌شد. افسردگی نگرفته‌ام. کلی هم هیجان انگیز است. صبح‌ها سلانه سلانه بیدار می‌شوم، چیز می‌نویسم، توی آفتاب قدم می‌زنم، هر روز ناهار را با یک دوست می‌خورم، توی تراس یک کافه نزدیک محل کار‌‌شان. بعد می‌روم اسب سواری یا شنا، غروب هم فعالیت فرهنگی و تا دیر وقت شب نشینی. هنوز معلوم نیست چه اتفاقی بیافتد، اما بعد از نزدیک به دو سال، حالا دیگر باید تهدید جدی می‌کردم که اگر مرا نفرستید آسیای میانه، می‌روم. و هیچ تهدیدی جدی‌تر از این نبود که واقعن بروم. 

فردا شب قرار است با آنا و نیکلا برویم The Descendents را ببینیم. الان آنا اس ام اس داد که واقعن چطور ایرانی هستی، فردا شب چهارشنبه سوری است و تو قرار دیدن یک فیلم امریکایی گذاشته‌ای، به جاش باید برویم مراسم چهارشنبه سوری. بله رفته عضو یک مرکز فرهنگی ایرانی شده که این چیزها را به‌ش ایمیل می‌کنند. البته اعتراف می‌کند که نگران به جا آوردن رسوم ایرانی من نیست، بلکه دوست پسر ایرانی می‌خواهد. سرزنش‌اش نمی‌کنم که گیر داده به یک ملیت خاص، من هم همین حس را نسبت به آلمانی‌ها و ایرلندی‌ها دارم. اما متاسفانه روی من نمی‌تواند حساب کند به عنوان کاتالیزور. همان‌طور که من روی الکه نمی‌توانم حساب کنم. گفتم اگر به توصیه‌های من اعتماد داری بهت بگویم که توی این مهمانی برای تو دوست‌پسری که به کارت بیاید پیدا نمی‌شود. مسلمن نه آن مرکز فرهنگی را می‌شناسم و نه آدم‌های‌ش را، صرفن تصور کردم چطور آدم‌هایی می‌روند و دیدم به درد آنا نمی‌خورند. همین پنج خط شده بیست و پنج تا اس ام اس، حالا قرار است تا عصر فکر کند. مساله‌ي من این است که نمی‌خواهم با نیکلا تنها بروم سینما. می‌ترسم فکر کند دیت است، برای همین گفتم با یکی از دوستانم میایم. آنا را هم برای این انتخاب کردم که وجه مشترک باهاش دارد، هر دو تاشان انگلیسی-فرانسوی هستند،گفتم کلی حرف مشترک در مورد کودکی و نوجوانی‌شان در لندن خواهند داشت و این طوری نیست که نشود یک گروه سه نفره تشکیل داد. بله من وقتی سر کار نروم به همه‌ی این جزییات فکر می‌کنم.